قالب وردپرس درنا توس
خانه / بامداد ساری / یادها / خاطره‌ای از آقای شاملو

به روایت برمک قنبرپور

برمک

خاطره‌ای از آقای شاملو

به روایت برمک قنبرپور


   

بحبوحه جنگ بود. سال های 63، 64. تابستون ها آقای شاملو می اومدند ساری منزل آقای پاشایی تو داراب کلا. ما هم به خاطر دوستی پدرم با آقای پاشایی می رفتیم آن‌جا و گاهی روز ها و هفته ها مي مونديم وچقدر لذت بخش بود بازي با بچه هاي ديگه دردل اون طبيعت فوق العاده و محبت هاي خانم پاشايي كه من عمه صداشون مي كردم. فضایی دور از قید و بند ها و سخت گیری های رایج بزرگ ترها، مثلاً  برای تربیت بچه ها.

يكي از این روزها كه مشغول ورجه وورجه بودم يک آقايي اومد كه موي سفيدي داشت و اولين تجسم من بچه سه چهار ساله از او چيزي بود شبيه بابابزرگ. مادرم منو كشيد كنار و احتمالاً براي اينكه مزاحم آقاي شاملو نشم گفت «حواست باشه دور و بر این آقا نری چون ایشون ازبچه ها خوششون نمیآد.» چند روزی گذشت. آقاي شاملو هر از گاهي صدام ميكردند كه برم پيششون، اما من راهم رو كج مي كردم و میرفتم یک طرف ديگر. تا اين كه يك روز خودشون اومدند طرف من. بغلم كردند و گذاشتنم روي زانوشون و با مهرباني پرسيدند پسر جون چرا از من فرار مي كني. گفتم مامانم گفته شما بچه ها رو دوست ندارين. خانم آيدا رو صدا كردند كه بيا ببين از من دارند چي تو ذهن نسل هاي آينده ميسازند. خلاصه مادرم اومد و توضيح داد كه برای این چنین حرفی زده که نمي خواسته بچه مزاحمتون بشه. نوازشم كردند و پرسيدند چي بلدي. گفتم انگليسي (چند وقتي بود كه پدرم داشت كلمات انگليسي يادم  مي داد). پرسیدند به منم ياد ميدي؟ گفتم بله. خلاصه از اون روز او شد “عمو شاملو” و ایشون هم منو هم “عمو برمك” صدا  مي زدند. هر از چند گاهي صدايم مي كردند كه”عمو برمك بيا برويم مذاكرات كنيم.” مي نشستم روي زانوشون و شروع مي كردیم به رد و بدل كردن همون چهار كلمه انگلیسی‌یي كه من دست و پا شكسته بلد بودم.

 ديگه حسابي صميمي شده بوديم. باغ هلوي بزرگي (شايد هم من خيلي كوچيك بودم) در مجاورت خونه بود كه وسطش يك درخت آلبالو داشت. روبروي خونه يك درخت گردوي تنومند بود كه زيرش تختي گذاشته بودند و آقاي شاملو معمولا غروب ها اونجا مي نشستند. بعضی وقت ها هم دوستها و آشنا ها مي اومدند و مي نشستند به گپ و گفت و شايد هم شعر خواني. گاهي آقاي شاملو منو مي فرستادند از اون درخت آلبالو ــــ که دستم به شاخه‌هاش میرسید ـــــ براشون چند تايي بچينم و بيارم. البته الان از اون درخت گردو خبري نيست. ظاهراً طوفان كندش و اون باغ هلو و درخت آلبالو هم جاي خودشونو به درختهاي مركبات دادند. روز هاي خوب و فراموش نشدني بود. ديگه تو زندگيم فضايي آنچنان آكنده از عشق و محبت گيرم نيومد.

برمک قنبرپور

تورنتو

اول مه 2014

    

این هم عکس من تو همون روزها که آقای پاشایی عزیز زحمتشو کشیدن:

 

برمک

  

درباره‌ی علی

2 دیدگاه

  1. روایت بسیار عالی و دلنشینی بود… دو مرد بزرگ و دوست داشتنی…

  2. علی انوری

    بسیار زیبا ودلنیش بودمن که ازاین داستان خاطره انگیز شما نهایت لذت را بردم. به یاد احمد شاملو اکنون زمان گریستن است ،

    اگر تنها بتوان گریست

    یابه رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت

    با این همه به زندان من بیا

    که تنها دریچه اش به حیاط دیوانه خانه می گشاید .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *