قالب وردپرس درنا توس
خانه / خوانش شعر / تو در باد آشفته

تو در باد آشفته


 

Scan_20150309

 

    جهان احمدرضا در شعر تو در باد آشفته

    ع. پاشايى

 

اين نوشته كلماتى است براى يك فرصت فقط پانزده دقيقه‌يى، كه در رونمايى مجموعه‌ى 3 جلدى «همه‌ى شعرهاى من» احمدرضا احمدى در تاريخ31/1 / 1388 در خانه‌ى هنرمندان خوانده شده است. در اين وقت كم، به قول جوان‌ها، فقط مى‌توانم يك شورت‌كات ِ يك مِگى بگذارم روى دِسك‌تاپ. همين.

***

 اول شعر را مى‌خوانم و بعد هر قدر وقت داشتيم تماشاش مى‌كنيم.

 

 تو در باد آشفته

 به: مسعود كيميايى

 

 بر اين رنگارنگى گُل‌هاى پامچال بيافزاى

 من شهادت مى‌دهم كه گيسوان تو در باد آشفته بود

 

 خروسان سحرخيز

 آشفته و بال گسترده

 پنجره‌هاى ما را با آواز كال نابود مى‌كنند

 جويبارهايى كه از ملافه‌هاى ما عبور مى‌كنند

 در يك فنجان چاى خانه مى‌گيرند

 

 كجاست

 دست‌هاى تو كه در مهمانخانه‌اى نمور و بى آسانسور

 در پاريس گم شد

 

 كاش بودى و مى‌ديدى

 كه چگونه گُل‌هاى پامچال در دستان پير من

 يخ مى‌بندند

 

 جهانى گسترده داشتم:

 خانه‌اى از كاغذ

 قايقى از كاغذى الوان

 نانى كه در آفتاب معنى خوشبختى مى‌داد

 ناگهان :

 ابرها آمدند – باران سيل‌آسا آمد

 

 درِ سالن مهمان‌خانه‌اى در پايتخت گشوده شد

 چشمان در قاب در بود

 بر تن پيرهنى الوان كه در زير چشمانى گم مى‌شد

 

 پاييز مسافر بود

 من تا آسمان را نگاه كردم

 تا ساعتم را كوك كردم

 من تا گُل‌هاى پيرهن را از رؤيا و روز و شب

 رها كردم

 رفت

 

 ديگر

 نه به باران ايمان داشتم

 نه سيبى در بشقاب بود

 و نه تكه‌اى از آسمان آبى را در ميان

 ملافه‌هاى سفيد جاى مى‌دادم

 

 پاييز رفت

 با پاييز رفته بود

 پاييزهاى ديگر آمدند

 مرا پير كردند و رفتند

 بر تنم زخم پاييز دهان مى‌گشود

 صداى برگ‌ها را با صداى قلبم

 گاهى اشتباه مى‌گرفتم

 ديگر در پيرهن و شب گم مى‌شدم

 هر كس مرا صدا مى‌كرد

 به بيرون از پاييز دعوتش مى‌كردم

 بيرون از پاييز باد بود

 نقشى از پيرهن بود كه در باد پاييز

 با صاحبش گم شد

 سنگ‌ها در پاييز از صداى پاى من

 شكسته مى‌شدند و عتيقه مى‌شدند

 اما چه سود:

 پيرهن الوان لختى در پاييز به درختان

 سرو شيراز ماند

 و سپس با درختان سرو در زمان كه دهان

 گشوده بود نيست شد

 

 چه كسى شهادت مى‌دهد

 كه من دوستش داشتم

 و كبوتران مى‌توانستند بى دغدغه

 و بى دانه در دستانش پناه بگيرند

 كسى باور نمى‌كند لبخندش مى‌توانست

 پلى باشد كه جمعه را به همه‌ى روزهاى

 هفته پيوند بزند

 از اين جمعه به آن شنبه

 همه‌ى هفته از شنبه تا جمعه

 

 از بوته‌ى اطلسى

 از چشمان تو

 لبريز مى‌شوم

 

 زمين جمعه چون هميشه نمناك و تابناك

 است

 در زمين جمعه دو سه بوته‌ى اطلسى

 كه از مادرم به يادگار مانده است

 مى‌كارم

 بوته‌ها تا غروب جمعه بايد گل دهند

 و در صبح شنبه پژمرده شوند

 

 ياد پاييز

 ياد پيرهنى الوان كه با صاحبش

 در پاييز گم شد

 بر ديوارهاى اتاق مى‌دود

 در پاييز آخر بود كه اين ياد از ديوار اتاق

 پوسته شد و بر بسترم ريخت

 بر ملافه‌هاى سفيد چكيد

 ملافه‌هاى سفيد الوان شدند

 رنگ پيرهنى را يافتند كه يك روز صبح

 در پاييز گم شد.

 

 

   راوى را مجسم كنيد كه خروس‌خوان از خواب بيدار شده رفته چايى دم كرده، يك فنجان براى خودش ريخته، گرفته نشسته، رؤياهايش را نگاه مى‌كند. چه روزى است؟ جمعه. يكى از رؤياهايش هم در اتاق حضور دارد كه راوى از او با ضمير »تو» ياد مى‌كند. راوى از او مى‌خواهد كه با حضورش «بر اين رنگارنگى گل‌هاى پامچال» بيافزايد، و اولين سطر شعر و اولين تم آن، «گل‌هاى پامچال»، به پيش‌زمينه مى‌آيد. گل‌هاى پامچال اين‌جا نمودگار حضور ياد يك زندگى است. وقتى كه او هست رنگارنگى گل‌هاى پامچال افزايش پيدا مى‌كند و وقتى كه او نيست، راوى مى‌گويد، «گل‌هاى پامچال در دستان پير من يخ مى‌بندد».

   راوى در سطر دوم دو زمان را، با تأكيد بر «من» و «تو»، اين‌طور تركيب مى‌كند: «من شهادت مى‌دهم كه گيسوان تو در بادْ آشفته بود.» لحظه به لحظه حضور ِ او رؤياهاى راوى را پررنگ‌تر مى‌كند.

   در تركيب‌هاى «پنجره‌هاى ما»،«ملافه‌هاى ما»، آن «من» و «تو»ى سطر دوم به «ما» استحاله پيدا مى‌كند. رؤيا و واقعيت يكى مى‌شوند.

    «آشفته»ى سطر دوم، به «آشفته»ى سطر سوم مى‌رسد كه از گيسوان او عبور كرده به آواز كال خروسان رسيده است: «جويبارهايى» كه از «ملافه‌هاى ما» عبور مى‌كنند، جريان‌هاى آب نيستند، شايد جويبارهاى همان «آواز كال» يا امواج حضور باشند كه «ملافه‌ها» را از واقعيت به رؤيا مى‌برند؛ و «ملافه‌هاى ما» يكى از تم‌هاى كليدى شعر مى‌شود.

   «فنجان چاى» و «غروب جمعه»ى اين شعرست كه در شعر «در يك غروب جمعه» و «چاى در غروب جمعه»ى همين مجموعه امتداد پيدا مى‌كند، و سرانجام روى ميز سرد مى‌شود. بيش‌تر عناصر اين مجموعه را مى‌توان در همين شعر باز يافت.

 

   اين خوانش هر قدر هم كه شورت‌كاتى باشد ناگزير بايد نگاهى بياندازيم به تم‌ها يا سوژه‌هاى اصلى اين شعر، به ترتيب ورود به صحنه: گل‌هاى پامچال (2 بار)، گيسوان، باد، خروسان، پنجره، آواز، ملافه‌ها (4 بار)، فنجان چاى (30 بار در كتاب سوم)، دست‌ها، قايق، كاغذ الوان (و خود «الوان»)، نان، آفتاب، ابر، باران، پيرهن (7 بار)، پاييز (14 بار)، چشمان (4 بار)، رؤيا، سيب، آسمان (2 بار)، برگ، درختان (2 بار)، كبوتر، جمعه (5 بار)، شنبه (3 بار)، غروب جمعه، بوته‌هاى اطلسى، مادرم،….و بقيه.

  ? از اين شعر اين تم‌ها را براى اين انتخاب كردم كه اين‌ها در خيلى از هزار شعر احمدرضا، در همه‌ى شعرهاى من، و دو كتاب بعديش تكرار مى‌شوند. بد نيست آمارى از اين تم‌ها بدهم. مثلاً در كتاب سوم همه‌ى شعرهاى من، 15 بار تم گيسوان آمده، 152 بار تم رؤيا- و در هر سه كتاب روى‌هم رفته 330 بار -، باد )فقط در مجموعه‌ى چاى در غروب جمعه روى ميز سرد مى‌شود 33 بار(، مادرم )كه اين سواى »مادر» است( فقط در كتاب سوم، 28 بار، ملافه‌ها فقط در كتاب سوم، 30 بار، پيرهن فقط در كتاب سوم، 56 بار.

   تمى مثل »ملافه‌ها» در اين شعر به خاطر طرح، موقعيت برجسته‌ى آن يا رفتار خاصى كه با آن مى‌شود يكى از چند عنصر اصلى ساختار اين شعر مى‌شود.

  اما وارياسيون، يا بهتر بگوييم، تم با وارياسيون، عرضه‌ى تم است در يك سلسله تغييرها يا دگرسانى‌ها. نكته‌ى اصلى اين است كه وارياسيون هميشه در چيزى با تم اشتراك دارد، و در عين حال هم از آن جدا مى‌شود تا بتواند وارياسيون‌هاى ديگر آن تم هم باشد. اين‌جا هميشه يك ثابت و يك متغير داريم. مثلاًدر همين شعر به رفتار با يك تم معمولى، يعنى ملافه‌ها، نگاه كنيد: 4 بار در اين شعر آمده و جمعاً 30 بار فقط در كتاب سوم.

 

  1. «جويبارهايى كه از ملافه‌هاى ما عبور مى‌كنند.»
  2. «نه تكه‌يى از آسمان آبى را در ميان / ملافه‌هاى سفيد جاى مى‌دادم.»
  3. «ياد پيرهنى الوان كه … بر ديوارهاى اتاق مى‌دود … از ديوار اتاق / پوسته شد و … بر ملافه‌هاى سفيد چكيد.»
  4. «ملافه‌هاى سفيد الوان شدند.»

       از وارياسيون‌هاى رنگى و آوايى آن‌ها چيزى نمى‌گويم.

 

   چون اين‌جا وقت نداريم كه تكنيك‌هاى منحصر به فرد احمدرضا، مثل فلاش‌بك‌هاى سينمايى، حضور و حركت اشيا و وقوع رويدادها و اديت آن‌ها، چيزى بگويم، فقط به يك صحنه اشاره مى‌كنم و مى‌گذرم: «سنگ‌ها در پاييز از صداى پاى من / شكسته مى‌شوند و عتيقه مى‌شوند.» چه طور اين طور مى‌شود؟ (تا حالا در فيلم‌هاى شاعرانه‌يى كه ديده‌ايد چند تا از اين صحنه‌ها ديده‌ايد؟)

  در جهان اين شعر، مثل همه‌ى شعرهاى ديگر احمدرضا، اشيا و رابطه‌ها و رويدادها مدام به «پيش‌زمينه» مى‌آيند و بعد از اجراى نقش به پس‌زمينه برمى‌گردند. از اين نظر در شعرهاى احمدرضا هميشه حركت هست، رفت و آمد هست، شكستن و واشكستن هست. بريده‌بريدگى هست چون كه مدام نسبت‌ها در آن از هم وامى‌پاشند، قراردادهاى گوناگون متعارف به هم ريزند. مثلاً «باد» اين‌جا كنش‌هايى دارد كه من در هيچ نوع از واقعيت مادّى و يا شعر ديگرى نديده‌ام.

 

             بيرون از پاييز باد بود

             نقشى از پيرهن بود كه در باد پاييز

             با صاحبش گم شد

 

 يا در نوشته‌ى «اصلاً شعر به چه درد مى‌خورد» مى‌خوانيم: «… كاغذ آوردم، مداد آوردم كه شرح برگ را بنويسم باد آمد برگ‌ها را برد بر كاغذ سفيد نوشتم: شعر.» (ج 3، ص 12)

 

 تو مى‌توانى / خانه را از باد / از تولد / از ستاره / از زبان مادرى / رها كنى (ج 3، ص 43)

 

 كودكان در باد / به دنبال سرخى گل‌هاى انار هستند. (ج 3، ص 45)

 

  گويا «باد»ها در شعرهاى احمدرضا همه در كوير مى‌وزند. كنش‌هاشان هم در بستر كويرست. همه‌ى اشيا و رويدادها كويرى‌اند، يعنى فاصله‌هاى بين آن‌ها خيلى زيادست، براى همين است كه رؤياهاى راوى خيلى آسان رفت و آمد مى‌كنند. آيا بريده‌بريده بودن – كه فاصله‌هاى ميان اشيا و رويدادها را نشان مى‌دهند – دلالت بر اين بستر كويرى نمى‌كند؟ در قياس با شعرهاى شناخته‌ى ما، بين اشيا و رويدادهاى شعر احمدرضا خيلى كم مى‌توان رابطه يا نسبت »معقول» يا منطقى پيدا كرد. چيدمان آن‌ها با شعر هيچ شاعر جاافتاده‌ى ديگرى نمى‌خواند. آيا غرابتش براى همين نيست؟

  اجازه بدهيد اين طور بگويم همه‌ى شعرهاى من فقط يك شعر است كه به هزار زبان گفته شده است. يك جهان است با ده‌ها تم كه در صدها وارياسيون گفته شده است. يادآورى مى‌كنم كه فقط تم رؤيا، به صورت خالصش، 330 بار در اين 3 كتاب آمده است.

  تمام مجموعه‌ى همه‌ى شعرهاى من خوشه‌هاى انگور يك تاك‌اند. اين را در دو مجموعه ى بعدى هم مى‌بينيم.

  راوى در بند پنجم – البته در بندبندى كردن من در موقع خوانش – مى‌گويد:

 

             جهانى گسترده داشتم:

             خانه‌يى از كاغذ

             قايقى از كاغذ الوان

             نانى كه در آفتاب معنى خوشبختى مى‌داد

             ناگهان:

             ابرها آمدند – باران سيل‌آسا آمد.

 

 اين جهان خيالينه‌يى در رؤياست: رؤياى پاكان، رؤياى بچه‌ها. روى صفت «گسترده» توقف كنيد. راوى با ضربه‌ى سنگين «ناگهان:» حضور فاجعه را اعلام مى‌كند: ابرها آمدند – باران سيل‌آسا آمد. همه‌ى عناصر جهان ِ احمد رضا در چنين فضاى وهم‌آلود يا رؤيايى مى‌گذرند. واقعيت ِ جهان احمدرضا اين است: واپاشيده. جهان احمدرضا يك «كل همپيكر» يا كل اندام‌واره نيست. تمام خشت‌ها و ملاط آن از آب و رؤيا، باد و رؤيا، خاك و رؤيا، آينه و رؤيا، پاييز و رؤيا، جمعه و رؤيا… ساخته شده است. مثل اين كه جهان احمدرضا بر اساس آخرين يافته‌هاى علم فيزيك ساخته مى‌شود، و جهان عليت ارسطويى، مكانيك ساعت‌وار دكارتى در آن هيچ محلى از اعراب ندارند. الكترون‌هاى اين جهان، به قول مولانا، عريان پيش چشم‌هاى ما مى‌گردند، در هم مى‌تنند، يكديگر را مى‌مزند. براى رسيدن به عمق سياليت اين جهان كافى است به شعر «چرخ خياطى» از »يك منظومه‌ى ديرياب در برف و باران يافت شد» (مجموعه، ج 3 ص 339) نگاه كنيد.

 

 

 چرخ خياطى

 

 چرخ خياطى مادرم به ما ارث رسيده بود در اتاق بود شايد مادرم صد پيرهن عروسى و عزا با اين چرخ خياطى دوخته بود.

 

 چرخ خياطى مادرم در اتاق مى‌چرخيد

 – يك چرخ فرسوده و مانده در گل و گياه و مانده در پيچك و هياهوى كوچه

 

 شادى ما هنگامى به پايان رسيد كه چرخ خياطى را به يغما به كوچه بردند

 – پس از آن‌كه چرخ خياطى را به كوچه بردند همه‌ى اشياى خانه وارونه شد

 

 بشقاب‌هاى ميوه گلدان‌هاى نرگس به سقف چسبيدند نور داشتند ما پنداشتيم گل‌هاى نرگس فانوس‌ها هستند. سازهاى زهى صداى سازهاى بادى مى‌دادند

 ديوانه هنگامى كه به اتاق آمد بر گيسوان گل سرخ آويخته بود در جاى چرخ خياطى ماند گيسوان را بافت و گريه كرد

 ما ديگر چرخ خياطى را فراموش كرده بوديم ما نمى‌خواستيم چرخ خياطى را به ياد بياوريم.

 ديوانه مى‌خواست چرخ خياطى را به ياد بياورد.

 

درباره‌ی علی

2 دیدگاه

  1. لذت بردم .
    من تازه امروز با این سایت وزرین اشنا شدم .
    امروز روز خوبی برایم بود.
    مدتها بود که چنین لذتی نبره بودم ،
    ممنونم و از شما عزیزان

    سورنا امیری

  2. سلام
    من این شعر را زیاد دوست ندارم. خیلی رویائیست. و رابطه اش با واقعیت خیلی کم است. استاد پاشایی بسیار خردمندانه آن را نقد کرده اند . ( حضور و حرکت اشیاء و ….) . بهتر از این نمیشد درباره این شعر سخن گفت. ولی من در این شعر مقدار قابل توجهی شعار میبینم. ترکیبی از رویا و شعار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *