قالب وردپرس درنا توس
خانه / اندیشه‌پروران / «یک تاریخ جهان در 100 شیء» / فصل 29 از کتاب «یک تاریخ جهان در 100 شیء»

فصل 29 از کتاب «یک تاریخ جهان در 100 شیء»


 ahow_029_624x352

 

۲۹

ماسْکِ سنگی اولْمِک

ماسْکِ سنگی، یافته در مکزیک جنوب شرقی

۹۰۰ ــ ۴۰۰ ق‌م

 

قومی که این ماسْک [نقاب یا صورتک] را ساختند اولْمِک‌ها Olmec بودند، که در جایی که حالا مکزیک است در حدود هزار سال فرمانروایی ‌کردند، از ۱۴۰۰ تا ۴۰۰ ق‌م. آن‌ها را فرهنگِ مادر ــــ کوُلْتوُرا مادْرِه (cultura madre) ــــ آمریکای مرکزی می‌خوانده‌اند. این ماسْک را از سنگ سبز صیقل‌خورده ساختند، و پشت آن، به خلاف سر پیکرتراشی شده، خالی است. رشته‌های مارمانندِ سفید در سنگ تیره به آن نام «مارپیچ»، یا مارگونه، می‌دهد. از نزدیک که به آن نگاه کنید، می‌بینید که صورت ماسک سوراخ شده است، و به طور آیینی جای زخم دارد.

اشیای پیشین در این تاریخ جهان مرا در طول راه‌های شاهی امپراتوری ایرانی، به نبردهای اسطوره‌یی در آتن و به یک میگساری سنگین در اروپای شمالی برده‌اند. هر شیءیی نشان داده است قومی که آن را ساخته خودش را و جهان پیرامونش را در حدود ۲۵۰۰ سال پیش چه‌طور تعریف می‌کرد. در اروپا و آسیا این چشمگیر است که «تعریفِ خود» معمولاً در تمایز با دیگران است ــــ تا حدی از راه تقلید اما معمولاً در تضاد با آن‌ها. حالا من دارم به شیءیی از آمریکاها ]آمریکای شمالی و جنوبی[ نگاه می‌کنم، از جنگل‌های بارانی دشتِ ]زمین پست[ مکزیک جنوب شرقی، و این ماسک چهره‌ی اولْمِک فرهنگی را نشانم می‌دهد که فقط به خودش نگاه می‌کند. این یک وجه فرهنگ مکزیکی است که پیوستگی بزرگی دارد، فرهنگی به همان دیرینه‌سالی فرهنگ مصر.

بیش‌تر ما در بریتانیا در مدرسه چیز زیادی درباره‌ی تمدن‌های آمریکای مرکزی یاد نمی‌گیریم؛ شاید درباره‌ی پارتِنون، و یا حتا شاید درباره‌ی کُنفوُسیوُس، یاد بگیریم، اما به طور کلّی چندان چیزی درباره تمدن‌های بزرگ موجودِ همان زمان در آمریکای مرکزی یاد نمی‌گیریم. با این‌همه اولمِک‌ها قوم بسیار فرهیخته‌یی بودند که اولین شهرها را در آمریکای مرکزی ساختند، نقشه‌ی آسمان‌ها را کشیدند، اولین نوشتار را پدید آوردند و احتمالاً اولین تقویم را آن‌جا توسعه دادند. آن‌ها حتا یکی از قدیمی‌ترین توپ‌بازی‌های جهان را اختراع کردند ــــ که اسپانیایی‌ها کمابیش ۳۰۰۰ سال بعد با آن روبه‌رو می‌شوند. آن را با توپهای کائوچویی بازی می‌کردند ــــ کائوچو به آسانی در دسترس بود و آن را از درختان صمغ‌دار گرمسیری بومی می‌گرفتند ــــ و اگرچه ما نمی‌دانیم اولمِک‌ها خودشان را به چه اسمی می‌خواندند، اما مستند است که آزتِک‌ها Aztec آن‌ها را قوم اولْمِن Olmen می‌نامیدند، به معنی «کشور کائوچو».

تمدن اولمِک را به نسبت اخیراً از زیر جنگل‌های مکزیک بیرون آورده‌اند؛ فقط بعد از جنگ جهانی اول بود که کاوشگاه‌ها، معماری و بالاتر از همه پیکره‌های آن‌ها را یافته و در آن‌ها پژوهش کرده‌اند. کشف این که اولمِک‌ها کِی زندگی می‌کردند حتا بیش‌تر طول کشید. از دهه‌ی ۱۹۵۰ فنون نوِ تاریخگذاری کربن رادیواکتیو به باستان‌شناسان اجازه داد که تاریخ‌هایی برای بناها و بنا بر این برای قومی که در آن‌ها زندگی می‌کردند پیشنهاد کنند. نتایج نشان داد که این تمدن بزرگ در حدود ۳۰۰۰ سال پیش شکوفا شد. کشف این فرهنگ باستانی و دیرینه‌سال تأثیر عمیقی روی عقاید مکزیکی جدید در زمینه‌ی هویت داشت. من از نویسنده‌ی مشهور مکزیکی، کارلوس فوئنتس Carlos Fuentes پرسیدم که این برای او چه معنی دارد:

 

به این معنی است که من یک پیوستگی فرهنگ دارم که کاملاً حیرت‌انگیزست. خیلی از آمریکای لاتینی‌هایی که صرفاً مهاجرانی از کشورهای اروپایی‌اند، یا پشتوانه‌ی فرهنگ سرخپوستی قوی ندارند، ارزش نیروی فوق‌العاده‌ی فرهنگ مکزیک را ، که خیلی قدیم در قرن دوازدهم یا سیزدهم پیش از میلاد شروع شد، نمی‌دانند.

ما خود را وارثان همه‌ی این فرهنگ‌ها می‌دانیم. آن‌ها جزئی از ترکیبِ ما هستند، جزئی از نژاد ما. ما اساساً یک کشور مِستیسو Mestizo هستیم، یعنی سرخپوستی و اروپایی. فرهنگ سرخپوستی در ادبیات ما، در نقاشی ما، در عادات ما، در فولکلور (folklore : فرهنگ عامیانه) ما رخنه کرده است. همه‌جا هست. بخشی از میراث ما است، همان‌قدر که فرهنگ اسپانیایی هست، که این فرهنگ برای ما نه فقط ایبریایی ]از [Iberia بل‌که یهودی و مغربی (Moorish) هم هست. از این‌رو مکزیک آمیزه‌یی از تمدن‌های بسیارست، و بخشی از آن‌ها تمدن‌های سرخپوستی بزرگ گذشته است.

 

پس این اولمِک‌ها کی بودند؟ این ماسک چهره‌ی چه کسی را نشان می‌دهد، وآن را چه‌طور به صورت می‌زدند؟ ماسک‌های اولمِک مدت‌ها کنجکاوی تاریخ‌نگاران را برانگیخته‌اند. خیلی از دانشمندها با باریک‌بینی در مشخصات چهره‌ی آن‌ها عقیده داشتند که آن‌ها شبیه آفریقایی‌ها، چینی‌ها یا حتا مدیترانه‌یی‌ها هستند، کسانی که برای مستعمره کردن دنیای نو آمده بودند. فرض من این است که اگر شما به ماسک ما نگاه کنید و  بخواهید در آن یک چهره‌ی آفریقایی یا چینی ببینید، حتماً می‌بینید؛ اما اسباب یا اعضای این چهره، در حقیقت، تماماً مشخصه‌ی مردم آمریکای مرکزی است. این چهره را هنوز می‌توان در پسینیان اولمِک‌هایی دید که امروزه در مکزیک زندگی می‌کنند. اما آرزوی کشف عناصر اروپایی یا آسیایی در جوامع باستانی آمریکایی، یافتن مدرکی از پیوندها و تأثیرات باستانی، عمیق است و آشکارکننده است. شباهت میان فرهنگ‌های جهان‌های کهنه و نو بسیار زیاد است ــــ هر دو اهرام و مومیایی، معابد و آیین‌های کاهنانه، ساختارهای اجتماعی و بناهایی تولید کردند که به شیوه‌های مشابهی عمل می‌کنند ــــ طوری که مدت‌هاست برای دانشمندها این باور که این فرهنگ‌های آمریکایی توانسته باشند در انزوا تکامل یافته باشند سخت است. اما این‌طور بود.

این ماسک که قدش فقط ۱۳ سانتی‌مترست پُرپیداست که خیلی کوچک‌تر از آن است که به صورت کسی زده شود، و احتمالش خیلی بیش‌ترست که آن را دور گردن یا به سربند می‌بستند، احتمالاً در نوعی مراسم. سوراخ‌های کوچکی در لبه‌ها و بالای ماسک درست کرده‌اند، طوری که به آسانی می‌شد آن را با یک بند یا یک تکّه نخ به جایی بست. روی هر یک از دو گونه‌ی آن می‌توانید چیزی ببینید، که به چشم من اروپایی، مثل دو شمع‌اند که روی یک شمعدان ایستاده باشند. به چشم پروفسور کارل توبه Karl Taube، کارشناس اولمِک، این چهار خط قائم احتمالاً بیش‌تر اشاره است به چهار جهت اصلی قطب‌نما، و این‌ها شاید تصویر یک شاه را به او القا می‌کنند:

 

ما سرهای بزرگ عظیم داریم، تخت‌ها، چهره‌نگاره‌ی شاهان داریم و غالباً، مفهوم مرکزیت که شاه را در مرکز عالَم قرار می‌دهد. و بنا بر این، روی گونه‌ی این ماسک مارگونه‌ی به زیبایی کنده‌کاری‌شده، چهار عنصر را می‌بینیم که احتمالاً چهار جهت اصلی‌اند. چون جهات عالم و مرکز عالم از علاقه‌ی اصلی اولمِک‌ها بود، و شاه محور مهم عالم در مرکز عالم بود.

 

اولمِک‌ها همان‌طور که رشته‌ی پهناوری از خدایان را بزرگ می‌داشتند به نیاکان‌شان هم احترام می‌گذاشتند ــــ از این‌رو ممکن است که این ماسْک با مشخصات و نشانه‌های خاصش نماینده‌ی یک شاه تاریخی یا یک نیای افسانه‌یی باشد. کارل توبه مشاهده کرده است که در خیلی از پیکره‌ها چیزی پیدا می‌کنیم که به نظر می‌رسد چهره‌ی همین شخص باشد، با برش‌هایی که نشانه‌ی خالکوبی‌اند؛ چون این نقش و نگار غالباً دیده می‌شود، او فکر می‌کند که شاید او یک شخص واقعی بوده باشد که این نشانه یا خط و خال را در چهره داشت. کارشناسان اولمِک او را «سَروَرِ طومار دوگانه» می‌نامند.

مردِ ماسک مارگونه هر که بود، موقعی که در میان مردم ظاهر می‌شد باید خیلی چشم‌گیر بوده باشد. گوش‌هایش چند جا سوراخ دارد، شاید به خاطر گوشواره‌های طلا. و چیزهایی هست که به چال‌های بزرگی در گوشه‌های دهنش می‌ماند. این‌ها باید نشان‌دهنده‌ی سوراخ‌های گِردی باشند. ما حالا به سوراخ کردن صورت و گذاشتن گوشواره‌های میخی عادت کرده‌ایم، اما این‌ها بزرگ‌ترند؛ این مرد باید پلاگ (plug) به خود چسبانده باشد. سوراخ کردن‌ها و پلاگ گذاشتن‌ها در سراسر تاریخ آمریکای مرکزی رواج داشته است، و دستکاری‌هایی مثل این‌ها، به اسم زیبایی اولمِکی، صورت را تغییر می‌داده است. فقط در ماسک‌هایی مثل این است که می‌توانیم تصوری از این که اولمِک‌ها واقعاً به چه شکلی بوده‌اند داشته باشیم، چون اسکلت‌ها در خاک اسیدی جنگل بارانی ]گرمسیری[ پاک از میان رفته‌اند. اما حس اولمِک از زیباسازی شخصی می‌توانست به ورای اسباب آرایش یا جواهرات برود، یعنی به عوالم اسطوره و ایمان. کارل توبه توضیح می‌دهد:

 

آن‌ها سرشان را تغییر می‌دادند ــــ اغلب به این می‌گویند از ریخت افتادن جمجمه (دفرماسیون جمجمه)، اما من فکر می‌کنم که این لغت این‌جا دوپهلو است. برای آن‌ها این کار نشانه‌ی زیبایی بود. چون سر نوزادها را می‌بستند که سرشان درازتر می‌شد ــــ بعضی‌ها این را کلّه‌ی آوکادویی avocado می‌نامند. اما آن‌چه آن‌ها واقعاً دارند با سرشان درست می‌کنند یک خوشه‌ی ذرت است. اولمِک‌ها واقعاً قوم ذرت بودند.

 

متأسفانه حالا فقط چندتایی کتیبه یا نقش اولمِکی باقی مانده، و رمزگشایی نوشته‌ی آن‌ها در بهترین حالتش آزمایشی است. نوشته‌ی مستمر کافی وجود ندارد که ما از معنی این نمادها مطمئن باشیم، بنا بر این فهم ما از نظر آن‌ها درباره‌ی خدایان و چرخه‌ی طبیعی نمی‌تواند بیش از نظریه‌پردازی باشد. اما اشیای زیادی هست مثل سفالینه‌ها و پیکره‌هایی که نمادها، علائم و نقش‌هایی دارند، و آن‌ها به ما نشان می‌دهند که نوشتن در اصل در سراسر ناحیه یا خاک مرکزی اولمِک رواج داشته است. شاید روزی بیش‌تر بدانیم.

حتا اگر ما هنوز نتوانیم نوشته‌ی آن‌ها را بخوانیم، می‌توانیم از بناها و شهرهایی که به تازگی آن‌ها را از خاک درآورده‌اند خیلی چیزها یاد بگیریم. شهرهای بزرگی مثل لاوِنتا La Venta، نزدیک خلیج مکزیک، اهرام پلکانی با ابهتی داشت با یادمانه‌های معبد برای پرستش خدایان و خاکسپاری شاهان. این‌ها احتمالاً مرکز شهر را تشکیل می‌دادند. بالای خود هرم غالباً یک معبد بود، درست موقعی که یونانی‌ها، کمابیش در همان زمان، داشتند پارتِنون را مشرف بر آتن می‌ساختند.

اما در حالی که پارتنون روی صخره‌ی به طور طبیعی شکل‌گرفته‌ی آکروپولیس ایستاده بود، اولمِک‌ها کوه‌های مصنوعی ساختند ــــ کرسی یا صفه برای آن لغت خیلی ملایمی است ــــ که معابدشان را روی آن‌ها می‌گذاشتند که مشرف به شهر باشد. نقشه‌ی شهر، و قرار گرفتن آن در یک چشم‌انداز منظم‌شده، نه فقط نمونه‌ی خاص اولمِک بل‌که نمونه‌ی بیش‌تر مراکز بعدی شهری آمریکای مرکزی بودند ــــ مثل شهرهای مایاها و آزتِک‌ها. همه، واریاسیون‌هایی روی مدل معبد مشرف بر یک میدان باز بودند، که در کنارشان معابد کوچک‌تر و کاخ‌ها بودند.

تا ۴۰۰ ق‌م لاوِنتا، همراه با همه‌ی مراکز دیگر اولمِک، متروک شد. این الگویی است که با تکرار نگران‌کننده‌یی در آمریکای مرکزی رخ می‌دهد ــــ مراکز پرجمعیت بزرگ ناگهان، به طرز اسرارآمیزی، خالی از سکنه می‌شوند. در مورد اولمِک‌ها، [علتش] می‌تواند جمعیت بیش از حد این رودْدره‌ی گرمسیری شکننده باشد، یا تغییر در صفحات تکتونیک زمین که باعث می‌شوند رودها تغییر مسیر بدهند، فوران آتشفشان‌های محلی، یا تغییر اقلیمی موقت که ناشی از تغییر الگوهای جریان اِل نینْیوی[1] اقیانوس است.

اما عناصر فرهنگ اولمِک در مکزیک مرکزی به زندگی ادامه داد. شهر باستانی تِئوتی‌هوُاکان Teotihuacan، شهری که چند قرن بعد از سقوط اسرارآمیز ناحیه‌ی مرکزی اولمِک بنا نهاده شد، یک هرم بزرگ با بلندی در حدود ۷۵ متر دارد. شما از بالای هرم می‌توانید ویرانه‌های تئوتی‌هوُاکان را ببینید ــــ خیابان‌های یادمانه‌یی، اهرام کوچک‌تر و بناهای عمومی شهری که در روزگار خودش به اندازه‌ی رُم باستان بود. شهریست که بخش بزرگی از شکلش را مدیون مدل‌هایی است که اولمِک‌ها تهیه کردند. فرهنگ اولمِک حقیقتاً کوُلتورا مادْرهی (فرهنگ مادر) همه‌ی آمریکای مرکزی است، که سایه‌ی بسیار بلندی می‌اندازد، مدل‌ها و الگوهایی بنا می‌گذارد که می‌بایست فرهنگ‌های دیگر در قرن‌های آینده آن‌ها را دنبال کنند.

 



[1] . El Niño (به معنی بچه). یک جریان گرم رو به ساحل که هر ساله رو به جنوب در طول ساحل اکوُادور جاری می‌شود و، در حدود هر هفت سال، تا ساحل پروُ گسترش پیدا می‌کند که آن‌جا اثر ویرانگری روی اکولوژی دارد.  (فرهنگ وبستر)˙

درباره‌ی عارف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *