قالب وردپرس درنا توس
خانه / اندیشه‌پروران / «یک تاریخ جهان در 100 شیء» / فصل 45 از کتاب «یک تاریخ جهان در 100 شیء»

فصل 45 از کتاب «یک تاریخ جهان در 100 شیء»


 ahow_045_624x352

45

 

دست مفرغی عربی

دست مفرغی، از یمن

100 ـ 300 م

برگردان ابراهیم کاظمی

 

در فصل­های اخیر به پیکره­های بودا، خدایان هندو و مسیح نگاه کرده­ایم. این شیء یک دست راست است، ریخته شده از مفرغ، اما این دست یک خدا نیست: هدیه­یی است به یک خدا. دست انسان است، تجلی تقریباً لفظی عبارت «دست راست­تان را برای چیزی دادن.» مردی که دستش این­جا نشان داده می­شود می­خواست دستش را به دست خدای خاصش بدهد و از لطف او برخوردار شود ــــ او حتا در اسم خدا، طالَب، شریک بود.

در حدود 1700 سال پیش در جهان دین­ها خیلی بیش­تر از امروز بودند، و خدایان هم خیلی بیش­تر بودند. آن موقع خدایان میل­شان به این بود که مسئولیت­های صرفاً محلی داشته باشند تا قبول جهان­گستری که ما حالا به آن آمُخته­ایم. مثلاً در مکّه پیش از محمد ]ص[ ، زائران در معبدی عبادت می­کردند که برای هر روز سال یک مجسمه­ از یک خدای متفاوت داشت. جدیدترین شیء ما هدیه­یی به یکی از آن خدایان بی­شمار عربی بود که تا آمدن محمد ]ص[ باقی نماندند. اسم کاملش طالَب ریام بود، به معنی «نیرومند ریام». ریام یک شهر تپه­یی یمن بود، و طالَب حافظ مردم تپه­نشین محلـی بـود. یمن در قرن سوم میلادی محل پررونقی بود، مرکز تجارت بین­المللی که بعضی از کالاهایی را که طالب بسیار داشت برای بازارهای مدیترانه، خاورمیانه و هند تولید می­کرد. یمن بود که کُندرو مُرّ ِکل امپراتوری روم را تأمین می­کرد.

دست مفرغی وقتی به مردی به اسم وَهَب طالب تعلق داشت. به اندازه­ی طبیعی است، کمی کوچک­تر از دست خود من، ساخته از مفرغ و به طرز تعجب­آوری سنگیـن است. خیلی زنده­نماست اما چون بازویی ندارد که به آن چسبیده باشد، این طور به نظر می­رسد که قطع شده است. اما، بنا به نظر جِرِمی فیلد Jeremy Field، ارتوپد و جراح دست در بیمارستان عمومی چلتنهَم Cheltenham، قضیه از این قرار نیست:

 

آن­ها اثر رگ­ها را بسیار دقیق درآورده­اند، که نشان می­دهد احتمالاً این شکلی از قطع عضـو نیست. اگر دستی قطع شده بود رگ­ها می­بایست خالی می­بودند چون به وضوح خون بیرون می­ریزد. این­ها را به دقت ساخته­اند و واقعاً کاملاً زیبا هستند. من مطمئنم که این ریختگی دست انسان است، اما چیزهای خاصی هست که کمی عجیب­اند. ناخن­ها قاشقی­شکل­اند، نشانه­ی آن است که آن شخص احتمالاً کم­خونی داشته؛ انگشت­ها واقعاً نازک و باریک­اند، و همچنین انگشت کوچک از ریخت افتاده است، که به گمان من احتمالاً زمانی  شکسته بوده است.

 

جزئیات کوچک پزشکی مثل این­هاست که بعد از 1700 سال فراموشی وَهَب طالب را به زندگی برمی­گرداند. می­بینم دارم فکر می­کنم که او چند ساله بوده ــــ رگ­های پشت دستش خیلی برجسته­اند ــــ و از این­ها گذشته دارم فکر می­کنم که انگشت کوچکش چه جوری شکست. شاید در جنگ بود؟ به نظر نمی­رسد که در مـزارع بوده باشد ــــ به نظر نمی­رسد که این شبیه دست یک کارگر باشد. البته اگر یک کف­بین فوراً  به خطوط کف دست نگاه کند؛ اما این دست کار نکرده است. اگرچه خط­هایی هست اما این­ها در پشت دست­اند، و این­ها خط­های متن­اند، به زبان یمنی باستانی نوشته شده­اند که به عبری جدید و به عربی مرتبطند. نوشته به ما می­گوید که این شیء برای چه بود و کجا نمایش داده شد:

ابن حسام یُرسُمی، رعیت بَنو سُخَیم، برای بهروزیش این دست راستش را پیشکش کرده به حامی­شان طالب ریام در معبد خدایش [معبد] ذوقَبرات در شهر ظفار.

 

این یک سلسله­ی کمابیش گیج­کننده­ی اسم­ها و مکان­هاست، اما برای تاریخ­نگارانی که سعی می­کنند جامعه و دین یمن باستانی را بازسازی کنند تقریباً تمام چیزهایی که دارند تا به کارشان ادامه بدهند کتیبه­هایی مثل این یکی است، و این حاوی اطلاعات زیادی است. وقتی این کتیبه را کارشناس­ها حلاجی می­کنند، ما یاد می­گیریم که این دست مفرغی در معبد خدای طالب ریام در محلی به اسم ظفار، در ارتفاعات تپه­های یمنی، هدیه شده بود. صاحب دست، وهب طالب، به ما می­گوید که او به طایفه­یی تعلق داشت که آن طایفه خودش بخشی از یک سازمان عشیره­یی بزرگ­تری بود که خدایش طالب بود. از این­رو اسم وهب طالب آشکارا از اسم خدایش گرفته شده بود، و به عنوان نشان دیگر ایمان او دستش را در ملاء عام به طالب در مرکز شهر ظفار تقدیم کرده است، که این دست آن­جا دیده می­شد همراه با پیشکش­های دیگر طلا، مفرغ یا مرمر که پیکرهای انسانی، حیوانات، تیر و پیکان را نشان می­دهند. در عوض این هدایا، به طور کلی از طالب خدا انتظار می­رفت که به هبه­کنندگان خوشبختی عطا کند.

       وَهَب طالب باید نسبتاً آدم اسم و رسم­داری بوده باشد ــــ فقط مردی با ثروت حقیقی می­توانست یک دست مفرغی که مثل این به زیبایی ساخته شده پیشکش کند. اما با معیارهای بین­المللی آن روز کل جامعه­ی او ثروتمند بود. موقعی که این دست ساخته می­شد بیش­تر عربستان جنوبی به طرز کارایی یک دولت بود ــــ مجمعی از قبایلی مثل قبیله­ی وهب طالب، که پیش تاریخ­نگارها به قلمروِ حَمیَری معروف است. خیلی از بناهای یادمانی همراه با کتیبه­های بی­شمار باقی مانده­اند، که شاهدی­اند بر یک جامعه­ی ثروتمند، پیشرفته و تا حدی باسواد. یمن در این نقطه جای پرت­افتاده­یی نبود؛ بر ورودی دریای سرخ (بحر احمر) و با آن به راه تجاری بزرگی مسلط بود که مصر و بقیه­ی امپراتوری روم را به هند مرتبط می­کرد. پلینی Pliny بزرگ، نویسنده­ی رومی، پیش از سال 79م  در نوشته­یی توضیح می­دهد که چرا یمنی­ها این­همه ثروتمند بودند:

 

تولیـدات عمـده­ی عـربستـان کندر و مُرّ است. . . آن­ها ثروتمندترین ملت­های جهانند، می­بینیـم که چنین ثروتی بر آن­ها جاری می­شود از دو امپراتوری رومی و پارتی؛ چون آن­ها محصول دریا یا محصول جنگل­هاشان را می­فروشند، در حالی که به جای آن چیزی نمی­خرند.

 

«جاده­ی بخور» به نوبه­ی خود همان­قدر از نظر دادوستد کالاها و اندیشه­ها مهم بود که جاده­ی ابریشم. کندر را رومی­ها به مقادیر زیاد مصرف می­کردند و شکل اصلی بخور در جهان باستان بود. در محراب هر خدایی در امپراتوری روم، از سوریه گرفته تا سایرن سِستر Cirencester ]در انگلستان[ بخورِ یمنی می­سوزاندند. مُرّ مصارف گوناگون داشت؛ به عنوان یک ضدعفونی برای پانسمان زخم­ها؛ برای مومیایی ــــ برای مومیایی کردن مصری ضروری بود؛ و در عطر. اگرچه ماده­ی معطر قوی نیست، بیش از هر ماده­ی معطر شناخته­شده­یی عمر می­کند. در واقع مرّ بود که پشت «همه­ی عطرهای عربستان» بود که نمی­توانستند دست خونالود لیدی مکبث Lady Macbeth را خوشبو کند،[1] اگرچه آن­ها مسلماً دست وهب طالب را شسته و معطر کردند. کندر و مرّ هر دو بسیار گران بودند. ارزش یک پوند کندر معادل حقوق یک ماه یک کارگر رومی بود، و یک پوند مرّ دو برابر این می­ارزید. از این­رو موقعی که آن مجوسان کندر و مرّ برای عیسای نوزاد می­آورند،[2] دارند هدایایی می­آورند که نه فقط شایسته­ی یک خدا هستندــــ همان­قدر باارزشند که هدیه­ی دیگرشان، یعنی طلا.

