قالب وردپرس درنا توس
خانه / طاهر غزال / فدای رنگ مهتابیت بگردم / فدای رنگ مهتابیت بگردم – 31-45

فدای رنگ مهتابیت بگردم – 31-45


    

8-11

فدای رنگ مهتابیت بگردم

زيباترين ترانه‌هاى مردم ايران

گردآورى، انتخاب و تصحيح

طاهر غزال (محمد حسين حقيقى)

    

31

دلم در قلعه‌ی شش برج و یک در.

به مثل قوچ کوهی می‌کشد سر.

خداوندا. مرا صیاد گردان،

بسا. بار دگر آید به شب‌چر.

   

32

به من گفتی: «که تا صد سال دیگر،

به غیر از تو نگیرم یار دیگر.»

سر شش ما نشد یاری گرفتی

همینه عهد و پیمان تو دختر؟

   

33

سر کوه بلن پن پنجه‌ی شیر.

که یارم زخم شد ــ با ضرب شمشیر.

طبق را پر کُنین از دانه‌ی نار؛

که فردا می‌روم بر دیدن یار.

   

34

خروس هر شبی، ناله ز سر گیر!

بشو هدهد ــ ز بلقیسم خبر گیر!

بگو با آن گُل نامهربونم!

بیا و مهربانی را ز سر گیر!

    

35

جهان را عنبرافشان کرده‌ای باز.

مگر گیسو پریشان کرده‌ای باز؟

چرا چون بلبلان از دل ننالم

که همچون گُل ــ گریبان کرده‌ای باز.

     

36

نگارا ــ شانه بر زلفت میاویز!

مزن بر سنبل تر ــ دشنه‌ی تیز!

مبادا کس ببیند تارِ زلفت.

ز آزارِ دلِ مردم پرهیز!

    

37

نگار خوشگل من ــ پرّ طاووس.

بر و روی سپیدت کی کنم بوس.

اگه تو کوچیکی ــ رویت نمی‌شه ــ

به من وعده بده ــ آیم به پابوس.

    

38

خداوندا ــ دلم فرمان من نیس.

نشان بندگی ــ بر شأن من نیس.

به هر کس یار گشتم دشمنم شد؛

مگر حق نمک ــ بر نان من نیس.

    

39

دگر شب شد که هر کس با عزیزش…،

کند بازی به زلف مُشک بیزش…؛

مگر عاشق ــ که دلداری نداره،

نشینه ــ با دلِ خونابه‌ریزش…!

    

40

نگارم کرده قدّش را طلاپوش.

اگه پهلوش نشینم میرم از هوش.

چهار چیزش منو دیوونه کرده:

طلا و ــ ترمه و ــ زلف و ــ بناگوش.

    

41

فغان از امشب و یاد از شب دوش.

که بنهادم سر خسته به زانوش.

نمک‌های لبت چشمم بگیره،

اگر روزی تو را کردم فراموش.

    

42

ز هجرت سینه تا دامان کنم چاک.

روان سازم سرشک ــ از دیده بر خاک.

هنوز سر بر لحد ننهاده؛ یارت

تو مهرش کرده‌ای از سینه‌ات پاک؟

   

43

ستم با من مکن ــ شاخ نباتم!

ستم با من مکن ــ تا در حیاتم!

ستم با من مکن ــ روزی دو صدبار،

پشیمون می‌شوی بعد از وفاتم!

   

44

سر کوه بلند چل درختم.

بسوزه طالع و اقبال و بختم.

هزار و هفصد و هف بیت گفتم؛

نفس بالا نشد از جون سختم.

    

45

بیا بادا، ببر دسّمال بستم.

به پیش دلبر شیه‌ای مستم.

بگو: دلبر پیامت می‌رسونه ــ

که من ــ از کوچکی دل بر تو بستم.

 

درباره‌ی علی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *