حکایت گاوزَن­‌گاو و چلیک آب

در ارتباط با‫:‬ , , , , ,

چِکِلی پِکِلی Chekeli-pekeli

چِکِلی، به گِلِکی، شاید از مصدر بچکلسّن bachkelessen. پِکِلی، هم مهمل چکلی است. بچکلِسن کاریست که مرغ می­کند و جایی را می کاود برای کرمی، چیزی. خاک بلند می­کند و اول همه رو سر خودش می‌­ریزد. «چکلی» همان «کُنج­کاوی» به معنی لغوی کلمه است. شاید یکی از مترادف‌­های پِشوُ پِشوُ بَزوئن  peshu peshu bazuen  هم باشد. می‌­شود گلکی‌­دان‌­های ما از معنی این کلمه و ریشه­‌اش بیشتر بگویند؟

  

 

حکایت گاوزَن­‌گاو و چلیک آب؛ نوشته ع.پاشایی 

با اجازه‌­ی بزرگترها.‌

امان از دست این زبان فارسی. یعنی امان از دست این زبان اداری و زبان کاتبان و منشیان «باسواد» فارسی. نمی‌­دانم این زبان چه پدرکشتگی با کلمات «بیگانه» دارد. منظورم آن کلمات، خصوصاً آن اسم‌­های «ایرانی» دیگری است که برایش «بیگانه» هستنـد، یعنی او آن­‌ها را به رسمیت نمی‌­شناسد، یا از ریخت و قیافه‌­شان خوشش نمی‌­آید، یا به دهنش نمی‌­گردند. از همه بدتر، این «فارسی» ــــ با آن که اهل فارس است، و به آن «دَری» [فکر بد نکنید، هیچ ربطی به دَری وری ندارد] هم می‌­گویند، که می­‌گفتند یا مال دره است یا مال دربارــــ، مثل این که «وطن» ندارد، یعنی معلوم نیست «مسقط‌­الرأسش» کجاست. («مسقط» از «سقوط»، نه از «سَقَط»). پدرمادر درست و حسابی هم ندارد. می­‌گویید نه، شما بفرمایید کی‌­اند. یک آقای اهل افغانستان ــــ که به آن­ها می‌­گویند «افغانی» ــــ، ساکن «تهران»، در روزنامه‌­یی نوشته بود که این زبان برای ایرانی‌­ها «استیجاری» است. بنده­‌ی خدا به گمانم راست می­‌گفت. من که، خدا را شکر، «مازندرانی»ام.

 

بچه که بودیم تو مدرسه، محض خنده، از هم می‌­پرسیدیم: گوزن­گو guzangu ــــ همان جُعل یا سرگین گردان فارسی (scarab beetle ) که در مصر به خدایی رسیده بودــــ و ما به آدم‌­های دست و پاچلفتی هم می‌­گفتیم، به فارسی چی میشه؟ «ترجمه»اش می­کردیم: گاوزن‌­گاو. ــــ که gu به گِلِکی geleki / مازندرانی یعنی «گاو»، و «زن» هم که «زن» است. ما بچ‌ه­ها برای خنده این کار را می‌کردیم، اما نمی‌­دانستیم درست کاری را می­‌کنیم که زبان فارسی جدی جدّی همیشه‌­ی خدا از این کارها کرده است، با اسم‌­ها، با کلمه‌­های «بیگانه» ، لابد برای خنده و دست انداختن «غیرفارس»ها.

گوزنگو

تصویر یک گوزن‌گو؛ منبع: مازرونی ویکی‌پدیا

باری. جانم برای­تان بگوید. گفتم این «زبان فارسی» تا چشمش به یک «غریبه» می‌­افتد که از سر و شکلش خوشش نمی‌­آید فوراً می‌­فرستدش سلمانی. چرا دور برویم، یکی دو نمونه از همین پایتخت می‌آورم. یکی «تهران» و دیگری «شمیرانات». «تهرونی­‌ها»، یا درست­‌تر بگویم «تِرونی­‌ها» Teruni به شهرشان می­‌گویند تِروُن Terun ــــ با Te یک کمی کشیده‌­تر ــــ و ما مازندرونی‌­ها هنوز به آن می­‌گوییم تیروُن Tirun. حالا این شهر اسمش شده «تهران»! این هم چند کلمه‌­ی تیرونیِ مشترک با گِلکِی geleki/ مازندرانی: خون، نون، جون، جَوُون، خوُنه، شِمرون، میگون، زبون، داغون. فارسی «خون» را دارد، پس به همین شکل می­‌ماند؛ نون می­‌شود «نان»، جون می­‌شود «جان»، جَوون می­‌شود «جوان»، خونه می­‌شود «خانه». اما «مِیگون»، در کوه­‌های شمال تِرون، همان «میگون» مانده، برای این که فارسی هم «مِی» دارد و هم «گون». نگفته نماند اهالی میگون هم گِلِکی / مازندرانی حرف می‌­زنند. اما بیچاره «شِمرون»! که «شِمر» دارد، آن هم چندتا! پس بشود «شمیرانات». برای این که احساس غریبگی نکند آن طرف‌­ترش را که لَواسوُن است کرده لَواسانات! «داغون» را هم درست کردند شده «داغان»!

هر روز که در ترون می­‌روم منزل، اگر از زیر پل صدر، در خیابان دکتر شریعتی، بالای زرگنده، بروم باید از محله‌­ی «درِ دوّم» رد شوم. برای این به آن «در دوّم» می­‌گویند که درِ دوّمِ باغ تابستانی سفارت انگلیس در آن محله باز می‌­شود. درِ اولش روبه‌­روی زرگنده و در خیابان دکتر شریعتی است. این خیابان یک تابلوی «فـارسـی» دارد، کـه شـده «دَربِ دوّم»، و خـب، پشت سفارت انگلیس است، و این­جا که تابلو بی­‌انگلیسی نمی‌­شود، نوشته‌­اند: Second Darb! این فارسی هر جا «در» ببیند، می­کندش «درب»! طرف می­‌گوید «در و پنجره‌­سازی» می­‌نویسد «درب و پنجره»!

برگردیم همین ساری خودمان. من اهل ساری‌­ام و بچه­‌ی محلّه‌­ی بِرام‌­تِر Berāmter، نزدیک میدان ساعت ساری ــــ که ما به آن می‌­گوییم «پا ساعت» ــــ همین که برج ساعتش لوگوی «بامداد ساری» است. از محله‌­های قدیمی شهر است، و یک سر «سیزده پیچ» معروف در آن است. خونه‌­ی ما ته پیچ اول بود. محله‌­ی ما اول تابلو نداشت. یک روز دیدیم یک تابلو چسباندند به اول کوچه: بهرام اُتُر. با لاتین زیرش: Bahram Otor. به خودم گفتم این دیگه کجاست؟ معلوم بود که «بِرام تِر» را ترجمه کرده­‌اند به فارسی ــ ترکی شده بهرام اُتُر: بهرام بنشین، یا، «بهرام­‌نشین». حالا چرا «اُتُر»؟ ــــ بعد هم این otor این سال­‌ها شده oter اُتِر. به عکس نگاه کنید. تا آن­جا که من می‌­دانم توُی محله‌­ی ما فقط پدر خدا بیامرزم ترکی بلد بود ــــ پدر و مادرش ترک، یعنی «آذری» بودند. این تابلو نمی‌­توانست توطئه پدرم باشد که «تِر» شده بود «اُتُر». او آن موقع اصلاً «شهروند» نبود، کارگر ساده بود، رفوگر بود. رقمش را مورچه هم نمی­‌خواند تا چه رسد به «بزرگان» شهر، یا محلّه. شک ندارم در اداره‌­ی نمی­دانم ثبت اسناد، شهرداری، یا جای دیگر، یک «آذری» هم بوده

بهرام اتر

تابلوی کوچه‌ی برام‌تر

که «تِر» را کرده بود «اُتُر»، که حال شده اُتِر. خدائیش تا حالا نشنیدم که در گِلِکی به «بهرام» بگویند «بِرام». تو گِلِکی یک فعل «برامندیئن» berāmendien داریم یعنی «تازاندن»، دواندن و این­جور معنی‌­ها. همین­‌جور بیتیمیک bitimic بخواهید ــــ یعنی شکمی ــــ بگویم، از هزاره­‌ی سوم پیش از میلاد محله‌­ی ما به «برام‌­تِر» معروف بوده! خب، این که چاخانه. حالا اگر هزاره­‌ی سوم نباشد، از صد و پنجاه سال پیش که بوده، یعنی من شنیده‌­ام «برام‌­تِر». نه بابا. عمر من صد و پنجاه سال نیست. من در بچگی از پدربزرگ خدا بیامرزم، که احتمالاً بچه­‌ی همین محل بوده،  شنیده بودم که می­گفت «بِرام‌­تر». آن موقع‌­ها که من از او یادم هست او بی‌­شک بالای هفتاد داشت، حال خودم هفتاد و چهار را رد کرده­ام. سرانگشتی می­شود صد و پنجاه سال. خوشبختانه تو محلّه­‌ی ما هنوز نود ساله‌­ها هم هستند، که عمرشان دراز باد!

یک نمونه‌­ی دیگر. یک دهی تو راه دریا هست ــــ از ساری به ساحل فرح­ آباد ــــ به اسم اوُمال Umal. فارسی کلمه‌­ی «مال» را دارد و «اوُ» (u) یک معنی‌­اش «آب» است، پس این ده شده «آب‌­مال»!

آها. یادم آمد. روستایی بود در شمال غربی ساری که حالا شهر نامداری شده است، به اسم جوُبار  Jubār. فارسیش شده جویبار. طرف شاید رودبار شنیده بود (و شاید هندوبار، دریابار، فکر کرده اهالی محترم جوبار به «جوی» می­گویند «جو» و بنا براین برای­شان اصلاح کرده : جویبار. شاید تا اینجاش چندان بی‌ربط نباشد. اما اگر ما بدانیم که در گلکی ما به «جوی» فارسی نمی‌گوییم «جو»، بل­که به غله‌­ی «جو» می­‌گوییم «جوُ»، ju، آن وقت روشن می‌­شود که تبدیل «جوبار» به «جویبار» ــــ با اجازه‌­ی بزرگترهاــــ همان حرف مفت است. تازه «بار» هم به معنی پساوند مکان در گلکی لا اقل من نشنیده­‌ام. در فرهنگ معین ذیل «بار» به معنی پساوند مکان آمده «گاه این پسوند زاید باشد: جویبار(= جوی) و رودبار (= رود).

  

کِلا <=> کُلاه

دهی که من حال حاضر در آن زندگی می­‌کنم اسمش هست «دارکِلا» Darkelā ــــ که من می‌­نویسم «داراب­کَلا» ــــ روی تابلوی ده نوشته Darabkolāh، «کلاهِ داراب» لابد! «دار» به گلکی یعنی «درخت»، البته در فارسی هم هست لابد در «دار زدن»! حتماً  موقعی که می‌­خواستند قباله‌­ی این ده را به فارسی بنویسند، یکی گفت «دار» یعنی چه، ارباب فرمودند «داراب»! kelā؟ یعنی کلاه! «دارکِلا» شده کلاه داراب!

در زبان، یا در «گویش»، یا هر چیز دیگر، گِلِکی / مازندرانی، من سه معنی برای kelā بلدم، که شاید بیش­تر هم باشد. اول همان «کُلاه» است، که یا به سر می­‌گذارند، یا از سر برمی‌­دارند. دوم «کاسه کوزه» است که ما می‌­گوییم kelākuze، و سومی پساوند خیلی از روستاهای این منطقه است، مثل دارکلاه، «رِسِّم­‌کلا» Ressemkelā و خیلی «کِلا­»های دیگر. این کلمه احتمالاً همان است که در فارسی به شکل kalā و «کلات» داریم، یعنی «قلعه»، (به انگلیسی castle، بله!). در بعضی روستاهایی که پساوند «کلا» دارند، خرابه­‌های یک قلعه را می‌­شود دید، بقایایی از آن­ها مانده. مثلاً یکیش در همین «دارکلا»ی خودمان هست.

این هم چندتا اسم دیگر. مثلاً کیوُپه kiupe شده «کیاپی»، کیوسَر kiusar شده «کیاسر». اوُ اِندوُن u-endun یا endun شده «آب‌­بندان» یا «آبندان». تا دل­‌تان بخواهد، از این­جور اسم‌­ها هست.

حالا برویم سر حکایت خودمان: چلیک آب. اینجا نمی‌­دانم ما «زبان فارسی» را دست انداختیم یا فارسی ما را. «چلیک» ــــ آن­طور که در فرهنگ معین آمده ــــ یک لغت ترکی اسـت بـه معنـی چیـزی شبیـه بشکه، مثلاً بشکه‌­ی آب. روی این حساب کلمه‌­ی «آب­چلیک» فـارسـی مـی‌­شـود چلیک ­آب، یعنی «بشکه‌­ی آب». خب، حتماً می­‌پرسید قضیه چیه؟ مگر «چلیک آب» اشکالی دارد؟ بله، یعنی نه. اگر این اسم یک نوع پرنده باشد چه طور؟ می­‌گویند، «آب­چلیک» با جمع الف و نون: «آبچلیکان». بله. درست حدس زدید. شیر پاک‌­خورده­‌ی فارسی­‌نویسی آمده این پرنده را که ما در گِلِکی به آن می‌­گوییم «اوُچلیک» U-chelik کرده «آب­چلیک». طرف فقط «او»یش را بلد بوده که همان «آب» است. اما نمی‌­دانست که «چلیک» به گِلِکی یعنی «کوچیک» است، ما به نوزاد آدم می‌­گوییم «چلیک»، و به کدو خورشتی می‌­گوییم کَچلیک ka-chelik ــــ یعنی «کدو کوچک» ــــ لابد به فارسی می‌­شود «کدو چلیک» ــــ که باید به کدوتنبل‌­های خیلی خیلی بزرگ، قد یک بشکه، بگوییم ­ــــ­  که نمی‌­شود با آن «کچلیک کوُکوُ» درست کرد. نگفته نماند. ای بسا که بین «آبچلیک» و اوچلیک ما هیچ رابطه­‌یی نباشد. شما چی فکر می­کنید؟ شما چندتا از این شاهکارها بلدید؟ برای ما بنویسید.

آبچلیک

تصویر یک اوچلیک یا همان آبچلیک فارسی؛ منبع: ویکی‌پدیا فارسی

بشکه

تصویر چلیک یا همان بشکه؛ منبع: ویکی‌پدیا فارسی

شما اسم گلکی بلدید که یک جزئی از «دونه» باشد و صابون فارسی به تنش خورده باشد و شده باشد «دانه»؟ برای چِکِلی پِکلی بنویسید.

 

 

79 total comments on this post

نظر شما چیست؟
  1. عالی…

  2. مطلب جالبی بود و از مطالعه‌ی آن لذت بردم.
    دو سوال برایم پیش آمده:
    اول این‌که، آیا “اِزدار” (که در فارسی به آن “آزاد دار” یا “درختِ آزاد” می‌گویند) هم براساس همین روال “آزاد دار” شده؟
    چون این درخت، بومیِ جنوب دریای خزر می‌باشد و قاعدتا اسم اصلی آن نیز باید به گویش مردم همین ناحیه بوده باشد. همچنین می‌توان به کلمه‌ی “اِزدارگِله” اشاره کرد که به “آزادگله” تغییر شکل داده است.
    دوم این‌که، آیا گِلکی در اصل به زبان مردم گیلان گفته نمی‌شود؟ گرچه خودم از وقتی یادم می‌آید به گویش مازندرانی گفته‌ام گِلکی، اما همیشه این سوال را در ذهن داشتم که آیا در اصل این کلمه به زبان مردم گیلان اشاره نمی‌کند؟

    • درود آقای روستایی
      از دعوت تان سپاس
      مطلب خوبی بود؛ اما به دلیل فنی بودن آن از ورود به بحت پرهیز می کنم. یقینا نویسنده به زیر و بم زبان(گویش / لهجه) منطقه تسلط دارند. توصیه می کنم این بحث را ادامه بدهید زیرا قابلیت تبدیل شدن به یک مقاله ی پژوهشی را داراست.
      با مهر و احترام

    • گلک و گیلک و گلکی و گیلکی در واقع تلفظ یک لغت در دو لهجه از یک زبان می باشد
      مانند تلفظ کورد با کرد یا اصفهانی با اصفهونی
      گیلک ها یا گلک ها قوم بزرگی هستند که از قفقاز تا خراسان و ماورالنهر و همچنین ترکیه و شام پراکنده شده اند.
      باید بدانیم که کردها هم از گروههای مختلفی تشکیل شده اند و دارای تفاوتهایی در زبان و فرهنگ و لباس و وموسیقی و … هستند . کردها شامل سورانی ، کورمانجی ، گورانی ، اورامانی ، زازاکی ، دیملک و …هستند تفاوت زبانهایشان اینقدر زیاد است که شبکه های کردی اغلب دولاین صدا دارند یکی به سورانی و دیگری به کورمانجی
      بلوچ ها هم همینطورند بلوچ لاشاری و سرحدی و مکرانی و بلوچهای پاکستان از یکدیگر متفاوتند ولی با تمام این تفاوتها همه کردها یا بلوچها خود را یگانه می دانند
      گلکها یا گیلکها هم دارای گروههای مختلفی هستند مثل گیلکهای گیلان و گلکهای مازندران و گلکهای سمنان و خراسان و تهران و تات ها هم گروه دیگری از گلکها هستند ( به دلایل تاریخی و زبانی و فرهنگی ) همچنین گلکهای استان گلستان . متاسفانه در زمان رژیم گذشته سیاست نابودی اقوام و زبانها پیگیری می شد . برای این کار اول اقوام بزرگ را تجزیه نموده و سپس گروههایی با نامهای جدید و جعلی در بینشان به وجوئ می آوردند و بینشان دشمنی و رقابت ایجاد می کردند . مثل آماردی کادوسی تبری مازنی هیرکانی و … که قبلاً وجود نداشت و تنها در کتابهای تاریخی دیده می شد
      ولی همانطور که همه ما می دانیم پدران و اجداد ما خود را گلک یا گیلک می دانستند. گلک بودن به معنای گیلانی یا رشتی بودن نیست . بلکه یک مازندرانی از قوم گلک و از سرزمین مازندران و یک گیلک گیلانی از قوم گلک و از سرزمین گیلان می باشد . گلکها در سمنان و شاهرود و میامی و شهمیرزاد و … هم وجود دارند و هنوز خود را گلک می دانند .
      ما همه از یک قوم بزرگ به نام گلک یا گیلک هستیم
      سرزمینهای قوم گلک شامل مازندران ؛ گلستان ، گیلان ، سمنان ، تهران ، قزوین ، زنجان ، اردبیل ؛ و بخشهایی از خراسان و مناطقی در قفقاز و … می باشد
      اقوام زازاکی و دیملک ترکیه و اورامانی ها و گورانی ها هم طبق بررسی های علمی از گلکها می باشند ولی به خاطر جدایی اکنون به نام کرد شناخته می شوند

    • متاسفانه بسیاری از افراد مازندرانی به زبان خودشان میگویند گیلکی . بدیهی است که این دو با هم متفاوتند .
      ترجمه اسامی مازندرانی بر اساس شباهت ظاهری به کلمات فارسی , بسیار مسخره است یک مورد خیلی ضایع آن ترجمه اسم روستای کوتردین به کبوتردان! است . میدانیم یک معنای دین در مازندرانی تپه کم ارتفاع در میان دشت است . یعنی معنی اسم این روستا تپه کبوتر است نه کبوتردان . خوب است با آگاهانیدن هرچه بیشتر مردم و مسئولین منطقه , زمینه برای اصلاح این اشتباهات فراهم نماییم .

  3. علی جان ممنون از شرکتت در چکلی پکلی. دوستان دارشناس ما بگویند، مریم جان و صفاییان عزیز ما را روشن کنید. همین طور گلکی دانهای ما. منتظریم.

  4. آقا این گلکیش واسه من هم جای سوال داشت و نپرسیدم تا مته به خشخاش نذاشته باشم… آخه فکر میکردم گیلکی یا گلکی مربوط به گیلان باشه و مازندرانیها به تبری صحبت میکنن…

  5. خیلی ممنون استاد پاشایی عزیز… بسیار آموزنده و مفید بود. پرسشی که جناب بهروز مطرح کردند برای من هم ایجاد شده است. چون ریشه های زبان فارسی یا هند و اروپایی یا هند و آریایی تقریبن یکی هستند به نوعی می شود همه را همخانواده فرض کرد. بین فارسی دری با پهلوی ساسانی تفاوت آوایی و گویشی ملموس است اما بین گویش مازندرانی با گیلانی آنچنان تفاوتی دیده نمی شود فقط لحن و صوت است که اختلاف را تداعی میکند. با این حال گمان میکنم یکی کردن گیلکی با تبری یا زیر مجموعه قرار دادن یا مستحیل کردن تبری در گیلکی هم به لحاظ تاریخی و هم زبانشناسی و هم به لحاظ تقدم و تاخر نیاز به ادله و روشنگری مناسب دارد. با این همه اگر پژوهشی در صرف و نحو، آواشناسی , واج شناسی، معناشناسی، کاربردشناسی وسخن کاوی که مناسب بحث باشد و در این مورد وجود دارد راهنمایی بفرمایید سپاسگزار خواهم بود. باز هم ممنون از زحمات شما…

  6. خب. گویا خودم باید جواب علی و بهروز و اکبری را بدهم. این هم چکلی پکلی تازه.
    تو بهتر بَلَدی یا گوسفند؟
    دوستان از من می‌پرسند معادل چِکلی پِکلی به فارسی چیه. انگولک کردن: «با انگشت چیزی را زیر و رو کردن، به هم زدن.» (فرهنگ معین) بهترست گفته شود با هر چیزی که در دست باشد نه فقط با انگشت. مثلا، با سوزن یا هر چیز دیگر. وَر رفتن. و با اتساع معنی، کنجکاوی و پرس و جو در هر کاری که شبیه همان انگولک کردن باشد. مثلا چکلی پکلی در روابط و زندگی مردم. معمولا با چکلی پکلی کار بیخ پیدا می‌کند. مثلا پدر به بچه می‌گوید «اینقده اون زگیلو انگولک نکن، باهاش ور نرو، آخر کار دست خودت و ما میدیا.» «اون خال پاتو چکلی پکلی نکن. برادرت مصطفی،خدا بیامرز، این قده پوست خشکیده‌ی سوختگی کف پاشو چکلی پکلی کرد که آخر قانقاریا شد و پاشو قطع کردند.»

    من در «حکایت چلیک آب و گاوزَن گاوِ» چِکِلی پِکِلی گفتم که اسم محله‌ی ما در صد و پنجاه سال اخیر چه بوده. تا دویست سالش هم آسان است. از نود ساله های ساروی بپرسید که پدربزرگ، مادربزرگ‌هاشان به چه زبانی حرف می‌زدند، یعنی اسم زبانشان چی بوده. می‌رسید به گِلِکی geleki، گاهی هم شاید بشنوید «تاتی». دوست من عباس این کار را کرده است. از مادرش همین سؤال را کرده و جواب گرفته گلکی. از هوشنگ (متولد ۱۳۱۵) همین سؤال را کرده که او هم از جدش، گل محمد خان، شنیده گلکی. خب. این دویست سال. راستی این‌ها همه بچه محل‌های منند، برامْتری اند.
    یک شب چند تن از جوانان قدیم که از ادبای شهر و عضو هیات دبیران یک مجله ی وزین اند آمده بودند دارکِلا. حسن، باغبان ما ــــ که از دبستان فارغ التحصیل نشد ـــــ هم چایی می‌آورد و رامین هم که ۳۵ سالش بود و باغدارست و دیپلم دارد هم بودند. از آن جمع پرسیدم این زبانی که ما به آن حرف می‌زنیم اسمش چیه؟ دستجمعی گفتند گِلِکی. گفتم پس چرا در مجله ی باارزش شما نویسنده‌یی نوشته که بعضی ها به غلط به زبان مازندرانی می‌گویند گلکی، شما چیزی نگفتید، اعتراض نکردید؟ گفتند ما سانسور نمی‌کنیم.
    اما من نشنیده ام که مردم ما ــــ یعنی صاحبان اصلی زبان ــــ به این زبان بگویند طبری، یا تبری یا تپوری یا طبرستانی. این یکی هم از «جعلیات» یعنی «فارسیده» ی قدیمی‌های غیرمازندرانی است، شاید. مثل همین اسم هاست: مازندرانی، مازِرونی، یا مازَنی، است که این سال ها مد شده است. خیلی ساده است. این طوری بپرسیم: مردم انگلستان به چه زبانی حرف می زنند؟ جواب: انگلیسی؛ مردم فرانسه؟ فرانسوی؛ مردم ژاپن: ژاپنی، چینی ها: چینی؛ مردم هند: هندی، مردم هندوستان: هندوستانی؛ مردم طبرستان: طبرستانی، طبری؛ مردم مازندران: مازندرانی. اما اگر مازندرانی ها قرنها، لااقل دو قرن اخیر، به زبان خودشان بگویند گِلِکی، نه طبری یا مازندرانی، و شما این را جایی نخوانده باشید، یا نخـواهیـد قبـول کنیـد، هـر چنـد خـودتان هم بگویید گِلِکی، همانطور که علی می‌گوید، تکلیف ما چیست؟ آن وقت کی میشود کاسه ی داغتر از آش؟ یا آنطور که در گِلِکی آمده: مُهرِ گَت تر از نماز! (گَت gat تر: بزرگتر، گنده‌تر). ما می‌گوییم گِلِکی. لابد بیخود می‌گوییم، چون گویا گیلانی‌ها به زبانشان می‌گویند «گیلکی». من نمی‌دانم. مطمئن نیستم. خب. گناه ما یا آن‌ها چیه؟ آن‌ها گیلکی حرف می‌زنند و ما گِلِکی. معلومه که پسرعمو، دخترعمو هستیم. چه بهتر.
    تا همین دیروز «گرگان» جزو مازندران بود، از نظر اداری البته. حالا اسمش شده استان گلستان. لابد به زبان آن‌ها می‌گویند «گلستانی!» («نازی گلستانی» ــــ، یکی از گروه «اندیشه‌پروران» ما ــــ که اعتراضی ندارد؟) راستی به زبان مردم «گرگان» می‌گویند «گرگانی»؟ سارَوی‌ها به چه زبانی حرف می‌زنند؟ لابد گویش ساری! کتاب خانم گیتی شکری را در همین بامداد ساری خوانده‌ایم و قرار است که ترجمه‌ی Sari Dialect خانم دکتر ساتوکو یوشیه، ایرانشناس ژاپنی، را با همین اسم «گویش ساری» در بامداد ساری بخوانیم. زبان ما طبری، مازندرانی، مازِرونی، مازَن، گویش ساری. . . هست اما حتماً گِلِکی نیست! این زبانشناس‌ها هم با این «گویش»شان کار دست ما داده‌اند، یا شاید هم برای خودشان کار درست کرده‌اند. حالا باید بگوییم «زبان» یا گویش گِلکی / مازندرانی؟ یکی پوستین پوشیده بود برعکس، یعنی پشمش رو به بیرون بود، بر خلاف معمول پوستین که وقت پوشیدن پشمش به تن می‌چسبد. یکی به او رسید و گفت پوستین را پشت و رو پوشیده‌ای. گفت تو بهتر بلدی یا گوسفند! حالا حکایت ماست. فرق گِلِکی و گیلَکی یک «ی» یا «یی» وسط است. مثل خیلی از کلمات فارسی از این نوع. مثلاً ما به کلماتی مثل میخ، سیخ، بیخ، تیغ، گیج، ریز، سیر (مقابل گرسنه)، دیگ، شیفته. . . فارسی در مازندرانی / گویش ساری / مازِرونی، مازَنی، طبری، یعنی همان گلکی خودمان، می‌گوییم: مِخ، سِخ، بِخ، تِغ، تِج، گِج، رِز، سِر، دِکِ، شِفت. بله. یکی از همین کلمات «گیلکی» اسـت کـه مـا مـی‌گـوییـم گِلِکی. البتـه همه‌ی کلمات از این نوع را با حذف ی نمی‌خوانیم، مثلاً، بیل، سیر (سبزی)، تیر فارسی همان بیل، سیر، تیر است. البته چِلِک در چِلِکِ پِلِک chelek peleki گلکی هیج ربطی به «چلیک» ترکی ندارد. «گِلِکی / مازندرانی» نوشتن من هم مصداق این اصطلاح است که «یک لا بود نمی‌رسید، دولاش کردیم!» خدا عاقبت چکِلِی پِکِلی را به خیر کند. چطوره که شما هم از دیگران بپرسید که این زبان اسمش چیه. الان هم علی و هم بهروز می‌گویند، آخر چی شد؟ جواب چِکِلی پِکِلی‌ایی که بهتر از این نمی‌شود. برای جواب درست بروید پیش دانشمندان! (ع. پاشایی)

    • در گلکی رشت لغت « چکل » در عبارت «چکل ءِ انگوشت » وجود داردو به معنای انگشت اشاره یا انگشت بزرگ می باشد .بر این اساس چکلی پکلی را می توان به معنای با انگشت اشاره هم زدن و ور رفتن دانست.
      در گلکی رشت لغت « ایبچه » و « پیسخال » یا پیسخاله « ایتا پیسخاله » به معنای مقدار کم و اندکی می باشد . در گلکی شرق گیلان تا مازندران به جای آن « ای میز گره » به معنای مقدار کم و اندک به کار می رود
      دوستی ساروی داشتم که می گفت ایمیزگره در واقع یعنی ا مس گره یعنی به اندازه یک مشت گره کرده در زبان گلکی ساری !
      ما در زبان فارسی دری افغانی برای یک مفهوم چندین واژه و از چند منشا زبانی مختلف داریم و اشکالی هم در زبان فارسی پیدا نشده . یکبار می گوییم حالا / اکنون / الان / یا می گوییم خوشگل / زیبا / قشنگ
      در زبان گلکی هم باید تمام گلکها با لغات مترادف و متنوع آشنا شویم به اینگونه به یک یگانگی زبانی و همچنین زبان قدرتمندتر دست یابیم
      در زبان گلکی رشت گاز به معنی دندان می باشد و گاز گیفتن به معنای گازگرفتن یعنی به دندانی کردن … می بینید در زبان فارسی هم از گیلکی وامگیری شده . یا بزمجه در زبان گیلکی معنا دارد . مچه در گیلکی یعنی چانه و بزمچه یعنی جانوری که چانه اش شبیه بز است که در فارسی به صورت بزمجه وارد شده درحالیکه مجه در فارسی معنا ندارد
      همچنین دارزدن هم باید از زبانهای گلکی به فارسی رفته باشد چون دار یعنی درخت و دارزدن یعنی از درخت آویختن
      گلک ( گیلک) قوم بزرگی است . گلک به معنای گیلانی یا رشتی نیست . اجداد مازندرانی ها گلستانی ها سمنانی ها و تهرانی ها و خیلی های دیگر خود را گلک می دانستند و زبانشان را گلکی می نامیدند . دشمنان خواهان تفرقه و دشمنی در بین گلکها هستند
      با هم متحد باشیم .

  7. سپاس استاد گرامی… قصد روده درازی و پرت و پلا بافی ندارم. منتها پاسخ شما پرسش های تازه ای برایم ایجاد کرده است. اول اینکه به لحاظ جغرافیایی و سندیت تاریخی تا همین اواخر محدوده ای به نام “گیلان” یا زبان یا گویش گیلکی نه بکار برده میشد و نه شناخته شده بود. در درازای تاریخ همواره این طبرستان یا مازندران بوده است که نماینده منطقه وسیعی از شمال ایران به حساب می آمد که گیلان هم بخشی از این محدوده جغرافیایی بود . تقریبن از نزدیکی های آستارا تا ترکمن صحرا و بخش هایی از قزوین و زنجان و تهران و سمنان. کمی باور این مسئله مشکل است که بپذیریم مردم این نواحی در طول قرن ها و خود جوش “گلکی” را به عنوان نام اصلی لهجه یا زبان خودشان برگزیده باشند […]
    دوم اینکه معمولن زبان و گویش مسلط رابطه مستقیم با هژمونی قوم مسلط هم دارد.نمی شود که منطقه شمال ایران را طبرستان بنامند ولی زبانش را گلکی بگویند. همانطور که تسلط قوم پارس بر ایران منجر به برتری زبان پارسی شد نه دیگر گویش ها. به نظر من دلیل اینکه چرا به زبان و گویش طبری ,گیلکی می گویند را باید در همین دویست سیصد سال گذشته جستجو کرد. الان که از لحاظ تاریخی سندیت این نامگذاری برای ما “مجهول” است و شواهد و قرائن هم علیه این عنوان, گمان می کنم بهتر است به همان نام اصلی و تاریخی بکار برده شود. ضمن اینکه من جایی ندیدم و نخواندم (در کتاب های تاریخی) که از زبان گیلکی برای مازندران نام برده باشند..از تنها نقشه هایی که از زمان هخامنشیان بر جای مانده است فقط (زادراکارتا) جانمایی شده است که موقعیت مکانی آن با “ساری” مشابهت دارد که نشان دهنده این مسئله است که مرکزیت شمال کشور از گذشته های دور همواره در ناحیه طبرستان بوده است همینطور در شاهنامه فردوسی که بارها از مازندران و ساری و آمل نام برده می شود و بسیار موارد دیگر… از اینکه وقت شما را گرفتم عذز می خواهم. هدف فقط اصلاح اشتباهات احتمالی خودم است. پیروز باشید…

    • همانطور که قبلاً هم گفتم گلک رمز اتحاد ماست و در رژیم گذشته تلاش بسیاری شذ که گلکها را تجزیه کنند و هویتهای جدیدی برایشان بتراشند. یکی از مسائلی هم که مطرح شد در ابتدا بدنام کردن رشت و رشتی بود بعد گیلک یا گلک را مختص رشتی کردند به طوریکه در جاهای دور ایران که مردم با شما کشور آشنایی نداشتند فقط گیلانی ها را به عنوان گلک شناساندند و واژه های جدیدی مثل مازنی یا هیرکانی را رواج دادند. متولدین قرن گذشته اگرچه گرگانی یا ساروی یا آملی یا لاهیجانی یا آستارایی بودند در نقاط دور کشور به غلط به عنوان رشتی شناخته می شدند چون مردم شناخت جغرافیایی زیادی از کشور نداشتندو فرضا اگر کسی می گفت من اهل نکا هستم نمی دانستند نکا کجاست ولی رشت را به دلیل مرکزیت بازرگانی و دروازه اروپا بودن می شناختند . بعدها به جای آن ما ها را به نام شمالی شناسندند که جدید است در حالیکه همه ما گلک یا گیلک هستیم و در گذشته و در تاریخ ادبیات هم گلک و گیلک کاربرد داشته حتا در شاهنامه .
      در شاهنامه هنگام بازگشت منوچهر پس از کشتن سلم و تور:
      ز دریای گیلان چو ابر سیاه/ دمادم به ساری رسید آن سپاه.

      سپس فریدون با بومیان مازندران به استقبال منوچهر می آید:
      همه گیل مردان چو شیر یله/ ابا طوق زرین و مشکین کله.

      در اسکندرنامۀ نظامی، اسکندر پس از فتح ایران به جنگ روس می رود، پهلوانان او:
      زریوند گیلی ز مازندران/ نیال یل از کشور خاوران.

      در ادامه زریوند به جنگ می رود و چند نفر را می کشد:
      زریوند مازندرانی منم/ که بازی بود جنگ اهریمنم.

      در بیت قبلی زریوند خود را از قوم گیل و از سرزمین مازندران معرفی نموده و در اینجا فقط خود را به نام سرزمینش یعنی مازندران معرفی میکند . همانند یک ترک که در خراسان یا شیراز یا سمرقند یا آذربایجان زندگی می کند می تواند خود را نادر ترک از خراسان معرفی کند یابگوید منم نادر خراسانی یا بگویدمنم ترک شیرازی یا بگوید منم یک شیرازی و …

      اما در نهایت می میرد و اسکندر ناراحت می شود:
      جهاندار از کار شد تنگدل/ که سالار گیلی درآمد به گل.

      ناصرالدین شاه هم در سفر خود به مازندران
      کردهای تبعیدی را ایل و بومیان کلاردشت را گیل می خواند.

    • آنچه نوشته اید بسیار بسیار عجیبه

      در قدیمیترین نقشه های تاریخ که نامی از طبرستان وجود نداره کلمه کاسپین به دریای خزر (دریای مازندران دروغین) اطلاق شده

      و کاس و گیل و دیلم اقوامی که در گیلان زندگی می کردند

  8. ۱٫ اکبری جان، چون روی کلامت با من بود ناچارم برایت بنویسم. باشد برای بعد. اما گویا یادت رفته سند و منبع این حرفها را برای ما بنویسی. البته شک ندارم که برای تمام این حرفها سند و منبع داری. باز هم شک ندارم که آن منابع نقد شده و صاحبنظران و اهل فن تأییدش کرده اند. راستی داشت یادم میرفت. من نوشتم تا دویست سال سند حی و حاضر داریم که مردم ساری به زبانشان میگویند گِلِکی. شما کردی «دویست سیصد سال» . اون صد سال دیگر را گفتی از کجا آوردی؟ من درباره ی حرفهایی که نوشتی سوالهایی دارم که بعدن مطرح می کنم برای این که من سوادم به این حرفها قد نمی دهد. من فقط چِکلی پکِلی می کنم.

  9. ۱۳۹۳/۰۱/۰۶
    Edit
    اکبری جان. برگشتم و دارم یادداشت ۱۳۹۳/۰۱/۰۶تو را می‌خوانم. آن را برای این که بهتر بخوانم شماره بندی می کنم.
    ۱٫ نوشتی: «چون ریشه های زبان فارسی یا هند و اروپایی یا هند و آریایی تقریبن یکی هستند به نوعی می شود همه را همخانواده فرض کرد.» خُب. به من چه!
    ۲٫ «بین فارسی دری با پهلوی ساسانی تفاوت آوایی و گویشی ملموس استـ» خُب. به تو چه!
    ۳٫ «اما بین گویش مازندرانی با گیلانی آنچنان تفاوتی دیده نمی شود فقط لحن و صوت است که اختلاف را تداعی می کند» نمی خواهی بگویی «گلکی» با گیلکی یکیست؟ من در باره ی «گیلکی» حرفی زدم؟ نه والله. پس به من چه.
    ۴٫ « با این حال گمان میکنم یکی کردن گیلکی با تبری یا زیر مجموعه قرار دادن یا مستحیل کردن تبری در گیلکی هم به لحاظ تاریخی و هم زبانشناسی و هم به لحاظ تقدم و تاخر نیاز به ادله و روشنگری مناسب دارد.» بالام جان حرف تو دهن من میذاری؟ من کجا گفتم گیلکی با تبری یکی است؟ یا این زیرمجموعه ی آن یکی است، یا این را در آن مستحیل کردم (چی تو چی مستحیل شد؟) بابا جان نوشته ‌ی من هنوز در «چکلی پکلی» موجود است. آها. کلک مرغابی میزنی. من گفتم «گلکی» نه گیلکی. گفتم به این «گلکی» ما می گویند طبری / تبری / تپوری/ مازندرانی/ گویش مازندرانی ـــــ که این یکی را تو گفتی ــــ / مازِرونی، مازنی/ گویش ساری. یک ده چرخ می خواهد این ها را بکشد.
    ۵٫ «با این همه اگر پژوهشی در صرف و نحو، آواشناسی , واج شناسی، معناشناسی، کاربردشناسی وسخن کاوی که مناسب بحث باشد و در این مورد وجود دارد راهنمایی بفرمایید.» کی میره اینهمه راه رو! جواد جان عوضی گرفتی. یا تو بیکاری یا منو بیکار گیر آوردی. برای این کار گفتم به دانشمندان مراجعه بفرمایید، نه به من. من چه می دانم «صرف و نحو، آواشناسی , واج شناسی، معناشناسی، کاربردشناسی وسخن کاوی» چیه. کار کار من چکلی پکلیه. شما باید برای ما بنویسید که ما به چه زبانی حرف میزنیم و اسمش چیه. من نمی دانم «گلکی» دو ذرع و نیمش یک دست کت و شلوار می شود یا نه. راستی، آن «استاد» را هم از جلو اسم من بردار، که مایه ی آبروریزی می شود. جواب همیشگی من اینه: استاد تو حمومه! برای جواب دادن به یادداشت دومت، هر چی مطالعه می کنم سوادم قد نمی دهد. گمون نکنم به این زودیها بتوانم به آن یادداشت برسم. دارم تیکه تیکه اش می کنم تا بفهمم. داشت یادم میرفت. خدا را شکر که یادم آمد. زنم می گوید آقای اکبری کتابخوانده و دست به قلم خوبیه. کی جرأت دارد مخالفت بکنه. صد در صد نظر بنده همین است.

  10. عارف جان و علی جان. بر و بکس فنی. چه طوره چکلی پکلی را برداریم بریم تو فیس بوک؟ اصلن چه طوره بامداد ساری اسباب کشی کنه بره تو فیس بوک؟

    • خوب یا بد، به نوعی میشه گفت مردم با شبکه‌های اجتماعی مثل فیسبوک احساس راحتی بیشتری می‌کنند. دلیل این قضیه رو دقیق نمی‌دانم. شاید نفیسه خانم پس از تحلیل جواب دوستان به سوال‌هایشان (در مطلب چرا نمی‌نویسیم) بتوانند دلیل این قضیه را روشن کنند.
      در هر صورت، بچه‌های فنی سایت باید تمام تلاششان را بکنند تا با معرفی هرچه بیشتر این سایت به دیگران، اقبال عمومی به این سایت را روز به روز افزایش دهند.

  11. سلام. مشکل من با گفتار اقای اکبری وبه ترتیبی با مقاله دوست دیرینه ام اقای وندادی این است که درزیر اواری از اطلاعات قرار میگیرم بدون انکه بدانم این دانسته های دوستان منابعش چیست؟ باضافه انکه اقای اکبری خوانده های خویش را همراه باشعار ارایه میدهد . ایا این استفاده از روشی نیست که خود انرا مذموم میدانند؟

  12. سلام آقای پاشایی
    ما تو فیسبوک هستیم آقا. همین شماره اول چکلی پکلی شما توی فیسبوک هم منتشر شدو توی صفحه اختصاصی بامداد ساری.
    ببینید، اگه یه خرده بیشتر به مطالب پرطرفداری که مردم زیرش نظر هم میذارن توجه کنیم می بینیم که اینها کاملن متناسب سلیقه عمومی جامعه ست. یا خبریه اون هم از نوع خبرهای روز سیاسی یا اجتماعی، یا به صورت تصویره، تصویرهای مورد علاقه عموم.
    متأسفانه نوشته های جدی و باارزش کمتر مورد توجه و مشارکت مردم واقع میشه.

  13. آقای پاشایی عزیز.
    هی دلم می‌خواست بنویسم که لذت بردم و هی فکر کردم که چه لزومی داره بنویسم و باز فکر کردم که این یک دلیل ننوشتن است. چی بنویسم آخه؟ لحن نوشته‌هاتونو خیلی دوست دارم. خسته نمی‌شم می‌خونم. مرسی.

  14. با سلام

    نوشته بسیار زیبا بود

    نمیخوام وارد حرف ها و بحثهای فرسایشی بشم اما:

    جناب اکبری! فرمودید:
    چون ریشه های زبان فارسی یا هند و اروپایی یا هند و آریایی تقریبن یکی هستند به نوعی می شود همه را همخانواده فرض کرد. بین فارسی دری با پهلوی ساسانی تفاوت آوایی و گویشی ملموس است اما بین گویش مازندرانی با گیلانی آنچنان تفاوتی دیده نمی شود فقط لحن و صوت است که اختلاف را تداعی میکند. با این حال گمان میکنم یکی کردن گیلکی با تبری یا زیر مجموعه قرار دادن یا مستحیل کردن تبری در گیلکی هم به لحاظ تاریخی و هم زبانشناسی و هم به لحاظ تقدم و تاخر نیاز به ادله و روشنگری مناسب دارد.

    با توجه به گفته ی خودتان تفاوت بین گویش مازندرانی و گیلانی آنچنان نیست که دیده شود. و ضمنن با توجه به ابتدای جمله (چون ریشه های…) پس من این نتیجه رو می گیرم که هر دو گویش گیلانی و مازندرانی همخانواده اند. حال این که یکی کردن و زیر مجموعه گرفتن و در آکولاد و کروشه بردن و … چقد با حرف جناب پاشایی میخورد بماند.

    شما می گویید: (هم به لحاظ تاریخی و هم زبانشناسی و هم به لحاظ تقدم و تاخر نیاز به ادله و روشنگری مناسب دارد.)

    و خود میگویید: (اول اینکه به لحاظ جغرافیایی و سندیت تاریخی تا همین اواخر محدوده ای به نام “گیلان” یا زبان یا گویش گیلکی نه بکار برده میشد و نه شناخته شده بود. در درازای تاریخ همواره این طبرستان یا مازندران بوده است که نماینده منطقه وسیعی از شمال ایران به حساب می آمد که گیلان هم بخشی از این محدوده جغرافیایی بود . تقریبن از نزدیکی های آستارا تا ترکمن صحرا و بخش هایی از قزوین و زنجان و تهران و سمنان.) اصلن نمیخاهم جنگ زرگری گذشته های دور و نزدیک راه بیندازم چه اعتقاد دارم که وقت این حرفها و بحث ها نیست و اکنون زمانه ی اتحاد است. اما شما برای نوشته های خود ادله نیاوردید اما توجه شما را به این مقالات جلب میکنم

    http://caspiland.com/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86

    یا این مقالات:

    http://v6rg.com/?p=47

    …………………

    عزیزدلم مهمترین چیزی که برای شخص من دارای ارزشه اینه که این دو گویش از یک زبان هستند که تفاوت های ساختاری با زبان فارسی دارد و متأسفانه بر اثر اهمال گذشتگان و حالندگان و آیندگان دارد مستحیل در فارسی میشود.

    وقتی والدین به فرزندان گیلکی و گلکی/تبری/طبری/مازرونی/مازنی/مازندی/تپوری (شما همه را بخوان شمالی) نمی آموزند و صحبت نمی کنند.

    وقتی دستور زبان ما دارد نابود میشود و از زبان فارسی پیروی میکند.

    وقتی واژگان اصیل خودمان جای خود را به واژگان فارسی میدهند.

    وقتی ۱۲ ماه سال یک برنامه ای پیدا میشود که مردم شمال را مسخره کند.

    چه جنگی برای نام زبان؟

    شما بگو تبری

    پاشایی بگوید گلکی

    آنچه در درجه ی اول نیاز است حفظ و پاسداشت این زبان است و بس

    شرمنده که روده درازی کردم

  15. چه‌قدر خوشحال شدم از خواندن این نوشته آقای پاشایی. این مطلب را در بخش وبمجی سایت ورگ منعکس کردم.
    عین همین داستان را ما در گیلکی گیلان هم داریم. چند سال پیش سعی کردم بخشی از این وضعیت را در این یادداشت‌ها شرح دهم:
    http://v6rg.com/?p=27
    و
    http://v6rg.com/?p=90
    و
    http://v6rg.com/?p=120

  16. آقا / خانم ورگ. ممنون از توجهت به بامداد ساری و چکلی پکلی. اما اسمت را چه طور باید خواند؟ این یک. اما دو: شما نوشتی «عین همین داستان را ما در گیلکی گیلان هم داریم.» کدوم داستان؟ چه طوره تو همین چکلی پکلی برای ما خلاصه اش را بنویسی. به روی چشم. آن آدرسها را هم نگاه می کنیم. راستی. ما در گلکی verg داریم که همان گرگ فارسی است. اگر تو گرگ باشی خدا به داد اکبری برسد. اکبری جان ، گویا کار دست چکلی پکلی دادی . دوستتان داریم.

  17. اگر جنسیت اهمیت داشت باشم عرض کنم که آقا هستم؛ البته نه از آن «آقا»هاش! اسم مرا با همان تلفظی بخوانید که ورگ را در گلکی یا گیلکی تلفظ می‌کنید و می‌کنیم؛ همان گرگ. در زبان‌های جنوب کاسپین و البته یکی دو تا دیگر از زبان‌های هند و اروپایی (از جمله سوئدی) ورگ معنی گرگ می‌دهد و این هیرکانیا و گرگان و… هم از همین ورگ آمده.
    البته بنده ورگ خونریز و مردم‌آزاری نیستم. تازه خیلی هم دورادور ارادتمند و دوستدار شما هستیم.
    باری؛ داستان هم همین ثبت نام‌های مکان گیلکی با ذهنیت فارسی‌ست آن هم جوری که انگار مردم محلی نام‌های متعلق به خود را لهجه‌دار و غلط تلفظ می‌کردند و نیاز به یک عدد فارسی‌زبان کاردرست دارند که براشان اصلاح کند.
    این‌جوری می‌شود که لونِی می‌شود لونک (بر وزن پونک!) و سوماسرا می‌شود صومعه‌سرا. یا جؤردی و جؤرده و جؤردشت می‌شوند جواهرده و جواهردشت. یا کوجسبان می‌شود کوچصفهان. تازه پشت‌بندش وجه تسمیه‌های شکمی هم راه می‌افتد که آن‌یکی توش صومعه بنا بوده و این یکی زیرخاکی و گنج و جواهر زیاد داشته (مردم در دوران کهن پیشاپیش می‌دانستند که قرار است اموال‌شان زیرخاکی بشود یا زمین‌های خوش‌آب‌وهواشان به جیب بسازوبفروش‌ها حکم جواهر پیدا کند) و این آخری هم که اصفهان کوچکی شده برای خودش!
    خلاصه این‌که این داستان، داستان غم‌انگیزی‌ست چون یک گسست در حافظه‌ی تاریخی بومی به وجود می‌آورد و همان یک کمی هم که از ریشه‌های مردمان گیلان و مازندران و گلستان برامان باقی مانده با هزار جور باور نادرست و آدرس غلط مبهم و مضحک می‌شود.

    سایت یا وبلاگ بنده هم همه‌ی هم و غمش کار در حوزه‌ی ادبیات و فرهنگ زبان گیلکی‌ست. بد نیست نگاهی به‌ش بیندازید.

  18. از عجایب روزگار انکه با وضعیتی روبرو میشوی که یکباره متوجه میشی که عاشق ورگ (گرگ ) شدی .تازه لازم میشه بابلت توجهی که به رگ وریشه ات کرد ازش تشکر کنی . اقا گرگه دوست داریم. خونه ات ابادان.

  19. استاد پاشایی عزیز…راستش ما رویمان نمی شود بدون عنوان استاد شما را خطاب کنیم(بدون اغراق). واقعیت اینست که از قیچی کردن کامنتم دلم گرفت منهتا دلایل زیادی وجود دارد که این دلگیری مقطعی باشد.نظر من لزومن به معنای نظر سایت نیست این خیلی بدیهی و روشن است. به دلیل اینکه بخش هایی از کامنتم سانسور شده است در ارتباط با برخی نظرات دوستان نمی شود وارد بحث شد چون ناقص عرایض بنده را درک کرده اند. با این همه:
    ۱٫جناب شکری گرامی! اینکه ناحیه شمال ایران را طبرستان می نامیدند ادله می خواهد یا محوریت طبرستان ؟ غیر از این بقیه گفتار چیزی نبود که نیاز به سند داشته باشد جز به کار گیری یا متداول شدن “گلکی” یا “گیلکی” برای گویش مردم شمال در دویست سیصد سال گذشته که عرض کردم”به نظر می رسد” که به معنای اینست که این نظر شخصی بنده است(که در بخشی قرار گرفته که سانسور شده). اگر مدعای “گلکی” بودن گویش رایج طبری هم نظر شخصی باشد من هیچ مشکلی ندارم و اساسن جدلی در کار نیست.
    اینکه بگوییم “گیلکی” با “گلکی” فرق دارد مثل اینست که گفته شود “انگلیسی” با “اینگلیسی” فرق دارد! برای من مخاطب جداسازی و تفکیک فیلولوژیستی آن امکان پذیر نیست.
    ۲٫جناب دامون عزیز! رویکرد به تاریخ و فرهنگ تاریخی با زیست تاریخی متفاوت است .اینکه مثلن چند هزار سال پیش عده ای در موقعیت مکانی خاص زندگی میکردند و کاسه بشقاب می ساختند زیر مجموعه “تمدن” تاریخی و رهیافت های آرکئولوژیسنتی نیست.تاریخ و زمان تاریخی با مفهوم تکامل در ارتباط است و اینکه چه کسانی در چه موقعیتی چیرگی خود را توانسته اند به عنوان فرهنگ غالب و استیلای رفتاری بر کسان دیگری در محدوده وسیعتری دیکته کنند ملاک پایش زمان تاریخی است.و باید دید که چه چیزی در حافظه قدرت محورتاریخ ثبت شده است. اگر این استدلال شما(گواه لینک ها) ملاک باشد باید تاریخ را از آفریقا و چند میلیون سال پیش در نظر گرفت منتها اگر دقت فرموده باشید به چنان دوران هایی دوران پیشا تاریخی اطلاق می شود. یا انسان های ماقبل تاریخ. چرا می گویند ما قبل تاریخ؟البته در این زمینه هم یعنی زیست تاریخی باز در ناحیه طبرستان بوده است که ما با نخستین گروه از هموساپینس ها مواجه هستیم که از معدود نقاطی در کره زمین است که زیست انسانی و کلونی (کمون) و غارنشینی(هوتو,کمربندو..) آغاز شده است.فرمایش شما در مورد پاسداری از گویش و زبان شمال کاملن درست است و من هم موافقم منتها اصلن ارتباطی با بحث ندارد.
    ۳٫هر فرضیه یا نظریه ای برای اینکه “اثبات” شود دو راه پیش رو دارد: یکم اسناد و مدارکی که این نظریه را ثابت میکنند و مراجعی که به این اثبات مشروعیت می بخشند . دوم از راه علمی با استفاده از ریاضیات,آمار,مشاهده و تجربه و اخذ مشروعیت از بنگاه های آکادمیک مشروعیت بخش.که همه اینها خوشبختانه تعریف دارد.
    یا اینکه بگوییم این یک نظر شخصی است و خلاص. به هر حال از همه بزرگواران پوزش می خواهم…

  20. قلم شیوایی دارید، دست مریزاد. کلا Ka’la در زبان کوه نشینهای شرق گیلان (اشکور) به معنی چراگاه و علف زار حاشیه ده هست. یعنی اهالی روستا وقتی می خواهند دامها را به علفزار ببرند می گویند ببریمشان کلا.
    گلکی و گیلکی یکی هستند کما اینکه گیلکی در شرق گیلان به صورت گیلیکی تلفظ می شده است. باز هم از اندیشه و نوشتار وزینتان تشکر می کنم. شمه قوربان

  21. اکبری جان، چِکلی پِکلی است نه «میدان نبرد» بحثهای فرا چکلیایی. ببین بالام جان، دریا هست، اینهمه آب و علف هست، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هر چه بخواهی در آن بود و هست. تو بگو مگر عمو ساپینس، بلا نسبت، خر ه که این جا را ول کند برود لس آنجلس زندگی کند. بگذریم.
    گفتم «بچکلم » (bachkelem) ببینم «چکلی» را جایی بیرون از اینجا پیدا می کنم یا نه. اول نگاه می کنم به فرهنگ سخن و بعد هم به فرهنگهای لغت انگلیسی و لاتینی.
    در فرهنگ سخن بعد از دیدن چک و چوک، چک و چوله، چک و چیل و چکوک داشتم ناامید میشدم که چشمم خورد به «چکول». نوشته است (گفتگو) از مصدر «چکولیدن»: کاویدن، کندن (زمین). مثال: «به جست و جوی ریشه ی علفها زمین صحرا را می چکولیدیم.» (شاملو ۱۲۱). شما چی فکر میکنید؟ نکنه خیال کنین که این را شاملو از من شنیده و فارسیش کرده؟ نه والله. گفتم «فارسیش» کرده، اصلاح می کنم. در کتاب آمده (گفتگو) یعنی این لغت تهرونیه نه فارسی. گفتم تهرونی یه چیزی یادم آمد. عزیزی که می دانم هفت پشتش تهرونی خالص و خلص است یک روز میان حرفهایش گفت فلانی دسمره (das(t)mare ) (پادو، کمک، کسی که دم دست دیگری است…) فلان باباست. پرسیدم دسمره را از مادرزنت یاد گرفتی؟ (که اصلش ساروی و بچه میر مشهد است ) گفت نه بابا دسمره خالص و خلص تهرونیه. خندیدم. پرسید نکنه معنی بدی هم داره؟ گفتم نه بابا. این لغت گلکیه و همه ی ما تو خونه اینو بلدیم. از اون ور کوه اومده.(این هم سند برای آقای شکری که دست از سر اکبری برداره).

  22. در همین رابطه هفته پیش اتفاق جالبی برایم افتاد. برای یک پروژه پژوهشی با یکی از همکاران مشغول مطالعه کتابچه طرح جنگل داراب کلا بودیم که چشمم به کلمه «تیرانگردی» خورد. منظور همان تیرنگ گردی۱ خودمان بوده که کارشناس مربوطه نمی دانم در کدام سال آن را مثلاً به خیال خودش فارسیزه کرده و به «تیرانگردی» برش گردانده بود. با خودم گفتم اگر همینطوری این کتابچه تا چند سال دیگر بماند، یواش یواش به تهرانگردی تغییر کرده و یحتمل سر و کله تهرانی ها یا همان تیرونی ها پیدا می شود و ادعا می کنند این منطقه در هزاره سوم پیش از میلاد اساساً مال ما تهرانیا بوده! در صفحه ای دیگر از آن کتابچه، منطقه جنگلی «چیلکاچین»۲ chilkachin را «چِلی کوچِِن» chelikuchen نوشته بودند. در فرهنگ لغات مازندرانی معنی «چیلیکا» اینچنین آمده: چوب خشک و خرد و ریز – نرمه ی هیزم – چوب نازک. ضرب المثلی هم داریم که می گوید «همه بوردنه عاروس وین، عاروس بورده چیلکاچین»hame burdene aarus vin,aarus burde chilkaa chin. (همه رفتند تماشای عروس، عروس اما رفته بود هیزم جمع کند). کمی که فکر کردم دیدم انگار یک خلق مشترکی همه ما داریم و آن این است که تا به یک کلمه بومی می رسیم فی الفور آن را مثلاً به فارسی ترجمه می کنیم، بی آنکه به این توجه کنیم این کلمه سالیان درازیست که به همین شکل رایجش توسط مردم آن منطقه به کار برده شده و ترجمه کردنش به زبانی دیگر بسیار مضحک و بی معنی است. و درواقع به نوعی تخلیه هویتی آن کلمه است. فی المثل شما به زردکیجا۳ بگویید قارچِ ِ چه می دانم زرد یا زرد دختر مثلاً! برای خنده فقط خوب است. یک دوست اِر ِمی داشتم که اصرار زیادی داشت به اِر ِم۴ بگوید اِرَم! گویا اینطوری فکر می کرد باکلاس تر نشان می دهد!

  23. با سلام مجدد
    جناب اکبری عزیز! لینک هایی که دادم برای این نبود که بخوام به قول بچه ها یارگیری بکنم. برای این بود که شما گفتید: «به لحاظ جغرافیایی و سندیت تاریخی تا همین اواخر محدوده ای به نام “گیلان” یا زبان یا گویش گیلکی نه بکار برده میشد و نه شناخته شده بود. در درازای تاریخ همواره این طبرستان یا مازندران بوده است که نماینده منطقه وسیعی از شمال ایران به حساب می آمد که گیلان هم بخشی از این محدوده جغرافیایی بود». خواستم بگم اونطورکه گفتید نبوده. البته خب به دلیل نبود یک سیستم قدرت مرکزی در منطقه هرزمانی قدرت دست کسی بود.
    دوره ای طبرستان بر قدرت بوده، دوره ای دیلمیان گالش.
    من فقط خواستم بگم این که بگیم گیلان تنها چند مدته که شناخته شده غلطه. و اینکه در درازای تاریخ طبرستان نماینده منطقه ی وسیعی بوده نیز.
    ضمنن اون دوره که به نام پیش از تاریخ مطرحه ازنظر من ظلم بزرگیه به باشندگان اون دوره از تاریخ
    با تشکر.

  24. با سپاس فراوان از بَروبَکس گیلک، به خاطر متانتتان در روشنگری نکاتی که آقای اکبری گفتند. اما اکبری جان، آنچه بامداد ساری حذف کرد دامون برایت نقل کرد. راضی شدی؟ از همه ی کاربران خواهش میکنیم توجه داشته باشند که چکلی پکلی مبنایش بر شوخی است. سخت نگیرید. ولی خواهش میکنیم از اظهار نظر خودداری نکنید. دوستتان داریم.

  25. استاد پاشایی عزیز…ارادت ما به شما “قدیم” است. به هر حال ما از دهه هفتاد خورشیدی با ذن و موتوسیکلت و راه بودا و غیره با شما در ارتباط هستیم و بسیار آموختیم. اگر درشتی هست واقعن عمدی نیست و بر میگردد به “رفتار” مباحثه من… سلامت باشید…

  26. اکبری جا ن راه بودا از کتابهای من است، اما ذن و موتور سیکلت، نه. من تمام عمر یک دفعه هم سوار مونور نشدم. ممنون

  27. استفاده از واژه زبان گیلکی با گویش مازندرانی شاید برای مردمان این ناحیه صحیح تر باشد. آنچیزی که واضح است گیلکی بودن زبان تمامی مردمان بومی و اصیل گیلان و مازندران است در اصالت این امر هیچ شکی نیست. آنچیزی که این مساله را برای ما شمالیها تبدیل به یک دغدغه کرده پاشیدن بذر تفرقه و احساس از خود بیگانگی هست که سالها اقوام مهاجم به سرزمینهایمان در قبال ما داشته اند. حکایت تفاوت ما گیلکهای گیلان و مازندران حداکثر مانند تفاوت کردهای کرمانشاه با کردستان می باشد مردمانی که اغلب در مواجهه با همدیگر به خاطر تفاوت فاحش گویشی با هم مجبور به فارسی صحبت کردن با یکدیگر هستند با اینکه هر دو خود را کرد میدانند پس اینکه اگر یک کرد کرمانشاهی لهجه کردی یک مهابادی را متوجه نشود هیچ دلیلی ندارد که در هویت کرد بودن خودش شک کند و یا آن یکی را کرد نداند. بله ما (گیلانیها و مازندرانیها) بیش از سایر اقوام دیگر فرهنگ و ریشه هایمان بازیچه هرزه گویان قرار گرفته پس چندان نیز عجیب نیست سردرگم و بی محابا به دنبال یک هویت جدید برای خود بگردیم و هویت پدرانمان را که سالها خود را گیلک خطاب کرده اند مورد تشکیک قرار داده و چشم و گوش خود را بر روی واقعیت هویتی خود بسته و چند روزه با فلسفه بافیهای جدید به ظاهر شیرین و با کمک غیرخودیها هویت جدیدی را برای خود بیافرینم. شک نکنید که ما گیلکها از سایر اقوام دیگر از لحاظ افتخارات تاریخی فرهنگی و … کم که نداریم هیچ بلکه بسیار سربلندتریم.
    روزی از یکی از اساتید گیاهشناسی که خود از اهالی چالوس یا نوشهر بود شنیدم که میگفت واژه مازندران گرفته شده از اصطلاح مازو در آن میباشد یعنی ناحیه ای که درخت مازو (بلوط) در آن زیاد بوده (یعنی اشاره به هویت قومیتی خاصی ندارد) و این واژه مازنی یا مازرونی یا … یکی از واژه هایی است که امروزه تفرقه افکنان میخواهند جایگزین واژه اصلی هویتیمان که پدرانمان سالها با آن انیس هستند (یعنی واژه قوم گیلک) بنمایند و یا ما را غرق در توهمات جدید و بی اساس نمایند و فاصله هایمان را هر روز بیشتر و بیشتر نمایند. (چقدر سخت است هم فرهنگهایمان در استان مجاور گلستان تحت تاثیر این سیاستها خود را از نژاد گلی (goli برگفته از واژه گلستان) بدانند.
    پس واقعا برای تمام شمالیهای عزیز (تمامی گیلکها) لازمست که فارغ از هرگونه سیاستهای انتزاعی که اقوام دیگر در قبال ما دارند هوشیارتر بوده و به راحتی هویت قومیتی تاریخی و فرهنگیمان را بازیچه نظرات به ظاهر جانبدارانه بیگانگان در قبال خود نکنیم خودمان بهتر از دیگران از اصالت هویتی خود باخبریم پس بهتر است از خواب به ظاهر شیرین خرگوشی بلند شویم و هویت کمرنگ شده پدرانمان را که به دست خودمان در حال کمرنگ شدن و نابودی است دوباره احیا کنیم که در نهایت از خودمان به خودمان کسی نزدیکتر نیست.

  28. یه جورایی معادل چکلی پکلی را در اراک پیشتر از اینا “نوکله” با تشدیدبر روی “ک” می گفتند. nokkeleh

  29. از یکی از دوستانم شنیده بودم که چند سال پیش سر یکی از کلاسهای دانشگاه یک همکلاسی خانم داشت که در اولین جلسه کلاس (مثلن معارفه استاد و دانشجوها) در پاسخ به این سئوال که اهل کجایی، نام زادگاهش را «کج گردو» معرفی کرده بود. «کج گردو» همان «وَل آغوز» val-aaquz (روستایی از توابع بخش چهاردانگه ساری) است که دانشجوی مورد نظر گویا ازش خوشش نمی آمده و آن را به فارسی فاخر ترجمه کرده بود!

  30. جسارت است. امّا گاهی به ناگزیر باید جسارت کرد. مرحوم استاد محمّد پروین گنابادی در مقاله ای نوشتند:«درمسیر مرحوم دکترنصر، که از صاجب منصبان بزرگ قدر وزارت فرهنگ سابق بود، تابلویی بدین سان به چشم می خورد:«تریک اعلا»۱ و مرحوم دکتر هر روز این تابلو را می دید و سخت از کلمۀ «اعلی»که آن را برخلاف نظر ایشان«اعلا» نوشته اند، ناراحت می شد.تا سرانجام روزی نزد صاحب مغازه رفت و به وی گفت :«باباجان این تریاکت مردم را می کُشد و اعلایت مرا» آخر این تابلو را عوض کن.»۲
    جناب پاشایی!من گمان می کنم این گیلکی(ببخشید گِلکی) شماسرانجام مازندرانی ها را می کُشد و گِلکی/مازندرانی شما گیلانی ها را. استاد محترم، عزیزمایی امّا شتر سواری که دولا و سه لا ندارد. یا گیلکی(گِلکی) یا مازندرانی. دیگر گِلکی/مازندرانی چیست که شما درست کرده اید؟چرا یکی به نعل و یکی به میخ می زنید.در جایی که سند و مدرک علما و خردمندان وجود دارد، حرف عمّه و خاله و گفتۀ مادر بزرگ و پدر بزرگ که سند و مدرک نمی شود. این از مصادیق غلط فاحش است که در برابر اسناد معتبر و نظر صاحب نظران مورد وثوق به گفتۀ عمّه و خاله و همسایه و فامیل استناد کرد و سند ۱۵۰ ساله درست کرد. بنده در مقدمۀ نصاب مازندرانی – که روی سایت بامدادساری است- نوشته ام که”«بیشترمازندرانی ها فکر می کنند که زبان آن ها گیلکی است و آن ها به زبان گیلکی سخن می گویند. باید دانست که گیلکی زبان مردم گیلان است و زبان مردم مازندران، مازندرانی یا به اختصار مازنی می باشد و نه گیلکی.»
    منتهی آقای شکری می فرمایند که مشکل ایشان این است که بنده منبع و مأخذ نداده ام. این فرمایش درست ولی اختصاصی ایشان است نه بنده. مشکل من این است که ایشان به دنبال منبع و مأخذ نمی روند. مأخذ می خواهید بفرمایید:
    دکتر معین در حاشیۀ واژۀ گیلان در برهان قاطع می نوییسد: گیلان: مرکّب از گیل به اضافۀ ان ، پسوند مکان، در پهلوی گلان.
    یاقوت حموی در معجم البلدان در بارۀ گیلان آورده: نامی است که بر شهر های بسیار از بلاد ماورای طبرستان اطلاق شود.
    لسترنج در کتاب«سرزمین های خلافت شرقی» در بارۀ گیلان آورده: دلتای سفید رود که نیم دایرۀ بزرگی از تپّه ها و کوه های پوشیده از جنگل بر آن احاطه کرده است ایالت کوچک گیلان را تشکیل می دهد. زمین های رسوبی دلتا را جغرافی نویسان اسلامی به طور خاص جیل و جیلان۳ می گفتند. وقتی می خواستند تمام ایالت گیلان را اداره کنند، جیلانات(گیلان ها) می گفتند و این اسم شامل ولایات کوهستانی هم می گردید.۴
    دهخدا در لغت نامه آورده است: گیلان متداول میان ساکنان سواجل جنوبی
    خزر برای قسمت پست و ساحلی محدود میان چالوس و انزلی در مقابل کوهپایه و قسمت مرتفعات همین ناحیه. چنانکه هرگاه کسی از کوهپایه های شمالی شهسوار یا رودسر یا رامسر به جانب ساحل رود، گویند به گیلان رفته است.
    و باز دهخدا می نویسد: گیلان، ناحیه ای در جنوب غربی بحرخزر مسکن قوم گیل. در قدیم قسمت کوهستانی گیلان را دیلم و مردم آن را دیلمان می گفتند.
    و باز دهخدا می نویسد: گیلی: منسوب به گیلک// لهجۀ مردم گیلان// و نیز گوید: گیلکی گویش مازنی، مازندرانی، تبری، طبری. این نامی است که روستاییان مازندران بر زبان خود می نهند. هنگامی که از یک روستایی مازندرانی پرسیده شود که به چه زبانی گپ می زند. گوید: «من گیلکی گپ زَمبه» من گیلکی گپ می زنم.
    محمّد حسین بن خلف تبریزی متخلّص به برهان صاحب برهان قاطع می نویسد: گیلک : با ثانی مجهول بر وزن میلک. به زبان گیلان. مردم عامی و روستایی و رعیّت را گویند.
    دکتر معین در حاشیۀ همین واژۀ برهان نوشته است:« در گیلکی gilak (اهل گیلان، گیلانی) قس: گیله، و گیلکی، لهجۀ مردم گیلان را گویند.
    و باز دکتر معین- که خودگیلانی هم بود- در فرهنگ فارسی معین می نویسد: گیلکی : لهجۀ مردم گیلان که از لهجه های ایرانی است و رابطۀ نزدیک با مازندرانی(طبری) دارد.
    دکتر حسن انوری در فرهنگ بزرگ سخن می نویسد: گیلک، گیلانی، گیلی.
    گیلکی: منسوب به گیلک، مربوط به گیلک: مربوط به مردم گیلان. زبانی از شاخۀ زبان های ایرانی، از خانوادۀ زبان های هند و اروپایی که در گیلان رایج است.
    بنابر این جای تردید نیست که گیلکی به زبان مردم گیلان گفته می شود نه زبان مردم مازندران.اگر چه این دو زبان با فارسی و کردی و لری و لکی همه از زبان های آریایی و ازخانوادۀ زبان های هند و اروپایی هستند. و تکرار می کنم به کاربردن صفت گیلکی(گِلکی)برای زبان مازندرانی از غلط های فاحش است و حتّی غلط سایر هم نیست که قابل چشم پوشی و اغماض باشد. و باز برای این که آقای شکری ایراد نگیرند که غلط سایر چیست؟ عرض می کنم. مثلاً شما در خیابانی راه می روید. آقا و خانم آشنایی که مدّتی آن ها را ندیده اید دست کودک خُردسالی را گرفته اند و از رو به روی شما می آیند. وقتی به شما رسیده اند پس از سلام و احوالپرسی، رو به آقا و خانم و با اشاره به کودک تجاهل العارفاً می پرسید: آقازادۀ شماست؟ هر دو با تبسّم و مسرّت می گویند بله. حال آن که همه می دانند که آن کودک ناز و کودک های ناز دیگر هیچکدام آقا زاده نیستند، خانم زاده اند.
    ———————————
    ۱- یاد آوری می کنم تا میانۀ دهۀ ۱۳۳۰تا۱۳۴۰خورشیدی خرید و فروش تریاک آزاد بود.
    ۲- محمّد پروین گنابادی. گزینۀ مقاله ها، ص۵۶
    ۳- تبدیل«گ» به «ج»، در عربی «گ» وجود ندارد.
    ۴- لسترنج. سرزمین خلافت شرقی، ص ۱۸۵ به بعد.

  31. من قصد ورود به بحث دوستان مازندرانی را نداشتم اما حالا که بحث منبع و مأخذ شد باید عرض کنم که خانم ایران کلباسی به عنوان یک زبان‌شناس در کتاب گویش مردم کلاردشت به طور واضح و رسمی از «گِلکی» نام می‌برد. تنها به عنوان یک منبع در کنار سایر منابع ذکرشده توسط دوستان عرض کردم.

  32. وندادی جان، «جسارت است». آنقدر مقاله ات پر ملاط است که برای یک جواب چکلی پکلیایی یک هفته وقت می خواهم.

  33. داشتم پیامم را میفرستادم که چشمم افتاد به امتیازی که به پیام ورگ عزیز داده اند. دو امتیاز منفی «نپسندیدم» . چکلی پکلی یعنی همین.

  34. وندادی جان آن قدر اطلاعات مفید در جوابیه‌ات هست که من برای فهمیدنش ناچار شدم «اسناد» و «مدارکت» را زیر چند شماره طبقه بندی کنم تا بهتر بفهمم.

    ۱٫ . نوشتی : «امّا شتر سواری که دولا و سه لا ندارد. یا گیلکی(گِلکی) یا مازندرانی. دیگر گِلکی/مازندرانی چیست که شما درست کرده اید؟چرا یکی به نعل و یکی به میخ می زنید. »
    می دانم اصلاً قصد نداشتی متلک بگویی، اما گفتی. این را هم می دانم از سر ظرافت طبع گفتی «امّا شتر سواری که دولا و سه لا ندارد.» «دولا سه لا» درست نیست. این را برای نوجوان خواننده این بحث چکلیایی می‌نویسم. درستش این است « شترسواری [که ] دولادولا نمی شود: در موردی گفته می شود که کسی بیهوده سعی در پنهان کردن کار و فعالیت خود کند.» (فرهنگ سخن) من توی یک سایت می نویسم پس دیگر قصد پنهان کردن ندارم.
    ۲٫ اصطلاح دوم: شما نوشتی: «دیگر گِلکی/مازندرانی چیست که شما درست کرده اید؟چرا یکی به نعل و یکی به میخ می زنید. » قربانت بروم. «گلکی» را مردم می گویند و «مازندرانی» را هم مردم می‌گویند ـــــــ از جمله خود جنابعالی. من این وسط بی تقصیرم. حالا معنی «به نعل و به میخ زدن: با هر دو گروه سازگاری داشتن؛ دوجانبه بازی کردن » است (فرهنگ سخن)
    ۳٫ و اما گلکی / مازندرانی. این خط مورب یا خط کسری یا آن طور که نوجوان‌ها می‌گویند« اسلَش» ، در چنین کاربردها ـــــ نه همه جا ـــــــ معنی خاصی دارد، یعنی یک جورایی کار «یا» را می کند و به شما این اختیار را می دهد ـــــــ صد البته این یادآوری را برای وندادی عزیز نمی نویسم ـــــ که یکی از دو طرف، یا یکی از دو گزینه را انتخاب کنید که هر دو ارزش مساوی دارند. به عبارت دیگر می توانید بگویید گلکی یا مازندرانی، فرقی نمی کند، البته برای من نویسنده فرقی نمی کند، نه برای وندادی عزیز .
    ۴٫ حالا برویم سر آن اسناد و مدارک «گیلان» جنابعالی. مرقوم فرمودید: «در جایی که سند و مدرک علما و خردمندان وجود دارد، حرف عمّه و خاله و گفتۀ مادر بزرگ و پدر بزرگ که سند و مدرک نمی شود. این از مصادیق غلط فاحش است که در برابر اسناد معتبر و نظر صاحب نظران مورد وثوق به گفتۀ عمّه و خاله و همسایه و فامیل استناد کرد و سند ۱۵۰ ساله درست کرد.»

    منو باش. نه، یعنی اینو باش. وندادی جان. فکر می‌کردم دارم از یک شیوه ی تحقیق زودبازده میدانی استفاده می‌کنم. این « عمّه و خاله و مادر بزرگ و پدر بزرگ» صاحب این زبان اند نه آن «علما و خردمندان» شما . بالاغیرتاًٌ این جمله را خودت نوشتی: « بنده در مقدمۀ نصاب مازندرانی – که روی سایت بامدادساری است- نوشته ام که «بیشترمازندرانی ها فکر می کنند که زبان آن ها گیلکی است و آن ها به زبان گیلکی سخن می گویند» حرف خودت که برای خودت سَنده؟ دوباره نگاهش کن: اول «بیشتر مازندرانیها … » این را حتماً تحقیق کردی عزیز جان. همین طوری که نمی‌گویی؟ دوم: « … فکر می کنند که زبان آن ها گیلکی است و آن ها به زبان گیلکی سخن می گویند» می دانم عمدی نیست، اما همه جا در نوشته ات ــــ ندانسته البته ــــــ داری «گیلکی» را جای گلکی geleki جا میزنی، یا به کار میبری و همین سرچشمه ی «فساد در استدلال » جنابعالی است (دیدی ما هم زبان «علما و خردمندان» شما را بلدیم!) آن «بیشتر مازندرانیها» فکر نمی کنند که «زبان آن ها گیلکی است و آن ها به زبان گیلکی سخن می گویند». آن «بیشترین مازندرانیها» حتماً به شما گفته اند : زبان آن ها گلکی است! من که قبلاً گفتم گلکی با گیلکی فرق دارد همان قدر که برادر و خواهر یا پسرعمو دختر عمو با هم فرق دارند. برای این که حتا عرض کنم گلکی سنش شاید بیشتر از گیلکی باشد ـــــــ همان طور که حسین آقای وندادی ده سال از من بزرگتر است !ـــــــ به یک نکته ی فنی نداشتن یای معلوم اشاره کردم : گلکی / گیلکی، مِخ / میخ، سِخ / سیخ و الی آخر. اگر به عنوان حرفه-یی این را دنبال کنی شاید به جایی برسی. باری. جانم برایتان بگوید. وقتی «بیشتر مازندرانیها … » یعنی همان عمه و خاله و مادر بزرگ و پدربزرگ ، و عباس و هوشنگ و پاشایی می گویند گلکی، نه گیلکی، بهترست لج نکنی و قبول کنی. (نمی‌دانم چرا ما را جزو «علما و خردمندان» قبول نداری!)

    ۵٫ مرقوم فرمودید «دهخدا می نویسد: گیلی: منسوب به گیلک// لهجۀ مردم گیلان// و نیز گوید: گیلکی گویش مازنی، مازندرانی، تبری، طبری. این نامی است که روستاییان مازندران بر زبان خود می نهند. هنگامی که از یک روستایی مازندرانی پرسیده شود که به چه زبانی گپ می زند. گوید: «من گیلکی گپ زَمبه» من گیلکی گپ می زنم.» حالا چرا «روستایی مازندرانی»؟ چرا دهخدا از «شهری مازندرانی» نپرسید؟ خیلی ساده است، روستایی مازندرانی گفته «گلکی»، و دهخدا شنیده «گیلکی» لابد. وقتی وندادی ـــــ که مازندرانی است ـــــــ این اشتباه را می کند چرا دهخدا ــــــ که قزوینی است ــــــ نکند؟ از کجا بدانیم که دهخدا می دانسته چه فرقی است بین گلکی و گیلکی؟ اما شک ندارم که وندادی این فرق را می داند (ببینم وندادی … هیچی.). با اینهمه، وندادی همه جا می نویسد «گیلکی»! به نقل از فرهنگ معین آورده‌ای « گیلکی : لهجۀ مردم گیلان که از لهجه های ایرانی است و رابطۀ نزدیک با مازندرانی(طبری) دارد.» مطمئنی که نویسنده‌ی این بخش فرهنگ معین می دانسته که «بیشتر مازندرانیها» به زبان‌شان می گویند «گلکی»؟

    ۶٫ حرف آخر حسین آقای وندادی: «بنا بر این جای تردید نیست که گیلکی به زبان مردم گیلان گفته می شود نه زبان مردم مازندران. …» باریک الله. غیب گفتی! (یادتان نرود چکلی پکلی است و شوخی آزاد است.) و من می‌نویسم : « بنا بر این جای تردید نیست که گیلکی به زبان مردم گیلان گفته می شود و گِلکی به زبان مردم مازندران.»
    ۷٫ با این جور قضاوت چه باید کرد: « اگر چه این دو زبان با فارسی و کردی و لری و لکی همه از زبان های آریایی و ازخانوادۀ زبان های هند و اروپایی هستند. و تکرار می کنم به کاربردن صفت گیلکی(گِلکی)برای زبان مازندرانی از غلط های فاحش است و حتّی غلط سایر هم نیست که قابل چشم پوشی و اغماض باشد.» بابا ما را با این «آریایی»تان کشتید. وندادی جان، مگه زوره ؟ به قول خودت «بیشتر مازندرانیها …» وندادی جان، یقیناً می دانی «کاسه ی داغتر از آش» شدن یعنی چه. عزت زیاد.

  35. اقای وندادی عزیز متاسفانه هر دو سوال من بی جواب ماند . سوال اول من : چرا برام به کسر ب دربرا م تر در روایت ما ساروی ها میشود بهرام . بهرام را ازکجا وچگونه اوردیم ؟

  36. آقای پاشایی عزیز؛ بی‌اجازه من دوباره یک پارازیت ول کنم وسط این بحث که داغ شده.
    من نمی‌دانم چرا مردم مازندران برای تعریف ارائه کردن از هویت قومی خود -که در سال‌های اخیر این میل افزایش یافته و خیلی هم خوب و به‌جاست تا پیش از اینکه با زمین‌خواری و نابودی محیط زیست و زبان و فرهنگ بومی چیزی ازش باقی نماند- اصرار دارند تا تمایز و دوری خود از گیلک‌ها را محور قرار دهند.
    ببینید. ما گیلکها بی اینکه قصد توسعه‌ی ارضی یا به تصرف و مصادره در آوردن چیزی را داشته باشیم اغلب تا چالوس را همزبان خود می‌دانیم و از یک فرهنگ نزدیک. از طرف دیگر، همیشه وقتی از سابقه‌ی زبان گیلکی حرف می‌زنیم نظری هم به سابقه‌ی پربارتر گلکی مازندران داریم. نه به دلیل اینکه بخواهیم داشته‌های این مردم را به نام خود کنیم بلکه به این دلیل ساده که خود و مازندرانی‌ها را از یک ریشه‌ی مشترک می‌دانیم.
    اگر ما با کردها یا تالش‌ها پسرعمو یا دختر عمو باشیم، با مازندرانی‌ها برادر و خواهریم. اینکه زبان مردم آن منطقه گلکی نامیده می‌شود از سوی پیران منطقه و نه آن‌طور که به یمن شبکه‌ی استانی به تازگی «مازنی» هم نامیده می‌شود یک خبر خوب است. از قضا گمان می‌کنم گیلکی تطوریافته‌ی گلکی باشد. چنان‌که هنوز در گیلکی اصیل‌تر گیلان ما سیب را سئب (سِب) و میخ را مئخ و سیخ را سئخ می‌گوییم.
    اینکه حالا گیلکی ما دست‌دوم گلکی شده برای بنده جای ناراحتی هم نیست. این ریشه‌ی کهن ماست. این ریشه‌ی کهن مشترک را از یادها نبریم. گیلک فقط رشتی نیست. باور کنید فهم گیلکی یا گلکی مردم رامسر و چالوس برای من لاهیجانی همانقدر راحت است که فهم گیلکی یک خمامی.
    ببخشید از بابت دخالت. اما خواستم به عنوانیک گیلک بگویم که با مازندرانی‌ها و زبان‌شان که من با این سواد اندکم و به خاطر مطالعه و پرس‌وجو از پیران ارتفاعات رامسر و چالوس و تنکابن ترجیح می‌دهم گلکی بناممش احساس خویشی و همریشگی می‌کنم.

    این را هم اضافه کنم که اگر مجبور به انتخاب یکی از دو منبع نظرهای علمی مورخان و پژوهندگان غیربومی و مردم آگاه و بومی و سالمند باشم، دومی را انتخاب می‌کنم. چون به چشم خود بارها دیدم که جؤردی را جواهرده کردند و سوماسرا را صومعه‌سرا و الخ.

  37. ورگ عزیز ، ممنون از شرکتت در بحث ما. اسم سایت ما بامداد ساری است اما سایت، همان که از مطالبش پیداست، ساری مدار نیست. اما خب، پوست تخت من و دوستان دیگر در ساری پهن است و برای همین در کار ساری چکلی پکلی می کنیم. من مازندرانی هستم اما پژوهشگر زبان گلکی / مازندرانی نیستم و فقط به گویش گلکی رایج در ساری عشق می ورزم و در آن زندگی می کنم. آن قدری که من می دانم فقط یک زبان گلکی ـــــــ با تلفظ کمی غلیظتر ش، یعنی گیلکی ـــــــ وجود دارد و بس، از شرق تا غرب، از مازندران تا گیلان. تفاوت ها مربوط است به چند عامل که جوابش پیش صاحبنظران است و آنها باید پا پیش بگذارند و ما را روشن کنند. شناخت زبان و هنر و به طور کلی فرهنگ بومی یکی از راههای شناخت خود و رسیدن به یک هویت ایرانی است. بحثش همان طور که گفتم بماند برای بعد. حالا خیلی جدی نباشیم و برویم سر شکمیات. یک جور شیرنی با برنج در مازندران هست به اسم بئودونه baodune/ baudune . بیشک باید طرفهای شما هم باشد. از برنج درست می کنند و معمولن هم سفید رنگ است. اگر در سایتها آن را جستجو کنی یا با اسم ژاپنیش kaminari okoshi زودتر به مقصود میرسی. یا آدرست را بده برایت بفرستیم. دارم درباره اش چکلی پکلی می کنم.

    بئودونه

  38. ببخشید یادم رفت. پیری و هزار عیب. می خواستم بپرسم اسم این شیرینی آن طرفها چیست، یک اسم دارد یا چندتا. چون بعید می دانم چیزی را ـــــ آن هم شکمیات ـــــ که ما داریم، و تا آنجا که من می دانم ، چینیها و ژاپنیها هم دارند ، شما نداشته باشید. خوش بگذرد.

  39. به به. من عاشق بحث شیرینی و خوردنی و شکمم!
    ما هم داریم. به‌ش می‌گیم شیرحلوه یا نوعی‌ش هم می‌گیم دس‌حلوه. حلوه همون حلواست.
    با آرد برنج و دوشؤ (دوشاب) و شیر درست می‌شه.
    البته یک جوری هم هست که خود برنج رو سرخ می‌کنیم (ببیشته‌برنج) و با دوشؤ (دوشاب) چیزی شبیه این میشه.

  40. ورگ جان. ممنون از جوابت . اما تا آنجا که من می دانم هیچ یک از این دو با طرز تهیه ی بئودونه baodune نمی خواند. میگذاریم به عهده ی حرفه یی ها. اما یکی دو نوع شیرینی میشناسم که شبیه چیزهایی است که شما نوشتید، مثل سیاه حلوا siahelvA و دیگری هم پیس گندله / میس گندله pisegondele / misegondele. این هم به عهده اهلش. اون (ببیشته‌برنج) شکل گیلکی آن اصطلاح است؟ ما لغتی با همین ساختار داریم: دوُنه بَوریشت dune bavrisht.

  41. بله. برنج را توی تابه سرخ می‌کنیم و می‌شود: ببیشته‌بج یا ببیشته‌برنج.
    بیشتن در گیلکی یعنی کباب کردن.
    پیشوند د بگیرد می‌شود دبیشتن که یعنی: سرخ کردن.
    پیشوند وا بگیرد می‌شود وابیشتن که یعنی توی روغن چند بار و به صورت خرده و تکه سرخ کردن. غذای چرب و ضدقلب «واویشکا» هم از همین مصدر آمده. بحث به جاهای خوب کشید!

  42. ممنون از توضیح روشنگرت. این یادآوری است برای جوانترها. این مصدر گِلکی / گیلانی همان است که در فارسی از آن «برشته» و برشتوک، معروف است از مصدر برشتن، برشتگی را داریم و همین طور اصطلاح «برشتار» را که فرهنگستان برای تُستر toaster گذاشته. این هم یکی دو «شاهد» خوشمزه برای برشتن. نمونه ها از فرهنگ بزرگ سخن است:
    بهل تا باشد این آتش فروزان / کبابی را که بَبرشتی مسوزان (فخر الدین گرگانی)
    ز خاک عشق دمیدست دانه ام صائب / به آتش رخ گل می توان برشت مرا (صائب)
    بعید می دانم این «صائب بَوریشت» / ببریشت را بشود خورد، یا لااقل به سن و سال من نمی خورد. با فخرالدین گرگانی موافقم. (یادمان نرود اینجا محله ی چکلی پکلی است. )

  43. با تشکر از آقای حسین وندادی به خاطر نامه ی ایشان خطاب به من درباب گلکی و مابقی قضایا. چون پاسخیه ی ایشان نامه یی سراسر اظهار مهر و معرفت بود به من، و از طرف دیگر روشنگر هیچ موضوع تازه یی در زمینه ی بحث ما نبود، تیم مدیریت سایت آن را شخصی تلقی کرده پست کردن آن را در سایت ضروری ندانستند. تمام محبت تان را در آن نامه به خود شما تقدیم می کنم.

  44. یادم میاد یه بزرگی تو تکیه محل، درحالی که داشت بچه های چموش رو به رعایت سکوت وامی‌داشت، اونا رو گاوزن‌گاو خوند، احتمالاً گوزنگو رو ترجمه کرد واسشون :)

  45. دو نمونه از این تحریفات در قائمشهر:
    کش کلا kashkelA ____ کفشگر کلا kafshgarkolA
    کش سره keshsere _____ کوچک سرا koochaksarA
    به اعتقاد استاد طیار یزدانپناه این کش ریشه در نام قوم ماقبل عاریایی کاس دارد، که نام دریای کاسپین یا شهر کشوین(قزوین) و کاشان هم مشاهده می شود، که در ترجمه فارسی تبدیل به کفش یا کوچک شده!

  46. اگر از محققی اسم میبریم و از او نقل میکنیم درست این است که نام منبع را هم دقیق ذکر کنیم. احسان جان لطفن این کار را بکن.

  47. به رو ی چشم. کتاب تاریخ مازندران باستان/ نشر چشمه ۱۳۸۲
    ص ۴۰ : آبادی های مختلفی در کناره‌ی جنوبی دریای مازندران به ویژه در استان مازندران می‌توان یافت که کاسی یا کوسی نام دارند:
    کاسی کلا kAsikelA ، کاسمه کلا/کاشمه کلا kAsmekelA/kAshmekelA ، کاس زر kAszar درآمل
    کاسمان کلا kAsmAnkelA در بابل
    کشی‌کلا KashikelA [کشکلا kAshkelA] در قائمشهر
    نکته قابل توجه آنکه: کشی‌کلا را کفشگرکلا برگردان کرده اند، حال آنکه در زبان مازندرانی کفش را کُش kosh می‌گویند.
    ٌص ۶۰: [در توضیح نام روستای کشی‌کلا KashikelA ارطه] با توجه به نام روستاها می‌توان حدس زد که قدمت برخی از آنها به سده‌های بی دور می‌رسد. زیرا کشی مخفف کاشی یا کاسی از قومی به همین نام گرفته شده. کشی کلا را می‌توان به آبادی کاسی‌ها نیز تعبیر کرد یا کاسیانی که آنجا را آباد کرده اند و کاسی همانطور که گذشت نام مشترک کلیه قبایلی بوده که در کرانه‌ی جنوبی مازندران پیش از ورود آریائیان روزگار می‌گذراندند.
    و ص ۱۱۶ [نیز اشاره به آثار به دست آمده از تپه طالقانی یا قلک qelek سابق در کشی‌کلا KashikelA قائمشهر دارد.]

  48. ممنون احسان جان.

  49. درحین انجام پروژه دانشگاه داشتم به آهنگ های مازندانی مثل (کتولی و امیری) گوش میدادم که معنای چندتا واژه برام مبهم بود،رفتم تو اینترنت جست وجو کنم که بعد از بازدید چند تا سایت خیلی اتفاقی به سایت بامدادساری رسیدم و به طرز اتفاقی تری این مطلب رو خوندم.
    باید بگم هم از مطلب و هم از نظرات (بیش از نیمی از نظراتو خوندم) استفاده کردم و پسندیدم.
    همچنین در تایید سخنان آقای ع.پاشایی باید بگم که من متولد ساری و اصالتا از اهالی روستای پهنه کلا هستم، ما هم به زبان بومی که به اون تکلم می کنیم (به قول دوستان مازندرانی، تبری و…) گلکی می گیم.و به قول شما افراد مسن و پیرهای ما هم این نام رو به کار می بردند ومی برند. حتی یادمه وقتی بچه بودیم اینجوری صحبت می کردیم همیشه با این عبارت مورد عتاب مادرم واقع می شدیم که “وچه گلکی گب نزن!”
    البته اون موقع در مورد اسم این زبان سوالی تو ذهنم نبود برام “گلکی” خیلی عادی بود.بعدها که بزرگتر شدم و با کلمه های “زبان تبری” ، زبان مازندرانی” برخورد کردم،همیشه برام سوال بوده که چرا ما این اسمو میگیم و دیگران یک اسم دیگه!?!

  50. راستی در باب زبان مردم مازندران، بد نیست نگاهی به کامنتهای زیر این مطلب بیندازید:
    http://v6rg.com/?p=9640

  51. «عشق، باران منه»
    ورگ عزیز، رفتم و یک ساعت وقت گذاشتم و خیلی از کامنتها را خواندم. فهمیدم که من خیلی از ماجرا پرتم که نمی دانم قوم و قبیله ام کدامست. خودمانیم، پیشتر فکر میکردم می دانم ایرانی بودن یعنی چی. اما امروز فهمیدم اصلن نمی دانم ایرانی بودن یعنی چه. اما این بامزه بود که یکی با نام «مازنی» آنجا نوشته بود: «افراد بیسواد در گذشته زبان خود را گلکی می نامیدند که یک غلط رایج است مثل واژه ناهار. همین افراد هویت قومی خود را با گیلکان متفاوت می دانند …» آن «افراد بیسواد»ش شامل حال من هم می شود. بدتر از این، اعتراف می کنم که من اصلن نمی دانم «هویت قومی» چیه، یعنی به اصطلاح «دو زرع و نیمش یک دست کت و شلوار می شود یا نه.» اما نفهمیدم چی شد که یهو «ناهار» اومد وسط. ناهار میدن؟ ورگ جان، من که به جای گلک و گیلک و این حرفها به همه توصیه میکنم بروند مسعود درویش گوش کنند که چه دلنشین میخواند: ,عشق، باران منه». عزت زیاد.

  52. آقای پاشایی عزیز!
    ممنون از پیشنهاد مسعود درویش!

  53. جناب پاشایی عزیز
    جسارتا! تو ترانه مسعود درویش این نیست که بگه: عشق باران منه!
    درواقع میگه: عشق بارانَه مانِه/ مثل بهارانَه مانِه/ گاهی داغ و سینه سوز/ گاهی زمستانَه مانِه
    یعنی: عشق مانند باران است و… مانِه یعنی مانند است

    پ.ن: تو گویش گیلکی یه آوایی هست که بین آ و واکه ی فتحه َ تلفظ میشه که این آوا رو ما تو فارسی نداریم تو تلفظشم بیشتر آوا به سمت آ تمایل داره تا فتحه… ترانه زیبایی ست
    :)
    پایدار باشید

  54. ممنونم. توضیح بجا و روشنگری بود. من این را میدانستم اما به آن توجه نکرده بودم. ولی حالا که فکر می کنم میبینم رغبتم بیشتر به همان «منه» است. این هم یک نکته ی خوانشی که در اصل «شنوشی» shenaveshi ، یعنی شنیداری بود. این درخت پیر دوست داره بگه : عشق باران منه. خیلی وقته که میدونم عشق باران مانه. چه طوره همه ی ترانه را آوانویسی و معنی بکنی؟ تا تو آوانویسی بکنی من یک بار دیگه گوش میکنم.

  55. جناب پاشایی ترانه بسیار ساده ای است درواقع بیشتر فارسیه تا گیلکی نکته کنکوریش همونی بود که عرض کردم. البته در اکثر سایتها که من دیدم متن ترانه را اشتباه نوشته بودند و جالب این که همه شون همون «منه» نوشته بودند!!!… اما اصلش اینه:
    مگه بِه عاشقَه بی، اما غمَه دوست نداری
    مگه به تی زخمه ره، تو مرهمه دوست نداری
    مگه بِه عاشقَه بی، تی دیل تی پشته نزنه
    عشق از راه فَرِسه، تی قلبَه از جا نکنه
    عشق بارانَه مانه، مثل بهارانه مانه
    گاهی داغ و سینه سوز، گاهی زمستانه مانه
    وقتی کی عاشقَه بی، تی دیل بهاره تنگه به
    سبزه زاره سبزَرِه، دریا کناره تنگه به
    وقتی کی عاشقَه بی، دوست داری چوم بِراهیَه
    هرگز از یاد نبری، لحظه آشناییَه
    عشق هم مرهمَه، هم تی زخمَه ناجور اَکونه
    گاهی سو دَهِه تی چشمَه، گاهی هم کور اَکونه
    عشقَه دست کم نیگیر، عاشقَه اَمرَه راه بیا
    اگه تی دیل کوچیکه، عاشق نِئی کوتاه بیا

    معنیش راحته. احتمالا همه متوجه شده ان منتهی اوامر جناب پاشاییه کاریشم نمیشه کرد. این ترجمه هم از یه ترک گیلان نشین(!) خدمت شما:
    مگه میشه عاشق بشی و غم رو دوست نداشته باشی؟
    مگه میشه بر زخم هایت مرهم را دوست نداشته باشی؟
    مگه میشه عاشق بشی دلت پشتتو نزنه (کنایه از تپش قلب)؟
    عشق از راه برسد اما قلبت را از جا نکند؟
    عشق مانند باران است، مثل بهاران است
    گاهی داغ و سینه سوز، گاهی هم چون زمستان است
    وقتی که عاشق میشی دلت برای بهار تنگ می شود
    برای سبزیِ سبزه زاران، برای ساحل دریا تنگ می شود
    وقتی که عاشق میشی، چشم به راه ماندن را دوست داری
    هرگز از یاد نخواهی برد لحظه آشنایی را
    عشق هم مرهم است هم زخمت را بدتر می کند
    گاهی به چشمانت سو می دهد و گاهی هم کور می کند
    عشق را دست کم نگیر، با عاشق کنار بیا
    اگه دلت کوچک است، عاشق نیستی پس کوتاه بیا

  56. یه نکته ای رو لازم دونستم در مورد آوا نویسی به آقای پاشایی که خواستن ترانه رو آوا نویسی کنم و به همه دوستان عرض کنم:
    اول از همه این که تمام آوا نویسی هایی که تو این سایت (و خیلی سایتهای دیگه) با استفاده از حروف انگلیسی انجام میگیره از نظر علمی کاملا اشتباهه!!! اینا همون فینگلیشه نه آوا نویسی. مثل همین Chekeli-pekeliو…
    البته برای رفع تکلیف و اینکه بالاخره کارتونو راه میندازه بد نیست. چون ما فقط یه رسم الخط فارسی (که البته عربیه) داریم و از آنجایی هم که ساختار زبان فارسی و عربی زمین تا آسمون با هم فرق داره این الفبا خیلی از آواهای ما رو پوشش نمیده و یه جورایی دهن کجی به زبان عربی هم هست! و از طرف دیگه برای گویش های محلی مون رسم الخط استانداردی نداریم و هر کی هر جور دلش خواست مینویسه (یکی قاف رو gh مینویسه، یکی دیگه همونو q مینویسه و …) و هیچکسم چیزی متوجه نمیشه، واسه همین مجبوریم به انگلیسی متوسل بشیم در حالی که آواهای انگلیسی که به ظاهر ما در فارسی فکر می کنیم داریم و مثل همند در واقع خیلی با هم فرق دارند!(واسه همین من بجای فینگلیش ترجیح دادم از همون الفبای فارسی یا حالا عربی استفاده کنم تو متن ترانه) این وسط بهترین کار، علمی ترین کار و البته سخت ترین کار یاد گرفتن IPA الفبای بین المللی آوا نویسی است (این الفبا از الفبای لاتین مشتق شده به اضافه الفبای زبانهایی مثل ترکی و یونانی و… خیلی به انگلیسی شبیهه منتهی به هیچ وجه همون الفبای انگلیسی نیست!)
    من از طریق این دو کتاب: آواشناسی (فونتیک) از علی محمد حق شناس- و آوا شناسی آواهای فارسی از یداله ثمره این الفبا را یاد گرفتم که به دوستان هم پیشنهاد می کنم.
    از اونجایی که خود آقای پاشایی به من گفتند این یه سایت علمی است فکر کردم این کار به ظاهر جزئی هم باید علمی تر از اینها انجام گیرد وگرنه هدف مته به خشخاش گذاشتن نیست! دیگه باقیشو خود دانید…
    موفق باشید

  57. مگه بی؟ تی نوشته هم هویج مانه، هم چماق مانه؟
    از هرچه انتقاد میکنی بکن الا از چکلی پکلی. نه! با چوکلی chukeli، یعنی یک تکه ترکه مثلن پنج سانت یا ده سانتی، برمیداری و یک جایی رامیکنی. یا مثل مرغ با انگشتهات زمین را میکنی تا چیزی گیرت بیاید یا نیاید. چکلی پکلی، کاوش و تحقیق و بررسی و پژوهش و ریسِرچ نیست. و تنها بخش غیرعلمی این سایت است. اما حالا که درد را گفتی درمان را هم بگو که معلومه نسخه اش پیش خودته. پیشنهادت برای آوانویسی یا دقیقتر بگوییم حرف نویسی گلکی / گیلکی چیه؟ چون ما به زودی برنامه ی ویکی کوچه wikikuche را در همین سایت راه اندازی میکنیم و به این جور بحثها ، البته به طور «علمی» نه چکلی پکلیایی اش احتیاج داریم. این برنامه گردآوری و ویرایش علمی دیجیتالی مواد فولکلور هر ناحیه است برای سراسر ایران. شما با آی پی ای شروع کن تا ما به شما برسیم. ببین، خودت خواستی.

  58. آقای پاشایی عزیز و دوستان!
    من هم کامنتهای لینک «ورگ» را خواندم، البته نه همه ش را. میشه یکی به من بگه چه خبره؟!
    آقای پاشایی، من هم بعد از خواندن کامنتهای آن سایت بدجوری این سؤال اذیتم کرد که ایرانی بودن یعنی چه؟ آن دوستانی که در آن سایت نظراتشان را نوشتند، به نوعی نماینده مردم دیگر هستند. اینها چه اصرار شدیدی بر این داشتند که ما گیلانی هستیم، ما مازندرانی هستیم، ما گرگانی هستیم، ترکمن ها ترک اند، ترک ها ترکمن اند و…! ببینم، کسی هست که بداند پس این وسط «ایرانی» کیست؟ اصلاً «ایرانی بودن» یعنی چی؟ یک «ایرانی» چه مختصات و ویژگیهایی دارد؟ کسی می داند؟
    و ضمناً، این اصرار همراه با عصبانیت که من فلان جایی ام و از فلان قوم ام، شما مال قوم ما نیستید و از این جور حرفها چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ مگر فرقی هم می کند که مال کدام قوم هستیم؟ وانگهی، قوم مگه یک واژه قدیمی نیست؟ تا آنجا که من می دانم به اجتماعی از مردم که شغل، هدف، رییس و… مشترک داشتند، قوم اطلاق می شد. یعنی ما همچنان عضو قوم و قبیله ایم و خودمان خبر نداریم؟!

  59. عارف جان. تو نمی دانی، هیچ، ما هم که دانشمندی بیش نیستیم نمی دانیم. (اصطلاح طنزآلود «ما که دانشمندی بیش نیستیم» را بار اول از نازنین مان محمود دولت آبادی شنیدم _____ که تولدش این روز ها بود، مبارک باد. )
    ببین یک موضوع انشا میدهم در همین زمینه که همه بنویسیم: ایرانی چیست؟ برای ما بنویسید که به چی میگوییم ایرانی. اما رسم معلمهاست که موضوع انشا را توضیح می دهند. این هم توضیح من.
    مثلن من می توانم بگویم ایرانیم؟ که یک رگم ترک است ـــــــ وقتی خجالت میکشیم، می گوییم «آذری» ــــــــ مادر بزرگ خدا بیارزم، که در زنجان به دنیا آمده بود و از ۱۴ سالگی در تهران زندگی میکرد و در ۷۰ ساگی در همین ساری مرد و به خاک سپرده شد، ایرانی بود؟ زنجانی تهرانی ساروی بود؟ آریایی بود؟ یک نوه ی سوگلی داشت اسمش منوچهر بود. همیشه بهش میگفت مینی شَر. اقلن ده سالی در ساری بود اما آخر نتوانست بگوید ساک ــــــ که اسم غذا است ــــ میگفت شاخ. این جده ی محترم ما ایرانی است؟ راستی، بئودونه ایرانی است البته با توضیحات من در باره ی آن؟ ساک و وینگوم غورو و کچلیک کوکو ایرانی اند؟ خب، من با این حساب ایرانیم؟ مازندرانیم؟ اینها فرهنگ ایرانی اند؟ این گل توری و این گل شیشه شور و این یوکای خانه ی ما ـــــ که اصلن از نژاد آریایی نیستند ـــــ به نظر شما ایرانی اند؟ عمری را اینجا زندگی می کنند. این زنجره ها که این روزها تمام دره را از آوازشان لبالب کرده اند ایرانی اند؟ این وب web ، با تمام معانی چندگانه اش، ایرانیه؟ آن کوروش کبیر آریایی ها و این کوروش صغیر آریایی های محترم (رضا صفر کیلومتر) ایرانی اند؟ این ریچارد که آمریکاییه و این کیمیه که ژاپنیه و هر دو فارسی را بهتر از من و کوروش کبیر و کوروش صغیر بلندند و عاشق ایرانند، ایرانی اند؟ اینها عاشق چی اند؟ به سبک چکلی پکلی بنویسید و بیش از یک صفحه هم ننویسید.

    • انشا چی شد؟ نکنه کسی نمیدونه «ایرانی چیست؟» یعنی چی. پس قضیه چیه؟ نکنه از بس روشنه اونو نمی بینیم؟ این گل توری و شیشه شور و یوکا و زنجره ها منتظرند. می خواهند بدانند آنها ایرانی هستند یا نه؟ نکنه منتظرید اینها جواب بدهند؟

      • برای تعریف یک کلمه نیاز به مصدری برای تعریف کردن هست استاد.

        مثلاً یکی میگه گیلکی زبانه یا گویشه و یا حتی لهجه؟ باید از او بپرسید که می‌خواهد با توجه به کدام علم پاسخش را بشنود. در زبان‌شناسی یک زبان است؛ در جامعه‌شناسی گویش و…

        این مثال برای تعریف «ایرانی» نیز صدق می‌کند. اگر در سیاست باشد قطعاً هرکسی که سه‌جلدش عکس «الله ِگِردشده» داشته باشد، ایرانی است. اگر زبان‌شناسی باشد، لابد هرکسی که به زبان‌های ایرانیج اعم از ایرانیج غربی و شرقی و… گپ بزند را گویند… اگر در تاریخ کنکاش کنیم، لابد آن دسته از مردمانی که در خاورمیانه از نسل آریاییان هستند، ایرانی‌اند. اگر در جغرافی بخوانیدش، کسانی را گویند که در فلات ایران باشند. اگر در جامعه‌شناسی خواهید، کسانی که فرهنگشان به نوعی در یک زُمره قرار گیرد (بدون در نظر گرفتن نژاد و زبان) و خلاصتاً هر تعریفی را بهر علمی ساختند.

        البته این نظر من است و ممکن است هرکسی با توجه معیارهای خود دیدگاه دیگری داشته باشد. چنانچه آنچه گفته شد حاصل معیارهایی است که هرعلمی برای خود دارد یا می‌تواند داشته باشد.مثلاً شاید یک ایران‌پانیست ِشوونیست یافت شود (خدای ناکرده :)) که فی‌المثل یمن را هم در زُمره ایرانیان بداند و معیارش فتوحات ساسانیان و هخامنشیان باشد.

  60. اقای پاشایی درصفحه ی چکلی پکلی بحثی را که بخشی از ان به شوخی است و قسمتی به جدی درباره ی گلکی و گیلکی راه انداختند ودر نهایت حرف اخر را به متخصصین واگذاشتند. حالا بماند که هیچ متخصصی بی مزد و منت پا جلو نگذاشت. اما از این بحث عده ای براشفتند. ان را توطئه دانستند. گفتند که از سالها پیش روسیه تزاری و بعدها سوسیال امپریالیست ها خواستند برای ساکنان غربی کرانه ی جنوبی دریای مازندران هویتی بسازند. ادمهایی مثل منهم ساکت نشستند تا ببینند اخر کار چه میشود چه برایم فرق نمیکرد از اینکه بداند جد وابادش شکر فروش بوده حالا شده شکری یا اینکه اقای پاشایی بگوید نخیر ایل و تبارت قند فروش بوده باید بشوی قندی. به نظرم تفاوتی نمیکند چه شکری باشم چه قندی همانم که بودم. هویتم که عوض نمیشود. اما این داستان. مگر نه اینکه درعلوم طبیعی فلان حیوان به خاطر بهمان مشخصاتش در دسته ی گربه سانان قرار میکیرد وان یکی با وجود شباهت ظاهری دردسته ی سگ سانان. یا در حوزه ی زبا نشناسی یک دسته از زبانهادر دسته ی زبانهای هند واروپایی وان یکی با انکه همسایه شرقی یا شمالیش است در دسته ی زبانهای التایی. با اینکه اغلب دوستان قبول دارند ما به زبانی که تکلم میکنیم میگوییم گلکی .ولی معتقدند که اشتباه میکنیم. زبانمان مازندرانی- طبری – مازنی و…..است. یعنی اینکه ما دچار شیزوفرنی هستیم .پس بهتر است که به پزشک مراجعه کنیم. همانطور که سرما میخوریم به پزشک متخصصش مراجعه میکنیم. اینجا هم همین کار را بکنیم.

  61. ارتور کستلر کتابی دارد بنام خزران که ترجمه ی فارسی وافادت مترجمش کمتر از متن کتاب محققانه نیست . این کتاب از ظهور وسقوط امپراتوری خزرها درشرق دریای مازندران میگوید. ودرنهایت اینکه بی انکه از اسباط دوازده کانه باشند ایین حضرت موسی را برگزیدند. بعدها دراثر فشار اقوام مجاور به طرف غرب رانده شدند ونتیجه انکه یهودیان امروزی در غرب از اینانند. وباطبع مهاجرین غربی به اسراییل ازهمینان.با این استدلال شعارهای تشکیل دولت اسراییل را به چالش میکشد .اما یک سوال پیش میاید . اگر جنگی بین دولت غاصب اسراییل بامتحدین غربیش واقع شود ایا این مهاجرین غربی ساکن دراسراییل دران شرکت نمیکنند؟ حالا در دنیا ملیت افراد به پاسپورتی که در جیبشان است وبه مالیاتی که به یک دولت میدهند شناخته میشود. زیادش که بخواهند خاصه خرجی کنند میگویند امریکایی ایرلندی تبار- امریایی امریکایی تبار و….. ودر همین مملکت خودمان میگوییم ایرانیان کلدانی – ایرانیان اشوری و.. . مثل اینکه خیلی جدی حرف زدم .ممکنه معلم منو از کلاس بیرون کنه .اخه یکبار نزدیک بودکار دست خودم بدم.ظاهرا اقای پوریا عالمی بدادم رسبد.روزنامه امروز ۲۳/۵/۹۳شرق .از یکطرف نمیخوام بی تربیتی کنم وبی اجازه اینجا نقل کنم .حتی حیفم میاد تیکه تیکه کنمش ./ به موضوع انشائ ماهم مربوطه . بهتره زحمت بکشید و بخوانیدش.

  62. جناب پاشایی شمه جالب و ترنه (=جدید) ِمطالب جه بی‌نهایت متشکرمه. ایشاالله که همینتی این راه ره دمباله بَییرین.

    مِن خامبه شِم جه اجازه بَیرِم که این مطالب ره مازرونی ویکی‌پدیا دله قرار هادِم. اِما مازرونی ویکی‌پدیا دله نا فقط داوطلب ِکارورون سَره کمبود دارمی؛ که منابع هم نِدارمی چون اَمه سایت اولین سایتی هسته که این زوون جه نویسنه؛ شمه بنویشته‌ئون اَمه وسّه بتونده پش‌گرمی بائه.

    شمه خنابدون: محک- ۲۹ فردینه ما ۱۵۲۶ تبری

  63. ببخشید که تی ساپه می پرم وسط .من ایرانیم! این شناسنامه منه.به قول دوستان مهندس مختصات منه.پدرم کیه؟ ترکه …لره…افغانیه…یاهرچی.این ملی گرایی ومسخره بازی هایی که ینگه دنیا نشینان هم وطن درمورد نژاد آریایی واصالت و… در می آرند فقط یک نوع ژسته. من انسانم و خانه ای دارم به اسم ایران . خانواده ای دارم به نام ایرانی.زبانی دارم که باید قادر باشد به بهترین شکل با دیگران ارتباط برقرار نمایم ، فرهنگی دارم که باید بتواند بستری برای ارضانیازهای مادی و معنوی این خانواده باشد. لطفا دوستان به رگ غیرتشان برنخوره . متاسفانه یا خوشبختانه این ژستهای آب دوغ خیاری که بعضی از خارج نشینان به رخ اهالی آنجا می کشند را متوجه نمی شم. البته هم ولایتی ها هم هزاران روایت نانوشته ونگفته از کوروش و داریوش و … را به هم بافته وبا ژست ما اینچنین بودیم و آنچنان به خورد خلق الله می دهند.امیدوارم اصالت! غیرت! ملیت! مرزبندی های جغرافیایی و … مورد بحث و جدل نقادانه به دور از هر گونه تعصب قرار گیرد و به قول شاملوی عزیز اسیر تفکرات قالبی که به تدریج در مغزمان وارد کردند نباشیم.

  64. سلام خدمت همگی ، خیلی جالب نوشتید ، ممنون ، تمام نظرات رو هم خوندم

    منم چند تا چیز بلدم : تو چهاردانگه ساری یه روستایی هست که محلی هاشو مردم روستا های اطراف بهش می گن ، مَز دره ، ولی تابلو زده منزل دره

    راستی من چهاردونگه ای ام ، اِرا ، ما هم به زبونمون می گیم گِلِکی ، بچه بودم وقتی گلکی صحبت می کردم می گفت : مردم وچون بوردنه فارس بوینه ، وه اسا در گِلِک وونه

    تو گوگل سرچ کردم نوشتم گیلکی یا تبری ، گفتم شاید قبلا جایی دربارش بحث شده باشه ، دیدم حدثم درست از آب دراومد : شما هم بخونیدش : http://www.google.com/url?sa=t&rct=j&q=&esrc=s&source=web&cd=1&cad=rja&uact=8&ved=0CB8QFjAA&url=http%3A%2F%2Fcaspiland.com%2F%25DA%25AF%25DB%258C%25D9%2584%25DA%25A9%25DB%258C-%25DB%258C%25D8%25A7-%25D8%25B7%25D8%25A8%25D8%25B1%25DB%258C%25D8%259F.html&ei=aO9CVJGYAuHNygPW9oLYAw&usg=AFQjCNFdeOvkDqTzZlKnFtN042d9oqwQpA&bvm=bv.77648437,d.bGQ

  65. سلام من گرگانیم و یک گیلکم از مطلبتون چیز زیادی نفهمیدم اما من خودمو ایرانی میدونم و کاملنم به ایران وفادارم دقیقا مث اجداد
    fars o gilak de ta beraren ema ba farsha hich moshkeli nedarmi
    zende bad iran

  66. این دو مطلب برای من که خیلی جالب بود مطمئنم برای شما هم هست که مستقیما به بحثتون برمیگرده:
    یک
    دو

  67. سلام
    بنده یکی از گیلک زبانان استان گلستان هستم بتازگی وبلاگی درباره زبان گیلکی ایجاد کرده ام خواشمندم اگر میشود به وبلاگ بنده تشریف بیارید

  68. سلام اصلا دیکشنری زبان بلوچی کامل نیست

  69. متن بسیار خوبی بود ممنون

  70. وااااای منم بچه برام تر ام:) خییلی جالب بود خوشم اومد.الان چن سالتونه دیگه سیزده پیچ نمیشینین؟؟
    البته الان سیزده پیچ دیگه روهم ۶ تا پیچم نداره.بچه ک بودیم چقد از این پیچا میترسیدیم.
    مطالبتون خوب بود.اما من خییلی متوجه نشدم.شاید باید دوباره و با نمرکز بیشتری بخونم چ بلایی سر زبون مازنی اومده.

    بهرام اتر اومدین بیاین ب ما هم سر بزنین.ما کوچه سردار میشینیم.نزدیک خونه شیخ غفاری و پیشنمازی :) :) :) :)

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.