ما منابع مکتوب معاصر دیگری از یمن نداریم سوای کتیبه­های موجز و کدر مثل این یکی، اما این دست، همراه با آثار دیگر پیکرتراشی مفرغ با کیفیت مشابه و تفاله­ی صنعتی باستانی که اخیراً در عربستان جنوبی کشف شده، نشان می­دهد که یمن آن موقع یک مرکز بزرگ تولید مفرغ بود. پیداست که دست وهب طالب محصول فلزکاران استاد است. اگر شما به دقت به آن نگاه کنید می­توانید ببینید که با استفاده از تکنیک موم­زدا (←  فصل 18) ریخته شده و به زیبایی بسیار در قسمت مچ صیقل خورده است. پس دست مفرغی ما قطعاً یک شیء کامل است، نه قطعه­یی شکسته از یک پیکره­ی بزرگ­تر.

پیشکش کردن کُپی بخش­های تن به خدایان به هیچ­وجه خاص عربستان نبود ــــ می­توانید آن­ها را درمعابد یونانی، در زیارتگاره­های قرون وسطا و در خیلی از کلیساهای کاتولیک رومی جدید پیدا کنید، برای طلب شفای جسمانی از یک خدا یا از یک قدیس یا به عنوان سپاس به خاطر بهبودیبه کار رفته­اند دست وهب طالب از یک جهان دینی با ما حرف می­زند که تحت سلطه­ی خدایان محلی بود که مراقب مکان­ها و مردم خاصی بودند. اما این­جهانی بود که بنا نبود پایدار بماند؛ مواد معطر عربی به زندگی دینی امپراتوری رومی بت­پرست نیرو می­بخشیدند، اما موقعی که امپراتوری به مسیحیت گروید و دیگر برای عبادت نیازی به کندر نداشت، تجارت بخور ضربه­ی سختی خورد، که به سقوط اقتصاد یمن کمک کرد. خدایان محلی مثل طالب ناپدید شدند، شاید به این خاطر که آن­ها دیگر به رونق وعده داده شده وفا نمی­کردند. ناگهان، در دهه­ی 370، پیشکش­ها به خدایان سنتی متوقف شد و جایگاه آن­ها را خدایان دیگری گرفتند که دسترسی گسترده­تر و جهان­شمول­تری داشتند. این­ها دین­های امروزند. در دو قرن بعدی فرمانروایان یمن از یهودیت به مسیحیت به آیین زردشت و بالاخره، در 628، به اسلام گرویدند، که اسلام از آن موقع تا به حال دین غالب یمن باقی مانده است. خدایان محلی مثل طالب دیگر در برابر ایمان­های بزرگ فراملّی شانسی نداشتند.

اما برخی عناصر جهان طالب به زندگی ادامه داد. مثلاً می­دانیم که او مثل بسیاری از خدایان عربی از طریق زیارت­های پرستشگاهش حرمت می­دید. پروفسور فیلیپ جنکینز Philip Jenkins تاریخ­نگار دین، از دانشگاه ایالت پنسیلوانیا، مجذوب بقایای دیریاب مثل این است:

 

وجوهی از دین قدیمی جاهلی عربی هست که در اسلام و در زمان­های مسلمانان به زندگی­شان ادامه می­دهند، خصوصاً در عمل زیارت مکّه، در حج. آشکارا مسلمانان به طور مطلق زمینه­ی جاهلی را رد می­کنند. آن­ها آن را در چارچوب ابراهیم و داستانش قرار می­دهند؛ اما احتمالاً رویدادهای حج دقیقاً چیزی را به یاد می­آورد که در زمان­های جاهلی در آن مرکز روی می­داده­اند.[3]

      من گفته­ام که دین­ها می­میرند. اما شاید ارواح را به جا بگـذارنـد ــــ و شمـا مـی­توانید در سراسر خاورمیانه ارواح بسیار و بقایای بسیاری از دین­های کهن­تر را در دین­های به­تازگی موفق ببینید. سرانجام اسلام در حال گسترش بیش­تر جهانی را که در این بخش به آن نگاه کرده­ایم فتح می­کند؛ در واقع تمام جاهایی را که اشیای ما از آن­ها آمده­اند، به جز دورسِت.

 

در فصل بعد بررسی خواهم کرد که چه­طور فرمانروایان فاتح اسلامی فتوحات­شان را اداره می­کردند.

 

 

 



[1]. لیدی مکبث، در مکبث شکسپیر، می­گوید «من هنوز بوی خون را روی دستم دارم. همه­ی عطرهای عربستان نتوانستند دست کوچک مرا خوش­بوتر کنند. اوه، اوه، اوه!» (ویراستار)

[2]. انجیل متی، باب دوم، آیه­ی 11. (ویراستار)

[3]. این امر به «حج جاهلی» و «حج محمدی» اشاره دارد. هشام کلبی در کتاب الاصنام می­نویسد «در میان جاهلیت بازمانده­هایی از رسـوم عصـر ابـراهیـم و اسماعیل علیهماالسلام برجای بود که از آن پیروی می­کردند؛ مانند تعظیم و طواف کعبه و حج و عمره و وقوف در عرضه ن مُزدَلفه و قربانی شتران و تهلیل و تلبیه در حج و عمره. البته با افزون اموری که از آن نبود.» (الاصنام)، ترجمه محمدرضا جلالی نائینی، نشر نو، تهران، 1363، ص 9. (ویراستار)   

درباره‌ی عارف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *