دو خاطره از شاملو به روایت اسماعیل شکری

تو این یکی دو روز تعطیلیِ عید فطر مریض شدم. تب و لرز و… . تب‌دار و لرزان و لحاف‌پیچیده، کنار پنجره هال خوابیدم. نزدیکی‌های سحر با صدای خروس بیدار شدم. سال‌ها بود که صدای خروس را نشنیده بودم. سرک کشیدم. صدا از بام خانه‌ی سه‌طبقه همسایه می‌آمد. همسایه پشت‌بام خانه‌اش را مرغدانی کرده بود. صدای خروس مرا به کجاها که نبرد. یاد شعرهای نیما افتادم با صدای آقای شاملو صفحه‌های آن را کانون چاپ کرده بود. قوقولی‌قو قوقولی‌قو…  خروس می‌خواند. نمی‌دانم بابت این کار بود یا کارهای دیگر. کانون چندتا چک ششصد هفتصد تومانی داد به آقای شاملو. آقای شاملو آن سال رفتند خارج چک‌ها ماند نزد آقای پاشایی که وکیل‌شان بود. از قضا آن تابستان آقای پاشایی هم رفتند اروپا و چک‌ها تحویل من. دوستی داشتم در حسابداری کانون. هر ماه چک‌ها را یکی‌یکی به طریقی وصول می‌کرد و تحویل من می‌داد. و من هم مثل گوشت قربانی قسمت می‌کردم. بخشی از این پول‌ها را به یک صحافی در لاله‌زار دادم. بابت صحافی چند جلد تایپ شده از کتاب کوچه. این چند جلد هنوز پیش من مانده. بخشی هم صرف بسته‌بندی و ارسال صفحات موسیقی آقای شاملو. صفحه‌ها را داخل یک چمدان بزرگ جاسازی کردم و وسیله مسافر فرستادم از آن‌جا که چمدان کلی سنگین شده بود مجبور شدم کرایه حمل بدهم. منتهی بعضی از صفحه‌ها را ممیزی فرودگاه گرفت. مثل آوازهای ویکتور خارا یا شعرهای نرودا. من آن سال‌ها خارا را نمی‌شناختم. یا صفحه سرودهای فلسطینی که این سال‌ها به دفعات در روزهای قدس از رادیو تلویزیون پخش می‌شود. به فکرم رسیده بود این‌ها را بردارم. ولی در آخرین لحظه فراموش کردم. و اما بقیه پول‌ها. گیرندگان پول‌ها حالا دست‌شان از دار دنیا کوتاه است. درست نیست اسم‌شان را بیاورم. برای من سخت بود که هنوز تاریخ وصول چک نرسیده مدعیان سر می‌رسیدند. آدم‌های بزرگ‌تر از من آن‌روزی. می‌گفتند تو از جیبت بده دو سه روز دیگر که چک وصول شد پولت را بردار. سررسید چک‌ها ۲۶ یا ۲۷ هر ماه بود و من هم حقوق‌بگیر که معمولاً از بیستم به بعد دست به دعا. هر چه می‌گفتم جیب ندارم که بدهم به گوش کسی فرو نمی‌رفت. ببخشید مثل این که بانگ خروس آواز یاد مستان داد.

تصویر نامه آقای شاملو به آقای پاشایی که در گوشه ای از این نامه به ماجرای چکها اشاره می کند:

 

1414703_10202133044837919_52570088_n

نامه احمد شاملو به ع.پاشایی (۱)

1396507_10202133043157877_946651131_n

نامه احمد شاملو به ع.پاشایی (۲)

اسماعیل شکری

۱۹ مرداد ۱۳۹۲

ناهیدخانم زنگ زد و گفت ظهر ناهار بیا پیش ما. آن سال‌ها منزل آقای پاشایی تو آشیخ‌هادی بود. رفتم. آقای شاملو و خانم آیدا تشریف داشتند. تا آن موقع شنیدن موسیقی کلاسیک را بیشتر ژست و ادا می‌دانستم با آن که یکی دو بار کتاب آقای سعدی حسنی را خوانده بودم باز هم من همان بودم. صفحه‌ی چهارفصل ویوالدی روی گرام بود. بخش بهار. گفته شد تمامی تنت را به ضرب‌آهنگ بسپار و به تصوراتی که در تو به وجود می‌آید میدان بده. تصویری که از آن روز دارم چیزی شبیه چشم‌انداز غربی خانه‌ی آقای پاشایی در دارابکلا. با پرستوهایی که سرخوشانه تا تپه‌های مقابل پرواز می‌کنند.

ساعت چهار می‌بایست برگردم سر کار. ناچار خداحافظی کردم. محل کارم ولی عصر بین انقلاب و طالقانی. سوار موتور شدم راه افتادم در سرم پاییز ویوالدی من و موتور یاماها ۸۰ و رقص برگ چنارهای ولی‌عصر با باد پاییزی.

تخت گاز رفتم تا تجریش و جعفرآباد.

اسماعیل شکری

۲۳ مرداد ۱۳۹۲

 

 

2 total comments on this post

نظر شما چیست؟
  1. ممنون آقای شکری هم بخاطر راه اندازی صفحه «یادها» و هم بخاطر نوشتن این خاطره قشنگ با آن تصویرسازی های هنرمندانه. بی صبرانه منتظر خاطرات بعدی این پِیج هستیم.

  2. قراربوداین یادداشت در ویزه نامه نوروزی اندیشه بویا چاب شود ولی به خاطر نداشتن ارتباط با سفر افتخار به زیور طبع اراسته شدن را ازدست داد. اما خودیادداشت: من شانس این رو نداشتم که همسفر یا میزبان اقای شاملو باشم. اماان چه که می تونم به یاد بیارم ازمهمونی های خانوادگی توی خونه ی اقای باشایی است . تهران خیابان اشیخ هادی . یکی از روزهای سال ۵۲یا۵۳ظهر منز ل ایشون دعوت بودم. اقای شاملو و خانم ایدا هم تشریف داشتن . بعد از ناها ر بچه های خونه -نیلوفر ونسترن – تلویزیون را روشن کردن برای تماشای برنامه ی کودک . بچه ها ازبزرگ تر ها گلهداشتن:چقدر حرف می زنین ما نمی تونیم تلویزیون تماشاکنیم. یه مرتبه دیدم اقای شاملو از جاش باشد اومد جلو وکنار بچه ها نزدیک نزدیک تلویزیون نشست .تصویری که از اون روز یادمه اینه که نسترن یابه قول اقای شاملو -دودیک- تو بغل اقای شاملو بود نمی دونم چنین عکسی را دیدم یا واقعن همین طوری بود که به خاطر می اورم . تلویزیون یکی از کارتون های والت دیسنی رو نمایش می داد:fantasia این جوری بود که رهبر ارکستر یکی از قطعات موسیقی کلاسک را اجرا می کرد. شاگرد جادوگری که مشغول روفت وروب بود ازخواب جادوگر فرصتی بهدست اورده وبه جاروی جادوگر دستور میدهد تا به جای او از چاه اب بیاورد وجارو کند.همراه باتند شدن ریتم اهنگ تعداد سطل ها وجاروها بشتر می شود تا اینکه در اخر اب از چاهسرشور میکند وسیل راه می اافتد . منهم جایی نشسته بودمنزدیک بینندگان اصلی تلویزیون (اقای شاملو وبچه ها). چشمی به صفحه ی تلویزیون وچشمیبه موهای نقره ای بامداد. کارتون که تمام شد نسترن برسید چی شد؟ اخه جادوگر ازخواب بیدار میشه وهمه چی دوباره به حالت اولش برمی گردن.درباسخ به نسترن حرف های اقای شاملو شنیدنی بود. اقای شاملو از موسیقی گفت . اینکه چطور بشنویم واز اون لذت ببریم. شاید برای بعضیب ها این سوال بیش بیاد که چطوربعد از ۴۰سال کارتون والت دیسنی رو بیاد می ارم . خیلی ساده است . اونقدر اون روز بریم جذاب ودل نشین بود که سال ها بعد که بدرشدم یک نسخه ازاین کارتون را تهیه کردم تاشیرینی ان روز را با بچه هایم قسمت کنم.

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.