قالب وردپرس درنا توس
خانه / اندیشه‌پروران / جبین بر خاک نِه / جبین بر خاک نِه – 24

جبین بر خاک نِه – 24


[واهوُن سوناكاك Wahunsonacock يا پوهاتان Powhatan، رئيس فرمانروا، و عملاً بنيادگذار كنفدراسيون پوهاتان در ويرجينيا در دوره‏ ى اولين اسكان انگليسى‏ ها بود. در 1607 او از كاپيتان جان اسميت در ويروواكوموكوWerowocomoco ، در ويرجينيا، سؤال مى‏ كند.]

من دو نسل از مردمم را ديدم كه مردند. از آن دو نسل هيچ مردى به جز من زنده نيست. من فرق بين صلح و جنگ را بهتر از هر مردى در سرزمينم مى‏ دانم. من حالا سالخورده‏ ام و به زودى بايد بميرم؛ مرجعيت من بايد به برادرانم، اوپيتچاپان Opitchapan، اوپه‏چان كانوگ Opechancamough و كاتاتوگ Catatough، برسد ــــ بعد به دو خواهرم و بعد از آن به دو دخترم. كاش آن‏ها همان‏قدر كه من مى‏ دانم مى‏ دانستند، و عشق شما به آن‏ها شايد مثل عشق من به شما باشد. چرا مى‏ خواهيد چيزى را كه شايد به آرامى با عشق مى‏ شود به دست آورد با زور بگيريد؟ چرا مى‏ خواهيد ما را كه به شما غذا مى‏ دهيم نابود كنيد؟ از جنگ چى گيرتان آمده؟ ما مى‏ توانيم آذوقه‏ هامان را پنهان كنيم و به جنگل بزنيم؛ بعد شما به خاطر رفتار بدتان با دوست‏هاتان از گرسنگى خواهيد مرد. چرا با ما حسودى مى‏ كنيد؟ ما مسلح نيستيم، و مايليم كه آن چه شما مى‏ خواهيد به شما بدهيم، اگر از در دوستى وارد شويد، نه با شمشير و تفنگ، مثل اين‏كه مى‏ خواهيد با دشمن بجنگيد. من آن­قدر ساده نيستم كه ندانم خيلى بهترست كه گوشت خوب بخورم، راحت بخوابم. با زن‏ها و بچه‏ هامان زندگى آرامى داشته باشم، و با انگليسى‏ ها بگويم و بخندم، و براى مس و تبرهاى آن‏ها داد و ستد كنم تا از آن‏ها فرار كنم و در جنگل در سرما بخوابم، شاه‏ بلوط و ريشه‏ ها و از اين آت و آشغال‏ها بخورم و آن‏قدر دنبالم باشند كه نتوانم غذا بخورم يا بخوابم. در اين جنگ‏لها، مردهاى من بايد ديده‏ بانى بدهند، و اگر شاخه‏ يى بشكند، آن‏ها همه داد مى‏ زنند كه «كاپيتان اسميت دارد مى‏ آيد!» بنابراين من بايد به زندگى فلاكت‏ بارم خاتمه بدهم. تفنگ‏ها و شمشيرهاى‏ تان را،
كه علت همه‏ ى حسادت ما هستند، ببريد يا شايد همه به همين شكل بميريد.

[ديوانه اسب مردى عارف و «مورد حرمت و هيبت همه» بود. رئيس اوگلالا سوُ بود، زندگى در قرارگاه را تحقير مى‏ كرد و از شركت در گروه‏هاى حمله به كروها يا ماندان‏ها شادى مى‏ كرد. وقتى كه سوُ در 1875 خواه به دليل اشغال بلك هيلز Black Hills خواه به خاطر بى‏ عدالتى‏ هاى ديگر راهى جنگ شد، ديوانه اسب و نشسته گاو رهبر جنگجوها بودند. هر دو دسته‏ ى ديوانه اسب و نشسته گاو در 1876 متحد شدند و سربازهاى كاستر را نابود كردند. بهار بعد، ژنرال مايلز ديوانه اسب را تا كوه‏هاى بيگ هورن تعقيب و وادار به تسليم كرد. در سپتامبر 1877 او را توقيف كردند، به این خبال كه شاید دوباره دردسر درست كند، و در حالى كه سعى مى‏ كرد فرار كند كشته شد.

به خلاف ساير چهره‏ هاى مشهور سرخپوستِ ديگر، هيچ عكسى از ديوانه اسب نگرفته‏ اند، كه هميشه جواب او به متقاضى اين بود «دوست من، چرا مى‏ خواهى با گرفتن سايه‏ ام از من عمرم را كوتاه كنى؟» هميشه سفت و سخت مخالف شيوه‏ هاى سفيدپوست‏ها بود. نظرش درباره‏ ى تجاوزات سفيدپوست‏ها به زمين مردمش در كلمات زير خلاصه مى‏ شود.]

ما از شما سفيدپوست‏ها نخواستيم كه بياييد اين‏جا. روح بزرگ زمين زيادى به ما داده كه در آن زندگى كنيم و گاوميش، گوزن، غزال و شكارهاى ديگر داد. اما شما به اين‏جا آمده‏ ايد؛ زمين مرا از من مى‏ گيريد؛ شكار ما را مى‏ كشيد، بنابراين زندگى براى ما سخت مى‏ شود. حالا به ما مى‏ گوييد كه براى گذران زندگى كار كنيد، اما روح بزرگ ما را مجبور نكرد كار كنيم، بل‏كه گفت با شكار زندگى كنيم. شما سفيدپوست‏ها اگر دل­تان بخواهد مى‏ توانيد كار كنيد. ما كارى به كار شما نداريم، و اين شماييد كه به ما مى‏ گوييد چرا متمدن نمى‏ شويد. تمدن شما را نمى‏ خواهيم! ما همان‏طور زندگى مى‏ كنيم كه پدران ما كردند و پدران آن‏ها پيش از آن‏ها.

درباره‌ی عارف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *