فدای رنگ مهتابیت بگردم – 166-180

    

8-11

فدای رنگ مهتابیت بگردم

زيباترين ترانه‌هاى مردم ايران

گردآورى، انتخاب و تصحيح

طاهر غزال (محمد حسين حقيقى)

     

166

کسی که با کسی دل داد و دل بست.

به آسونی نمی‌تونه کشه دست.

توان اَمر شدن را ده ببندند؛

ولی راه جهت کی توان بست.

167

رخ تو دلبرا، چون روی ماه است.

رخ من از غمت، چون رنگ کاه است.

به یارت مهد یاری بسته بودی؛

مگر نه عهد بشکستن گناه است.

168

دلم لرز سینه‌ی صاف تو می‌خواست.

دلم لرز سدحد ناف تو می‌خواست.

حواله دادیم بر باغ مردم،

دلم از میوه‌ی باغ تو می‌خواست.

169

خوش آن مُلک و، خوش آن خاک و، خوش آن‌جا،

خوش آن جایی که دلبر کرده مأوا.

بهر جایی تویی، آن‌جا بهشت است،

چه در کوه و، چه در دشت و، چه صحرا.

170

محبت آتشی بر جانم افروخت،

که تا روز قیامت جان من سوخت.

ز آبش گر برون آری بمیره،

محبت را، ز ماهی باید آموخت.

171

دل شیرین زبون، ای بی‌محبت!

رهایم کردی و، رفتی به غربت؟

رهایم کردی و، حیفت نیومد؟

سر و کارت به فردای قیامت!

172

سوار اسب خوش‌رفتارم امشب.

روانه جانب دلدارم امشب.

ز شوق دیدن روی چو ماهش،

جهان را مال خود پندارم امشب.

173

نمیشه تکیه بر قول زنان کرد!

نمیشه تکیه بر آب روان کرد!

نمیشه شیر با ریسمون ببندی،

نمیشه مرده را جانش به جان کرد!

174

شبی تاره، خدایا، ماه بنما!

شدم آواره، بر من راه بنما!

خداوندا، به حق هشت و چارت،

بیا راه مرا از چاه بنما!

175

الا دختر تو شاه دخترانی

درخت میوه‌ی مازندرانی

انوخ ــ که غنچه بودی ــ بو ندادی

حالا که گل شدی ــ با دیگرانی

176

به زلفم گل زدم ــ لب مثل گلنار

اتاق رو خالی کردم تا بیایی

نهر رو تالی کردم تا بیایی

به یادت حالی کردم تا بیایی

177

ببین یارم ــ ببین از شب چه رفته.

که بلبل مست و شیدا بر درخته.

که بلبل راز می‌گه با شاخه‌ی گُل،

دوتا یارو جدا کردن چه سخته.

178

سفید مرغی بُدم ــ در دام بسته.

سیه زاغی زده بالم شکسته.

خداحافظ رفیقان ــ بال گیرید،

که درد مرگ بر جانم نشسته.

179

برو قاصد ــ که شب رفتن ثوابه.

به تعجیلی برو ــ حالم خرابه،

به تعجیلی برو ــ منشین و برگرد

به یارم گو: که یادت در غذابه.

180

به مژگان خار چینم زین گذرگاه.

که شاید بگذرد دلبر از این راه.

زمین را تر کنم با آب دیده؛

که گُرد راه ننشیند بر آن ماه!

سخنرانی پرفسور مرتضی محمودیان استاد دانشگاه لوزان سوئیس با موضوع: يك قرن زبان‌شناسي

tt

سخنرانی پرفسور مرتضی محمودیان، استاد دانشگاه لوزان سوئیس با همكاري بامداد ما و گروه زبان‌شناسی دانشگاه آزاد اسلامی

موضوع: يك قرن زبان‌شناسي

زمان: چهارشنبه 26 آبان، ساعت 9 صبح

مکان: قائم شهر، جنب پل تالار، گروه زبان‌شناسی دانشگاه آزاد اسلامی

معرفي مختصر پرفسور مرتضی محمودیان:

متولد 1311 ساری
لیسانس زبان وادبیات فرانسه از داتشگاه تهران
دکترای زبان‌شناسی عمومی از سوربون پاریس 1968. پایان نامه (les modalities nominales en francais( (بحث توصیف و تشریح نحو زبان فرانسه))
اسیستان زبان‌شناسی در دانشگاه دپاریس 5.(1968)
استاد زبان‌شناسی عمومی در دانشگاه لوزان سویس (1969-1998)

آثار:
Pour enseigner le francais(presses universitaires de franc ( کتابی در توصیف زبان فرانسه و روش آموزش آن)
Modern theories of language(Duke University presse Durham U S A (بحثِ است در تحلیل و براورد نظریه های جدید زبان‌شناسی)
Le context en semantique (در علم معنی)

به اضافه مقالات  متعدد شامل:
Domains of inferest – Epishomology of Linguishes. – Language Theory and language fact. – Language and socity – Syntay – Sementies

موفقیت یکی از اندیشه‌پروران

img_5973

دهمین جشنواره ملی تولیدکنندگان و مدیران جوان و هشتمین دوره معرفی چهره های ماندگار صنعت، معدن و تجارت ایران با حضور مهندس محمدرضا نعمت‌زاده وزیر صنعت، معدن و تجارت، نمایندگان مجلس شورای اسلامی و جمعی از مدیران بخش‌های دولتی و خصوصی در تاریخ ۱۷ آبان ماه در مرکز همایش‌های بین‌المللی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران برگزار شد.

در این مراسم که با قرائت پیام ریاست جمهوری گشایش یافت علاوه بر معرفی مدیران و تولیدکنندگان جوان از چهره‌های ماندگار صنعت، معدن و تجارت ایران تجلیل به عمل آمد. جناب آقای مهندس برمک قنبرپور مدیرعامل مجتمع فراصنعت طبرستان و قائم مقام مدیرعامل پلاستیک طبرستان که یکی از اعضای اندیشه‌پروران می‌باشد، در این جشنواره به عنوان مدیر نمونه جوان انتخاب شدند و تندیس و لوح یادبود جشنواره توسط جناب آقای نعمت‌زاده وزیر صنعت، معدن و تجارت به ایشان اهدا گردید.

ghanbarpur

ابراهیم گلستان و «اخلاق گفت وگو» ( بخش نخست)

احمد افرادی

 

آقای حسن کامشاد، نقل می کند : « یادم آمد شبی در خانه ی ماشاءالله آجودانی و بانو، لطفعلی خنجی و همسرش، شاداب وجدی… شاهرخ مسکوب و تنی چند دوستان دیگر جمع بودند. گلستان باز بحث فردوسی را پیش کشید، با یک یک حاضران درافتاد و گفت و گفت، و طبق معمول افزود ”  اینجوری هست دیگه “! شاهرخ  مسکوب که خونسرد نشسته بود ، ناگهان از جا در رفت و با لحنی خشم آلود گفت: ابراهیم ، تو چه اصراری داری خود را احمق نشان دهی ؟ ” این حرف کارگر افتاد و گلستان خاموش ماند. »

——————————————————————

مرور  « نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان، به نادر ابراهیمی [1]» و مواجهه  با   حرف‌های پریشان او در مورد فردوسی و  شاهنامه ، بارها  مرا به صرافت نقدِ  آن نامه انداخت.اما هر بار، تلخی و آشوب ِ ذهنی بر جای مانده از آنچه که در سال‌های اخیر از آقای گلستان و در باره ی او خوانده ام ، سبب شد که پا پس بکشم. افزون بر این ، پیش رو داشتن خاطره ای از آقای حسن کامشاد  در مورد گلستان نیز ، مرا در جدی گرفتن برخی دعاوی  نسنجیده ی او ، به تردید انداخت. (2)

با وجود این ، باز نشر ِگسترده ( و به گمانم ) سازمان یافته ی« نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان …» در فضای مجازی و از این رهگذر، تداوم و  تکرار برخی جعلیات و بَرساخته های مُد شده در سال‌های اخیر (که بازتاب اش را، بعضاً در « نامه » ی مذکور و برخی مصاحبه های دیگر گلستان می بینیم ) بازخوانی مدعیات او را ناگزیر کرده است.

یادداشت پیش رو را ( که ماحصل  آن بازخوانی و درنگ بر حرف‌های از سر ِ لجاج  گلستان است ) ، با نگاهی به « نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان…»، می آغازم :

  ۱- ما از مضمون نامه ی نادر ابراهیمی به گلستان (جز همان یکی– دو موردی که   در سطر های آغازین پاسخ گلستان به چشم می خورد ) چیزی نمی‌دانیم .از این رو ، اسباب و علل  برانگیختگی گلستان و آنچه که او  را به خرده گیری از« تاریخ» ، « فرهنگ » و « اسطوره » و … ایران و ایرانی کشانده است، بر ما معلوم نیست. با این وجود ، می‌توان ( از جمله ) تند خویی ، درشت گویی و  شخصیت نابُرد بار و مخالف خوان ِگلستان را ( که انتقاد نزدیک ترین دوستان و حتی دخترش را ، از این بابت در پی داشته است. [3] )  در این مورد نیز دخیل دانست .

۲-  نامه ی نادر ابراهیمی به گلستان خصوصی است .از این رو، پاسخ اش هم می بایست خصوصی بماند. از این رو، کشاندن آن پاسخ تُند و تلخ  به حوزه ی عمومی ، چیزی جز پرده دری  و بی‌اعتنایی به ابتدایی ترین  پرنسیپ های اخلاقی نیست.

۳- پاسخ گلستان به نادر ابراهییمی ، تاریخ شنبه ۲۱ دسامبر ۱۹۹۱ را ( همراه با  عبارت « با ارادت بسیار و با آرزوی روشن شدن » )  در پای خود دارد . به نظر می رسد، برجسته کردن این عبارت ( در  ذیل نامه و در سطری مستقل و جدا ) تمهیدی است برای :

 الف – لاپوشانی ِ تلخی و تندی و  درشتناکی و لحن توهین آمیز آن نامه و ( به قول معروف ) نوعی  بند بازی و تردستی « ادیبانه !»

ب – طرح و  برجسته کردن  این  ادعا که ، حرف و حدیث های مطروحه در این  نامه ( به رغم شکل جدلی ، پرخاشگر و بعضاً تحقیر آمیزش) تنها به قصد روشنگری! بوده است .

۴- و سرانجام (  و حیرت آور تر) این که ،آقای گلستان، مدعیات مطروحه در نامه ی  خصوصی اش به نادر ابراهیمی را، پس از درگذشت  او (‌یعنی ، آنگاه که دست  نادر ابراهیمی، از  واکنش احتمالی  و پاسخگویی کوتاه است)عمومی می‌کند. و این  ( اگر به فرصت طلبی  تعبیر نشود) چیزی، جز تنها به قاضی رفتن و راضی برگشتن نیست .

 ظاهراً ( آنگونه که از نوشته‌ها و مصاحبه‌ها اخیر آقای گلستان بر می آید ) این ، عادت و یا شگرد ایشان شده است که پس از مرگ برخی اهالی قلم که ( به عللی ) دل ِخوشی از آن‌ها ندارد، به  پر و پای نداشته شان بپیچد و تحقیرشان کند .آل احمد ، شاملو و خانلری از آن جمله اند.(«دل ِ خوش نداشتن» ، خطاپوش ترین و ساده انگارانه ترین تعبیر، از یورش لفظی و قلمی مکرر گلستان، به آن‌ها است.)

 گلستان، در گفت و گو با پرویز جاهد (کتاب « نوشتن با دوربین » [4] ) و حسن فیّاد ( کتاب « از روزگار رفته» [5] ) و مصاحبه هایش، به تکرار ( عموماً، بی مناسبت و ابتدا  به ساکن ) حرف و سخن  را به آل احمد و شاملو می کشانَد، تا با جعل، تحریف و  ناسزاگویی، خود را تخلیه ی روحی کند. و یکی نیست از ایشان بپرسد، آنچه که امروز، در مورد آل احمد مدعی اش هستید،اگر بهره ای از حقیقت می داشت، چرا ، رو در روی خودش مطرح  نکردید ؟ و یا ، آنگاه که  شاملو زنده بود و  قلم و زبان سعدی وارَش  در کار، چرا از این ناپرهیزی ها  نمی فرمودید؟

اگر پرخاشگری  گلستان در ربط با  آل احمد، شاملو و برخی دیگر، با  سنجش آرای  آن ها را همسو می بود  ، نه تنها جای اعتراضی باقی نمی گذاشت، که سهل است ، شاید می‌توانست کُمکی باشد به روشن شدنِ برخی گوشه‌های تاریک ِ تاریخ و فرهنگ معاصر ایران. اما، یورش مکرر قلمی و زبانی گلستان به آل احمد ،شاملو ، خانلری و… دق دل خالی کردن  و  تسویه حساب   با آن ها  است ،  نه نقد  و روشنگری .

آقای آیدین آغداشلو ، در گفت و گو با مجله ی «اندیشه ی پویا» می‌گوید :

« چیزی که من ، هم در گلستان‌‌‌‌‌ و هم در آل احمد تحسین کردم ، شاید جنبه پولمیک مقالات‌شان بود. آنها با مسائل روز سر و کار داشتند و حریفشان، آنجا مقابل شان موجود بود … این ویژگی در آل‌احمد و گلستان به نظرم بارزتر بوده و این دو نفر برای من الگو بودند.» [ 6]

  داوری آقای آیدین آغداشلو،متأسفانه،  تنها در مورد آل احمد مصداق دارد که حریف را ، در جا  و رو در رو به پرسش  می کشید ، در حالی که  کار آقای گلستان ، چیزی رجز خواندن وغیبت کردن ، پشت سر رفتگان ِ هفت کفن پوسانده نیست.

 در ادامه ی نوشته ی پیش رو ( در بخشی مستقل)  به این مورد خواهم پرداخت .

—–

 پیش تر گفتم که  من، از مضمون و کم و کیف ِ نامه ی نادر ابراهیمی به گلستان ( جز آنچه که در پاسخ گلستان – به اشاره – آمده است) بی خبرم ،اما  از سطرهای آغازین  پاسخ گلستان حدس می‌زنم که نادر ابراهیمی ، با طرح سئوالی ساده ،  ( احتمالاً) ناخواسته، بر نقطه ی حساسی انگشت گذاشته است، که فعال شدن آتشفشان خشم گلستان را سبب شده است.

نادر ابراهیمی : « نمیتوانم بفهمم که چگونه ممکن است در آنجا [ انگلیس] که میهن فرهنگی، عاطفی و تاریخی انسان نیست، به انسان خوش بگذرد؟»

 در برخی مصاحبه‌های سال‌های  اخیرآقای گلستان ، علل «ترک میهن » و  « اقامت طولانی مدت در خارج»  و… از جمله کنجاوی های پرسشگران بوده است.

گاهی هم ، دوستان قدیم و نزدیک گلستان  بر این موارد انگشت گذاشته‌اند، امّا گلستان ، عموماً ، با توضیحی ( گاه به تفصیل و گاه  گذرا) به سادگی و  بی هیچ حساسیتی، به آن ها  پرداخت و یا از کنارشان گذشت. از این رو، بر آشفتگی او ، در ربط با  پرسش نادر ابراهیمی ( با همه ی شناختی که از گلستان داریم)  نامتعارف و غریب به نظر می آید.

نمونه بدهم :

  دکتر حسن کامشاد (نویسنده و  مترجم برجسته و دوست نزدیک  و هم حزبی سابق آقای گلستان ) در جلد دوم کتاب « حدیث نفس »، حکایت های بسیار جالب  و خواندنی ، در مورد خلق و خوی گلستان نقل می‌کند ، که یکی از آن‌ها ، بیان ِدیگری از پرسش مذکورِ  نادر ابراهیمی است :

حسن کامشاد: « گلستان ، به باور من، اگر پول دار نمی شد، اگر ترک وطن نمی گفت  …اگر سی و چند سال گذشته را به تفنن نمی گذراند … ». [7]

مورد دیگر :

آقای بهمن  فرمان‌آرا ، در جلسه ی نقد و بررسی  فیلم « یک بوس کوچولو » که  در تاریخ 14 دی 1384 در فرهنگسرای نیاوران  برگزار شد، می گوید :

«آقای گلستان را در عمرم پنج شش بار بیش‌تر ندیده‌ام […] و به خانواده ایشان هم احترام زیادی دارم. […] من فکر می‌کنم دلیل این همه حرف و حدیث درباره این قضیه به این موضوع برمی گردد که نمایش فیلم من با انتشار کتاب ”   نوشتن با دوربین ”  هم ‌زمان شد. آقای گلستان در آن مصاحبه درباره خیلی‌ها حرف زده بودند و یکی از دیالوگهای فیلم من هم این بود که همسر سعدی میگوید تو سالها نشستی در فرنگ و هر کس هر کار کرد آن را کوبیدی. این تقارن کتاب و فیلم باعث این تشابه‌ها شده‌است.

 اصلاً قصد ندارم بگویم این نشانهها در فیلم من تصادفی و اتفاقی است، اما قرار هم نبوده که درباره ابراهیم گلستان فیلم بسازم… در بعضی نوشته ها می‌خوانم که می‌گویند ابراهیم گلستان به صراحت حرف هایش را زده، اما فرمان آرا شهامت نداشته مستقیم و با نشانی دقیق به شخصیت گلستان بپردازد. این‌ [ مدعیان ]،احترام و ادب من را به بی شهامتی تعبیر کردند».[8]

——–

واقعیت این است که  ، وقتی کسی به مخالف خوانی عادت کرده باشد، ناگزیر و ناخواسته ، به تناقض گویی می افتد :

گلستان در گفت و گو با پرویز جاهد :  « من تو ایران بزرگ شدم.من نتیجه ی بزرگ شدن تو این مملکت هستم، در نتیجه انعکاس اندیشه ی من ایرانی است» . [9]

  در جای دیگر ِ همان مصاحبه می گوید :

« من از وطن دور نیستم. این وطن مصر و عراق و شام نیست، وطن تو هرجا هست که هستی . وطن تو مسئله ی فکری تو هست. مسُله ی روحی تو هست . وطن یک فرمول روانیه ، وطن توسعه و تداوم حس و علاقه ی توست. مسئله ی خاک، خوب، خوب خاک ایران خیلی قشنگ هست. علاقه من را می خواهی راجع به مملکت بدونی، فصل اول « اسرار گنج دره ی جنی را بخوان …»[10]

اما ، در پاسخ تند و عصبی اش به نادر ابراهیمی، ناگهان «جهان وطن» می شود ودر باب « وطن » و تعریف آن ، « فلسفیدن» اش می گیرد! :

« اما میهن یک قطعه خاک نیست. خاک هرجا هست. میهن آن میهنی که لایق دلبستگی باشد ترکیب می‌شود از فضای فکری یک دسته آدم شایسته.»

گلستان، در پاسخ  به نادر ابراهیمی (همین طور ، در مصاحبه های هر از گاهی اش) پای  تاریخ و فرهنگ ایران و به ویژه ، حکیم توس و شاهنامه را به میان می‌کشد .اما، نه به قصد نقد و  بررسی آن ، بلکه برای کوبیدن و نفی و انکارش . و عجیب  نیست که ، در این « حکم صادر کردن» ها ، عموماً به تناقض گویی و ژاژ خایی  می‌افتد. از آن رو که، آبشخور مدعیات او، جعلیاتی است که « پان » ها ( از جمله ، بازمانده های برخی احزاب چپ، قلم به مزد های آشکار و نهان شیوخ حاشیه ی خلیج فارس، مزدوران کشورهایی که سوریه کردن ایران هدف عاجل آن هاست …)  در فضای مجازی پراکنده اند.

 گلستان ، در پاسخ به نادر ابراهیمی به طعنه  می گوید :

 «…حکیم ابوالقاسم فردوسی که من نمی‌دانم این حکیمی و حکمت در کجایش بود؟ ». [11]

اما( از آنجا که پریشان گو ، کمتر سنجیده سخن می گوید)  چندی بعد ( در گفت و گویی با آقای یزدانی خرم ) مدعای پیشین اش را از خاطر می بَرَد :

 « چيزي که در شاهنامه ميخوانيم ، ستون کرد چپ را و خم کرد راست  … بله حرفي نيست که اينها قشنگ هستند و فردوسي هم شاعرِ و حکيمِ بزرگي است…».[12]

می پرسم، کدام یک از این دو فرمایش آقای گلستان را باید جدی گرفت و اساساً ، آقای گلستان متوجه هست که چه می گوید؟

———-

 گلستان در گفت و گو با  یزدانی خرم ، مدعی است که فردوسی، «دوره ی اشکانی»  را از شاهنامه  رد  »» کرده است ! :

گلستان : «فردوسي در شاهنامه به راحتي اشکانيان را رد ميکند، در حاليکه حکومت اشکانيان پايهي اصلي بعد از هخامنشيان است، بالاخره 500 سال حکومت کردند ولي فردوسي اصلاً اين 500 سال را قبول نميکند… » .   [13]

 از سوی دیگر در نامه به نادر ابراهیمی ،« شاهنامه» را، صورت  ِ منظوم ِ « جعلیات» دبیران ساسانی، ارزیابی می کند:

گلستان : «…آنهائی که دبیران ساسانی به جعل نوشتند و بعدها حکیم ابوالقاسم فردوسی … آنها را به نظم درآورده است؟ » [14]

و این تناقض گویی ، در نامه به « آیدین آغداشلو » نیز تکرار می شود :

گلستان:« فردوسی …قصه ای را که دیگران ساخته و جمع کرده بودند به نظم درآورد». [15]

می پرسم! باید کدام یک از  مدعیات ِ آقای گلستان را جدی گرفت؟

اگر شاهنامه ی فردوسی  ، صورت منظوم حکایت هایی باشد که دیگران جمع آورده اند( که در کلیات ، چنین است) ادعای این که « فردوسي در شاهنامه، به راحتي اشکانيان را رد ميکند » ، چیزی جز پریشانگویی است؟

——————-

انتظار اینکه آقای گلستان ( برای داوری در مورد شاهنامه ی فردوسی) به  نوشته‌های مورخانی همچون محمد بن جریر طبری، دینوری،حمزه بن حسن اصفهانی،  ابوالحسن علی بن الحسین المسعودی ، ابوریجان بیرونی،، عزالدین ابوالحسن شیبانی معروف به ابن اثر روی آورد و در آن‌ها کنجکاوی کند ، شاید زیاده خواهی است. اما، از شخص شخیصی  که می‌خواهد در مورد شاهنامه و فردوسی افاضات بفرماید ( و متوقع باشد که مدعیاتش جدی گرفته شود) حداقل انتظار این است که ( اگر حوصله و توان زیر و رو کردن منابع دست اول را ندارد ، دست کم )  پژوهش محققانی همچون تقی زاده ، نولدکه، علامه قزوینی، مجتبی مینوی ، دکتر جلال خالقی مطلق  و…  در مورد شاهنامه را ، از نظر بگذراند.

وقتی حرف های نسنجیده ی  آقای گلستان ( در باره ی شاهنامه را) از نظر می گذرانم،  یقین می کنم که دعاوی آقای گلستان در مورد شاهنامه ، تکرار حرف های مغرضانه  ای است که این اواخر ، درر فضای مجازی پراکنده شده است. از این رو ، بازنویسی ِ برخی بدیهیات را ( محض اطلاع ایشان) ضروری می بینم :

اولاً – بر خلاف ادعای آقای گلستان، فردوسی دوره ی اشکانیان را رده نکرده است.، بلکه  با تکیه بر منابعی که در اختیار داشته ، از آن ها ( هر چند به کوتاهی ) سخن گفته است :

 کنون ای سراینده فرتوت مرد / سوی گاه اشکانیان بازگرد

چه گفت اندر آن نامه ی راستان / که گوینده یاد آرد از باستان

 پس از روزگار سکندر جهان/ چه گوید کرا بود تخت مهان

کزان پس کسی را نبد تخت عاج  / چنین گفت داننده  دهقان چاچ

دلیر و سبکسار و سرکش بدند  / بزرگان که از تخم آرش بدند

گرفته ز هر کشوری اندکی / به گیتی به ،هر گوشه‌ای بر، یکی

ملوک طوایف همی خواندند/ چو بر تختشان شاد بنشاندند

برین گونه بگذشت سالی دویست /تو گفتی که اندر زمین شاه نیست

برآسود یک چند روی زمین / نکردند یاد ، این از آن ، آن از این

که تا روم آباد ماند به جای/ سکندر سگالید زین‌گونه رای

دگر گرد شاپور خسرو نژاد/ نخست اشک بود از نژاد قباد

چو بیژن که بود از نژاد کیان / ز یک دست گودرز اشکانیان

چو آرش که بد نامدار سترگ / چو نرسی و چون اورمزد بزرگ

خردمند و با رای و روشن‌روان / چو زو بگذری نامدار اردوان

    چو بنشست بهرام ز اشکانیان/ ببخشید گنجی با رزانیان

که از میش بگسست چنگال گرگ /ورا خواندند اردوان بزرگ

که داننده خواندش مرز مهان / ورا بود شیراز تا اصفهان

که تنین خروشان بد از شست اوی/ به اصطخر بد بابک از دست اوی

  چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان/ نگوید جهاندار تاریخشان

 کزیشان به جز از نام نشنیدهام/ نه در نامهٔ خسروان دیدهام …»

اما، فهم اینکه، چرا  در شاهنامه ی فردوسی، در مورد اشکانیان به کوتاهی سخن رفته  و  تاریخ زمامداری شان به  دویست سال ( و نه حتی 266 سال – آنگونه که در شاهنامه ی ابومنصوری آمده است )   کاهش یافته است ، در گرو  بحث دراز دامنی است که در حوصله ی این نوشته نیست. خواننده ی علاقمند می تواند،  پژوهش سترگ سید حسن تقی زاده ، به نام « شاهنامه و فردوسی» ( مندرج در کتاب « هزاره ی فردوسی ») را از نظر بگذراند.  با این وجود، می‌توان از تقی زاده ، به کوتاهی  نقل کرده  که :

« در شاهنامه ی ابو منصوری (از قرار نقل بیرونی )  اسامی یازده نفر از سلاطین اشکانی به ترتیب و با ذکر مدت سلطنت هرکدام از  آن‌ها آمده است و مجموع مدت سلطنت  همه ی آن ها، دویست و شصت و شش سال ذکر شده…[ اما، هم ] اسامی و هم تقدم و تأخر آن ها،به  کل، با روایت فردوسی مخالف است.پس … چگونه فردوسی که آن را به نظم آورده ؛  می گوید :

نه درنامه ی خسروان دیده‌ام ؟

در حل این اشکال چیزی که به خاطرم می‌آید آنست که بگوییم فردوسی در جزئیات تاریخ تحت اللفظ ، پیروی شاهنامه ی ابو منصوری را نکرده و مأخذ های دیگری هم در دست داشته و به‌خصوص …[ از این رو ] که روایات قدیمه به اعلیٰ درجه با هم اختلاف دارند و حتی  دو روایت مستقل  نیست که با هم موافق باشند ، به هیچوجه لازم ندید روایت  آن کتاب فارسی را پیروی کند و خواسته به اختصار از این باب تاریخ که در نظر او ایام تنزل قدرت ایران بوده ، بگذرد و مقصود از « نشنیدن» ِ چیزی از اشکانیان، داستان‌ها و وقایع تاریخی عهد آن‌ها بوده که چیزی قابل داستانسرایی نبوده و مدت سلطنت هر کدام از آن‌ها از نظر وی و از حیث مناسبت به موضوع او مطلب جزیی بوده و در داستان بزرگان ایران اهمیتی نداشته است و مخصوصاً جدول اشکانیان و عدد و اسامی و مدت سلطنت آن‌ها به ‌قدری در مآخذ ، مختلف و متباین با هم است که حتی اغلب کتبی که در سایر وقایع عادة یک مأخذ معینی داشته‌اند ، چون به این باب رسیده‌اند ، مأخذ  خود را کنار گذاشته و خود  در میان روایات، اجتهاد کرده و یک روایت دیگری برداشته وذکر کرده اند … » .[ 16]

—–

کوتاه کنم:  حکیم طوس( عمدتاً و در کلیات )  راوی حکایت های منقول ازگذشتگان است.

به عبارت دیگر، « شاهنامه  فردوسی »،  پرداخت  هنری ، از حکایت های اساطیری ، پهلوانی و تاریخی ایران زمین است.  شبیه  همان کاری که شکسپیر ، با افسانههای قدیمی و رویدادهای تاریخی انگلستان، اسکاتلند و ایرلند کرده است.

 محض یاد آوری ، آقای گلستان را به « شرح منظوم  حکیم توس » ،  در  « گفتار، اندر فراهم آوردن شاهنامه»  حوالت میدهم و بیتی از آن را ( برای  نمونه )  نقل میکنم  :

 

« سخن هرچه گویم  همه گفتهاند / بر ِ باغ ِ دانش همه رفتهاند»

نوضیح ِ اندکی روشن تر را ، از  دکتر ذبیح الله صفا بخوانیم  :

«در شاهنامه ی فردوسی ، چند بار به اشاراتی می‌رسیم که به مأخذی مکتوبْ  راجع است و مهمتر از همه ی آن‌ها ، خبری است که فردوسی در آغاز شاهنامه در باب یک کتاب بزرگ [ مهمترین مأخذ حکایت های شاهنامه] می‌دهد :

یکی نامه بُد  از گَهِ باستان /  فراوان بدو اندرون داستان

پراگنده در دست هر موبدی / از او بهره یی نزد هر بخردی

یکی پهلوان بود دهقان نژاد/ دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده ی روزگار نخست/ گذشته سخن ها همه بازجست

ز هر کشوری موبدی سالخَوْرد/  بیاورد و این نامه را گِرد کرد

بپرسیدشان از نژاد کیان / وز آن نامداران و فّرخ گوان …

بگفتند پیشش یکایک مهان/  سخن های شاهان و گشت جهان

چو بشنید از ایشان سپهبد  [ ابو منصور] سَخُن/  یکی نامور نامه افکند بُن

چنین یادگاری شد اندر جهان/ بر او آفرین از کِهان و مِهان…  [ 17]

————-

  گلستان، در گفت و گو با « یزدانی خرم»، معترض و مدعی است که  « شاهنامه را کسي نميخوانَد، همه ميگويند کتابِ خوبي است.»

و باز، به  تأکید می گوید:

« در خواندن فردوسی هم بسیار اهمال می کنیم و به خیلی از چیزها توجه نمی کنیم.» [ 18]

ببینیم ،چه کسی در خواندن فردوسی «اهمال »می کند و  آقای گلستان، تا کجا  و چگونه کجا شاهنامه ی فردوسی  را خوانده‌است :

گلستان : «  قهرمان ملي، رستم چه ‌کاري مي‌کند؟ مي‌رود شکار که آن رخشِ درجه اولش گم ميشود، حالا اين اسب چقدر مي‌تواند دور شده باشد و چرا با رخش بودنش دور شود تا گم شود؟ » [ 19]   

آقای گلستان،اگر « شاهنامه » را خوانده بود و مدعیات « فردوسی ستیز» ها و «ردیه نویس»ها را ملاک نمی گرفت ، مرتکب چنین خطایی نمی شد. «رخش » ( بر خلاف ادعای ایشان) «گم نمیشود »، بلکه دزدیده میشود، تا  ترکان ،از آن برای جفت گیری و اصلاح نسل اسب ها  شان، بهره بَرَند :

در آغاز داستان «رستم و سهراب » ، رستم  در حول و حوش مرز توران، به شکار گور خر می‌رود :

چونزدیکی مرز توران رسید/   بیابان سراسر پر از گور دید

رستم، پس از شکار« نره گور» و خوردن آن ، استراحت می‌کند… بقیه حکایت را در شاهنامه بخوانیم :

بخفت و بر آسود از روزگار / چمان و چران، رَخْش در مرغزار

سواران ترکان همی هفت هشت/ بر آن دشت نخجیرگان بر گذشت

پِی ِ اسب  دیدند در مرغزار / بگشتند گرد لب جویبار

چو بر دشت مر، رخش را یافتند / سوی بند کردنْش بشتافتند

گرفتند و بردند پویان به شهر/ همی هر یک از رخش بردند بَهر [ برای جفت گیری ]

چو بیدار شد رستم از خواب خوش/ به کار آمدش باره ی دست خوش‌

غمی گشت چون بارگی را نیافت / سراسیمه سوی سمنگان شتافت

 …

آقای گلستان ( در پاسخ  به نادر ابراهیمی ) می‌نویسد :
« بختیشوع از یونانی و سریانی به یک زبان که زبان قادر فرهنگی بود ترجمه می‌کرد آیا او را که آسوری یا کلدانی بود، یا آن زبان‌های اصلی را یا آن زبان که این‌ها به آن ترجمه می‌شد، این‌ها را جزئی از فرهنگ خویش می‌دانی؟ بختیشوع را ایرانی بخوان که مختاری. اما بود؟» پایان نقل قول [20]

 اولاً – این زبان ِ ( به قول آقای گلستان )  «قادر  فرهنگی » را ، عمدتاً ، ایرانیان «قادر» کردند. فراموش نکنید که در «در تمام عربستان  در پایان حیات حضرت رسول، جز ده و اند تن ، که سواد خواندن و نوشتن داشتند، وجود نداشتند» [21]

ثانیاً- آقای گلستان، اینجا هم لجاجت می‌کند و  مدعی است که بختیشوع ایرانی نبود !

من نمی دانم، ایشان چه اصراری دارد که ( به ناسزا) مدام بر سر ایران و تاریخ و فرهنگ اش بکوبد.

محض اطلاع آقای گلستان :

 دکترذبیح الله صفا ( که  وصله ی  پان ایرانیستی ! به ایشان نمی چسبد) در کتاب « تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی» ( زیر عنوان خاندان بختیشوع) می‌نویسد:

«این خاندان، چنانکه قبلاً هم گفته ایم از عیسویان نسطوری ایرانی بودند و در اوایل عهد خلفای عباسی ریاست بیمارستان گندی شاپور را بر عهد داشتند».[22]

بارتولد ( پژوهنده ی روسی ) می‌نویسد:

« تا کنون به این نکته که رجال فرهنگ سُریانی ایرانی بوده اند، کمتر توجه شده است. ولی این واقعیت ، تا حدی از روی نام های ایشان ثابت می‌شود. و بعضاً نیز، مورخان سریانی  صریحاً در تألیفات خویش بدان گواهی داده‌اند . شش تن از جائلیقان، به شرح زیر  ایرانی بوده‌اند : پاپا، شاه دوست، معنس یا مغنس ، مرابخت، بابُویه( شخص اخیر الذکر مدافع عمده ی مذهب ارتدوکس به شمار می‌رفته است)  و آبا – ی اول( جالب توجه ترین جالیق دوره ی ساسانی) . دو شخص اخیرالذکر ، قبل از قبول مسیحیت، مُغ بوده‌اند.گذشته از کسان پیش گفته، اشخاص زیر نیز در شمار این گروه می‌باشند.اسقف فرهاد یا افرا آت ( افرائیم) ، که یکی از مهمترین نویسندگان قرن چهارم م. به زبان سریانی بوده است. دیگر نرزس که مؤسس مکتب نصیبین بود. دیگر فبلوکس ، مترجم کتاب مقدس و بانی عمده ی تعالیم یَعاقبه ی سریانی و دیگر پاول، فیلسوف قرن ششم م.

فرهنگ نسطوری بیشتر در سه شهر متمرکز بوده : نصیبین، جندی شاپور و مرو…» [23]

اما، در مورد مترجمان پهلوی به عربی ( محض یادآوری! ) عرض می‌کنم :

«از مترجمان پهلوی به عربی ،غیر از مترجمین خداینامه … اسامی چند مفر دیگر در کتاب الفهرست [ چاپ لایپزیک، ۱۸۷۱، فلوکل ] آمده است و از آن جمله اند، آل نوبخت که اغلب افراد این خانواده مترجم بوده‌اند. نوبخت در زمان خلیفه ی عباسی – منصور-  بوده و منجم بود و در سنه ی ۱۴۱ در بنای شهر بغداد، اختیار ساعت نیک کرد. پسرش فضل بن نوبخت از مترجمین پهلوی به عربی در خزانه الحکمه هارون الرشید بوده …برادرش علی بن نوبخت و مخصوصاً برادر زاده ی او ابوسهل اسماعیل ابن علی بن نوبخت از عالمان بوده‌اند. برادر زاده ی دیگر  وی حسن بن سهل نوبخت مخصوصاً جداگانه از مترجمین پهلوی مذکور شده. دیگر موسی بن خالد و یحی بن خالد بودند …دیگر ابوالحسن علی بن زیاد التمیمی بوده … دیگر ابو جعفر عمران فّرخان طبری بوده .. اسحق بن یزید و اسحق بن علی بن سلیمان نیز ار مترجمین بودند …دیگر سلم، مدیر کتابخانه ی مأمون عباسی … است که از پهلوی به عربی ترجمه کرده است. [24]

گیریم ( به فرض محال)  بختیشوع ایرانی نبود.  آیا، حضور پر‌رنگ و برجسته ی ایرانی ها، در شکوفایی آنچه که «فرهنگ اسلامی» و ( از عجایب ) « فرهنگ و تمدن عربی» !  نام گرفته است، خیال‌بافی و ادعایی « پان ایرانیستی» ! است؟

آقای گلستان در پاسخ به نامه ی  نادر ابراهیمی می نویسد  :

« بیش از دوازده قرن در این زبان فارسی – دری که در واقع تنها پایهای برای خاص کردن این فرهنگ است، اسمی و رسمی از «وطن»، «میهن» و حتی «ایران» برایت نیست، و هیچ شاعر و گویندهای از آن به صورت یک قطعه خاک مشخص مرکب از زادگاههای گوناگون شاعران گوناگون که گوینده در این زبان هستند به هیچ وجه ذکر و نشانهای نداده است، جز همین حکیم فردوسی».  پایان نقل قول

 

اولاً ـ آقای گلستان  حتماً میداند ! که ،کلمه «وطن» ، تا پیش و اندکی پس از نهضت مشروطیت ایران ( به معنای  امروزی اش)  به کار نمی رفت .

وطن، در متن های کهن ادبی ، به معنای خانه ،  مکانی  که فرد در آن متولد شده و در آن سکونت دارد ، همینطور، شهر ، منطقه  و  یا مکانی  که با آن مأ نوس است به کار می رفت :

سعدیا حبّ وطن گرچه حدیثی‌ست صحیح / نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم‌

خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز /  که برکند دل ِ مرد ِ مسافر از وطنش

مولوی  گوید :

این وطن، مصر و عراق و شام نیست / این وطن، شهری ست کان را نام نیست

فردوسی می گوید:

اگر دورم  از میهن و جای خویش / مرا یار ایزد به هر کار بیش

 

نخستین تصویر از وطن را ، در شاهنامه  می بینیم .فردوسی، همه جا از « شهر ایران » ، به معنای »کشور ایران»  یاد می کند:

كه پور فريدون نياي من است  / همه شهر ايران سراي من است

همه سر به سر تن به کشتن دهیم‌ / از آن به که کشور به دشمن دهیم‌

در تاریخ  و فرهنگ غرب نیز، « وطن به مفهوم جدید آن ( که یکی از مفاهیم مهم و محوری ناسیونالیسم است و با معنای ملت و دولت ملی ارتباط تنگاتنگ دارد ) سابقه ی دیرینه ای ندارد . چرا که ناسیونالیسم پدیدهای جدید در تاریخ است …»‌.

از این رو، انتظار اینکه واژه ی « وطن » به معنای امروزی ( =  محدوه ی سیاسی ، یا کشور ) در بازمانده های  فرهنگی ما یافت شود، از سر ناآگاهی ، یا « سر  ِرشته ی خویش گم کردن  است ».

 عارف قزوینی میگوید : « اگر من هیچ خدمتی به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم، وقتی تصنیف میهنی ساختهام که ایرانی ، از هر ده نفر ، یک نفر نمیدانست که وطن یعنی چه. تنها تصور میکرده اند که وطن ، شهر یا دهی است که انسان در آن زائیده باشد».   

ثانیاً –  برخلاف ادعای آقای گلستان، «خود آگاهی ملی و تاریخی ، که به تعبیری ، برداشت دیگری از وطن به معنای امروزی است » ، در بسیاری از شعرا و نویسندگان ما وجود داشته است  و این معنی، منحصر به فردوسی نیست. نمونه بدهم :

در  ربط با حضور «خودآگاهی ملی» در میان ایرانیان ( تا  قرن چهارم ه.ق)  کافی است که جنبش های ملی و ( در بُعد فرهنگی )  نهضت « شعوبی» را به خاطر بیاوریم، تا به ردیف کردن شواهد و منابع تاریخی نیازی  نباشد. در این معنی ، باز هم خواهم گفت .

آقای گلستان مدعی است :

« بیش از دوازده قرن  اسمی و رسمی از …  «ایران»  نیست، و هیچ شاعر و گویندهای که در این زبان هستند به هیچ وجه ذکر و نشانهای نداده است، جز همین حکیم فردوسی» . پایان نقل قول

محض اطلاع ! آقای گلستان  (بی هیچ شرح و توضیحی)  سطر هایی از از منابع ادبی و تاریخی را از نظر مبارک ایشان میگذرانم ، که در آن نام ایران ، به وضوح آمده است. این نمونهها ، از متون فارسی موجود  در کتابخانه ی کوچک من ، فراهم آمده است :

۱- از کتاب «نزه القلوب» ، تألیف حمدلله مستوفی قزوینی ، که به سال ۷۴۰- هجری قمری تألیف شده است :

«  اما طول ها و عرض ها- مملکت ایران زمین به موجب شرح  ماقبل در‌واقع بر میان ربع مسکونست مایل به غرب… طولش از قونیه روم است … تاجیحون و بلخ و آنرا « صا» طولست. مسافت مابین  الطولین  که طول ایران زمین باشد  … لاشک تمامت ایران زمین در طول و عرض مربع مستقیم الاضلاع واقع نیست…  ری –  از اقلیم چهارم است و ام البلاد ایران به جهت قدمت، آنرا شیخ البلاد خوانند.[ص۵۷]…

در ذکر ولایات و بلاد ایران زمین و چگونگی آب و هوا و بنیاد عمارت و وضف ساکنان هر ولایت. و آن بیست بابست که هر یک در وصف مملکتی از ممالک ایران .و در تمامت ایران …[ص 12]  »

۲- از کتاب «تاریخ گزیده حمدالله مستوفی ، تألیف در ۷۳۰ هجری قمری»  :

«در ذکر اسماعیلیان ایران … نزاربن مستنصر کودکی را ازفرزندان خود بدو داد. حسن صباح آن کودک را به ایران آورد و پرورش داد. [ ص ۴۲۴]

۳- از کتاب «تاریخ طبرستان، رویان و  مازندران – تألیف سید ظهیرالدین بن سید نصرالدین مرعشی – تاریخ تألیف ۸۸۱ هجری قمری» :

« در این وقت منکو قاآن برتخت جهان بانی و عالم ستانی برآمده بود و برادر خود هلاکوخان را حهت استیصال ملاحده ی ایران فرستاده بود. چون هلاکو خان به ایران زمین رسید … ص ۱۱۹»‌

 

از کتاب « تذکره الشعرا» امیر دولتشاهالسمرقندی. تاریخ ۸۹۲ هجری قمری

«ذکر مقبول حضرت باری درویش ناصر بخاری

مرد فاضل و درویش بود و شعر او خالی از حالی نیست…این شعر نیز او راست:، در وصف سلطان اویس می‌گوید:

 شمع ایران گویمت یا ماه توران خوانمت / قبله ی دل دانمت یا کعبه ی جان خوانمت صص ۲۷۰- ۲۷۱»

و در جای دیگر ِ همین کتاب می‌خوانیم :

«در ذکر ملک الافضل محمود المشتهر به ابن یمین …

الحق امیر محمود از فضلای عهد خود بود…والیوم در ایران و توران سخن او را می‌خواندند… ص ۲۷۵»

آقای گلستان اگر اراده بفرمایند! شواهد تاریخی دیگری را، ردیف خواهم کرد .

 حال، از خودآگاهی تاریخی در میان شعرای ایران،شاهد می آورم  و  از سعدی ( قرن هفتم ه.ق و همزمان با حمله ی مغول) می آغازم، تا ببینیم ، به ادعای  آقای گلستان ، تنها فردوسی از گذشته ی ایران و تاریخ و اساطیر آن سخن گفته است ؟

گزیده، از کلیات سعدی 

۱-« یکی از ملوک عجم [ ایرانی ] حکایت کند … به مجلس او در، شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک، در عهد فریدون… صص ۴۳- ۴۴»  [25]

۲- « کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد.» ص ۶۶

۲- حکیمی دعا کرد بر کیقباد / که در پادشاهی زوالت مباد

« که را دانی از خسروان عجم/ ز عهد فریدون و ضحاک و جم »،  ص ۲۳۹

۳- « شنیدم که دارای فرخ تبار/ ز لشکر جدا ماند روز شکار…

کمان کیانی به زه راست کرد/ به یکدم وجودش عدم خواست کردا

بگفت ای خداوند ایران و تور/ که چشم بد از روزگار تو دور »  ص ۲۲۲

شاهد دم دستی از مولوی :

  زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/  شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.

گزیده از دیوان حافظ 

شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او / در همه شهنامه ها شد داستان انجمن

شکوه سلطنت و حُسن ، کِی [ چه زمانی] ثباتی داد/ ز تخت جَم، سخنی مانده است و افسر کِی [ پادشاهان کیانی]

تکیه بر اختر شبگیر مکن کاین ایام / تاج کاووس ببُرد و کمر کیخسرو

شهر ِ یاران بود و جای مهربانی این دیار/ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

که آگه است که کاووس و کِی کجا رفتند/ که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد؟

نگه کن سحر گاه ، تا بشنوی / ز بلبل سخن گفتن  پهلوی

خاقانی :

هان ای دل عبرت بین  ،بر دیده عبر کن، هان

ایوان مدائن را، آیینه ی عبرت دان

کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین…

 با باد شده یکسر، با خاک شده یکسان…

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک

ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

——————-

پانوشت :

1- « نامه ی منتشر نشده ی گلستان…»، پاسخی به نامه نادر ابراهیمی است که ما از مضون و چند و چون اش بی خبریم.

 http://tarikhirani.ir/fa/news/10/bodyView/3402/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87.%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1.%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87.%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85.%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86.%D8%A8%D9%87.%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1.%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C:.%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE.%D8%AA%D9%88.%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85.%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F.html

2- آقای حسن کامشاد، نقل می کند :

« یادم آمد شبی در خانه ی ماشاءالله آجودانی و بانو، لطفعلی خنجی و همسرش، شاداب وجدی، که خود شاعر نامداری است، شاهرخ مسکوب و تنی چند دوستان دیگر جمع بودند. گلستان باز بحث فردوسی را پیش کشید، با یک یک حاضران در افتاد و گفت و گفت، و طبق معمول افزود ”  اینجوری هست دیگه ”  ! شاهرخ [ مسکوب] که خونسرد نشسته بود ، ناگهان از جا در رفت و با لحنی خشم آلود گفت: ابراهیم ، تو چه اصراری داری خود را احمق نشان دهی ؟ ”  این حرف کارگر افتاد و گلستان خاموش ماند. » حسن کامشاد، حدیث نفس، ج 2،  تشر نی، تهران، 1392، صص 180-181»

3- آقای حسن کامشاد، در منبع بالا می گوید:

« گلستان را هیچکس بهتر از دخترش لیلی نشناخته است و منصفانه تر از این بانوی هنرمند خوش ذوق و خوش فهم و خوش قلم در باره ی او نگفته و ننوشته است. در بحث داغ [کتاب] «نوشتن با دوربین» می گوید:

” در این کتاب خودش بود. خودِ خودش. ابراهیم گلستان همین بود که خواندید. پر از کار و زحمت، پر از انرژی ، با اشراف کامل به تمام جنبه های فرهنگ، هنر ، پر از تناقض، پر از احساسات، بی پرده و صریح، نرم و مهربان، هم شریف و هم خبیث، زمخت و دریده ، خاله زنک و لیچار گو، پر از جملاتی که بوی  گند تحقیر کردن از آن می آید …  با هرچه بگویی سر عناد و مخالفت دارد ”  به نقل از نگاه نو، آبان 1384  ص 188  و 170» .

4- «پرویز جاهد ،  نوشتن با دوربین ، رو در رو با ابراهیم گلستان، نشر باختران، چاپ اول، 1384»

5- « حسن فیاد، از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان، نشر ثالث، چاپ دوم، 1394»

6-

  http://raahak.com/?p=8997

7- حدیث نفس، ج2 ، ص 192

8-

   http://aftabnews.ir/vdceno8x.jh8nxi9bbj.html

9- نوشتن با دوربین ص 193

10-نوشتن با دوربین ، ص 264

11- نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

12- ماهنامه تجربه شماره ۵

http://www.tajrobehmag.com/article/774/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%8A%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%E2%80%8C%DA%AF

13- منبع بالا

14- نامه منتشر نشده ی ابراهیم گلستان …

15-  مجله دنياي سخن ،دي و بهمن 1376- شماره 77،  چهارشنبه 14 مه 1997

https://www.facebook.com/zartosht.rahimi/posts/10152873009759851

16-  هزاره فردوسی ص ۱۱۱

17-« تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صف، ج۱، ص ۶۱۳»

18-  ماهنامه تجربه شماره ۵

http://www.tajrobehmag.com/article/774/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%8A%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%E2%80%8C%DA%AF

19- منبع بالا

20-نامه منتشر نشده ی ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

21-[ تاریخ التمدن الاسلامی ، طبع سوم ، ج ۱، ص ۲۳۵» به نقل از « تاریخ علوم عقلی  در تمدن اسلامی »، دکتر ذبیح الله صفا.]

22-«  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، دکتر ذبیح الله صفا، مجلد اول ، چاپ چهارم، امیر کبیر،  ۲۵۳۶، ص 52»

23-« و.و. بارتولد ، گزیده ی مقالات تحقیقی، ترجمه ی کریم کشاورز،مؤسسه ی انتشارات امیر کبیر، ۱۳۵۸،  صص ۲۰۳ – ۲۰۴ »

24- مقاله تقی زاده ، در کتاب هزاره فردوسی صص ۸۲-۸۳

25- « کلیات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی، انیر کبیر، 1365»

 

قبول باشه! قبول باشه!

photo_2016-10-18_20-35-42

دکتر مهرداد فرهنگ‌مهر درگذشت. او عضو گروه «اندیشه‌پروران» بامداد ما بود. مدیر عامل شرکت لابراتوارهای سیانس بود.

_____

دوست بود و مهربان و نیکخواه دیگران. دوستی ما حال و هوای معنوی داشت نه در قلمروِ کار و پیشه. اهل مراقبه‌ی درون بود و کتاب‌های بودایی مرا می‌خواند و این انگیزه‌ی دوستی ما شد.

مؤمن بود، با برداشت‌های خاص خودش از دین، با برداشت‌های زیبا؛ نمازش ترک نمی‌شد.

_____

این یکی دو سال اخیر وارد سالن خانه‌شان که می‌شدی ، کنار آکواریوم، قفسی روی چارپایه‌ی بلندی بود که طوطیئی بیرون قفس بالای آن می‌نشست. همیشه خاموش و متفکر دیده بودمش.

اولین باری که او را دیدم از مهرداد پرسیدم: اسمش چیه؟

گفت: قُم‌قُم.

گفتم: اسم عجیبیه! این که اصلن قُم قُم نمی‌کنه.

یک روز فقط ما دو نفر تو خونه بودیم ــــ یعنی من این طور فکر می‌کردم. قم‌قم را توُ سالن ندیدم. پرسیدم: قُم قُم کو؟

گفت: ته راهرو جلوُ در اتاق. گفت: ببخشین، من نمازم قضا میشه، جَلدی بخونم و بیام.

چند دقیقه‌یی که گذشت شنیدم یکی با صدای رسا ‌گفت: قبول باشه! قبول باشه!

گفتم: مهرداد، غیر از ما کس دیگری هم اینجاست؟

گفت: نه، قُم‌قُم بود. من هر وقت که نماز می‌کنم، و نمازم تموم میشه، اگه قُم قُم این‌جا باشه فوراً میگه قبول باشهُ ! قبول باشه.

گفتم: این یکی از مواردی است که بیشک دعا مستجاب میشه. همزبان با قُم‌قُم: قبول باشه!

_____

هر وقت میرفت آمریکا دیدن بچه‌ها،موقع برگشتن از آنجا زنگ می‌زد: چیزی نمی‌خواهی : دوا، کامپیوتر، کتاب؟

یک بار متن انگلیسی کتابی را خواستم که فارسی آن حالا با عنوان یک تاریخ جهان در ۱۰۰ شیٔ از چاپ درآمده.

یک بار Art That Changed The World را خواستم. همین کتابی که فصل اولش را می‌توانید در بامداد ما بخوانید. ممنونیم مهرداد. او و فریده اسد، همسرش، از آغاز از گروه اندیشه پروران بودند.

خودش از روی فروتنی چیزی نمی‌گفت اما نهادی بشر دوستانه ایجاد کرده بود که یارمند و دستگیر نیازمندان بود.

_____

غم جانکاه

غم جانکاه غمیست که جان را ذره ذره از درون می‌تراشد و می‌خورد، تا جایی که جان به پوسته‌یی نازک و شکننده مبدل می‌شود. این غم به جان مهرداد افتاده بود: فرداد، پسرش، چند ماه پیش در تصادفی از دست رفته بود. و این آن غم جانکاه بود. مهرداد از آن غم آب شد.

I Am Gone  نام آهنگی است که فرداد می‌خواند. خواند و رفت. مهرداد هم خواند I Am Gone ، و رفت. می دانستم که رودکی گفت : هم به چنبر گذار خواهد بود/ این رسن را ….رسن هر دو چه کوتاه بود و چه زود از چنبر گذشت. چهره‌ی مهربانت، و آن لبخندت،  یادم نمیره و اون گِلِکی (مازندرانی) حرف زدنت با من.

 ع.پاشایی

فدای رنگ مهتابیت بگردم – 151-165

    

8-11

فدای رنگ مهتابیت بگردم

زيباترين ترانه‌هاى مردم ايران

گردآورى، انتخاب و تصحيح

طاهر غزال (محمد حسين حقيقى)

     

151

مرا هم ساق و هم بازو کند درد؛

کمر تا ساق، تا زانو کند درد.

همه گوین: «فلانی پیری اومد.»

« ــ جوونی رفت و، جای او کند درد.»

152

سحر شبنم چو بر گیسویش افتد،

به عالم، شورشی از مویش افتد.

خوشا آدم، که عاشق همچو زلفش

پریشانحال در پهلویش افتد.

153

بر آن وقتی گل رویت کنم یاد.

چو بلبل بر کشم از سینه فریاد.

ز من مجنون‌تری، گردیده لیلی؛

ز تو شیرین‌تری هم دیده فرهاد.

154

سر راهش نشینم همچو فرهاد.

برای آن گُل شوخ و پریزاد.

بسازم شونه‌ای، عطرش بپاشم،

که بر زلفش زنه، ما را کنه یاد!

155

چه رسمی است رسم آدمی‌زاد؟

که دور افتادگان را کم کند یاد؟

که دور افتاده، حکم مرده داره.

که خاک مرده را، کی برده باد؟

156

سیه گیسوی گل روی پری‌زاد!

بنازم مادری را که تو را زاد!

از آن روزی که من دل بر تو بستم،

نبرده خرمنِ عمرِ مرا باد!

157

هلالِ آسمون، مشعل گشت باد!

بلا، دور از جمالِ مهوشت باد!

تمام مال و اموالی که دارم،

به قربون دو چشمان خوشت باد!

158

شب مهتاب می‌خواهم؛ اگر هیچ!

ز زلفش تاب می‌خواهم؛ دگر هیچ!

به روی سینه‌ی نرمِ دلِ من،

به یک شب خواب می‌خواهم؛ دگر هیچ!

159

ز دستِ ناز تو دارم شکایت.

ولی با کس نگویم این حکایت.

اگر در کلبه‌ام یکدم نهی پا

کنم جون رو فدای خاک پایت.

160

بیا دختر، به قربون صدایت!

که من عاشق شدم بر چار جایت:

دو چشمون سیا و، زلف‌هایت،

سر انگشت سفید و، ساق پایت.

161

به قربونِ گل سرخ لبانت.

که بوی میخک آیه از زبانت.

تمام مال و اموالی که دارم،

فدای بوسه‌ی نیمه‌شبانت.

162

قیامت قامت و، قامت قیامت.

قیامت کرده‌ای، ای سرو قامت!

مُوذن گر ببیند قامت تو،

به قد، قامت بماند تا قیامت.

163

شبِ مهتابه، بر یخ می‌توان رفت.

برایش تا به دوزخ می‌توان رفت.

برای بوسه و دیدار دلبر،

شبی هفتاد فرسخ می‌توان رفت.

164

نگارا، بی‌وفایی از تو شک نیست.

سگان را صد وفا و، از تو یک نیست.

سگان حق نمک را می‌شناسند،

مگر در دست من حق نمک نیست؟

165

انیس من ــ بجز آه سحر نیست.

غذای من ــ بجز خون جگر نیست.

خداوندا! بسوزش تا بداند،

که آه زار عاشق بی‌اثر نیست.

 

کاه نبود او که به بادی برفت

کوئیچی هانه‌دا ایران‌شناس ژاپنی درگذشت. متخصص تاریخ صفویه بود. پدر و پدر بزرگش هم ایران‌شناسان بزرگ نامداری بودند.

photo_2016-10-05_20-13-48

ـــ  کوئیچی، بیست سال است که دوستیم. هیچ وقت از تو نشنیدم «چیزی» از «ژاپن» بگویی؟

 به خودم می‌گویم چه نیازی به این کار است؟ او را که دیده بودی همه‌ی «ژاپن» را دیده بودی. خودش همه‌ی «ژاپن» بود. بله، همان جزیره‌ی کوچک.

ـــ و دلش ؟

ــــ همه‌ی آن اقیانوس!

ـــ بله. همه‌ی آن اقیانوس بود.کوچک بود و ساده بود

ـــ مثل هایکوی ایسّا

ـــ اما هجاهایش همه‌ی مهربانی‌های عالم بود.

ـــ  بودایی بود؟

 ـــ نه! خودش بودا بود.

 ـــ نه! آن هانه‌دایی که با من دوسته، کوزه‌ی بودا بود.

ـــ کوزه‌ی بودا؟

ـــآره. همان کوزه‌یی که بودا گفت هیچ آبی برای خودش نمی‌خواست.

ـــ  ساده بود و خجالتی، مثل بچه‌ها …

ــــ اما با پیچیده‌ترین سادگی.

ـــ یکرنگ بود، بی‌شیله‌پیله بود، مثل یک نقش بی‌نفش‌ِ  سوُمی‌ئه…

ـــ ساده بود، مثل ریوکان شاعر.

photo_2016-10-05_20-13-38

ـــ  ببین کوئیچی. یادت هست؟ میگفتی بازنشسته که شدی می‌خواهی نصف سال ایران باشی و نصفه‌ی دیگر را کیوتو.

حالا همیشه این‌جایی، پیش ما، در کوه و رود و دشت…

ــــ یک خانه‌ی کوچیک هم این‌جا داری…

ــــ توی دل کوچیک ما!

 ـــ ژاپن؟ بدون هانه‌دا؟ نه!

ـــ برای ما که دوستت داریم دیگر جغرافیایی به نام «ژاپن » وجود ندارد.

آب نبود او که به سرما فسرد

عکس‌ها از نسترن پاشایی

photo_2016-10-05_20-13-55

photo_2016-10-05_20-13-33

فدای رنگ مهتابیت بگردم – 136-150

    

8-11

فدای رنگ مهتابیت بگردم

زيباترين ترانه‌هاى مردم ايران

گردآورى، انتخاب و تصحيح

طاهر غزال (محمد حسين حقيقى)

     

136    

الا دختر که لب چون لاله داری؛

طناب بر گردن گوساله داری.

طناب از گردن گوساله واکن،

چه منت بر سر بیچاره داری؟

    

137

نگارا ــ بر دلم غم می‌گذاری.

نمک در جای مرهم می‌گذاری.

نمک در جای مرهم سوزناک،

قدم در خونه‌مون کم می‌گذاری!

    

138

بگو یارم چه شد که بی‌قراری؟

بیا قسمت کنیم دردی که داری!

بیا قسمت کنیم ــ بیشش به من ده،

که تو کوچک‌تری ــ طاقت نداری!

    

139

چه خوش باشد که بعد از انتظاری ــ

به امیدی رسد امیدواری.

از آن بهتر، وز آن خوشتر نباشد،

دمی که می‌رسد، یاری به یاری!

    

140

بده دسمال دستت یادگاری؛

کنم تا اشکِ خون ــ از دیده جاری!

بریزم اشک خون ــ تا تو بیایی.

به زخم سینه‌ام مرهم گذاری!

 

141

بویید تمام شب گل سنبل تو

آرام ربود ــ از دل بلبل تو

دانم که به باغ گل فراوان داری

بازآر و مرا ببر به سیر گل تو

 

142

نگارم از دریچه سر درآورد.

دریچه، بوی مُشک و عنبر آورد.

می‌خواستم یک سخن با او بگویم،

دریچه‌یْ بی‌وفا هم سر بر آورد.

 .

143

تنت مخمل، رخت مرمر، لبت قند.

فتاده تار زلفت تا کمربند.

اگر از عرش بالاتر نشینی،

ترا قسمت به من کرده خداوند.

 

144

مرا تا جان به تن تسلیم کردند،
به جان، مهر بتان تعلیم کردند.
دل ما را، بتان مانند یغما،
ببردند و به هم تقسیم کردند.

 

145

ستاره، از کنار ماه ــ بردند ــ

گل سرخ مرا ــ از راه بردند،

چنان که می‌برند خیری نبینند ــ

ز هر کج لبم ــ یک آه بردند!

 

146

نه تنها دل ز دست من برون شد،

نه تنها روزگار من نگون شد،

دل جمعی به زلفت شد گرفتار،

دل من در میان جمع خون شد.

 

147

دلم را غیر تو دلبر نباشد.

به غیر از عشق تو در سر نباشد.

دل ما را تو از آن می‌کنی تنگ،

که تا جایِ کسِ دیگر نباشد.

 

148

فلک دیدی که با جانم چه‌ها کرد؟

غم عالم نصیب جان ما کرد؟

غم عالم، همه ریگ بیابان…،

فلک برچید و بر دامان ما کرد؟

 

149

نمی‌دانم خدا کرد یا قضا کرد.

تو را آورد و با من آشنا کرد.

بمیرد آن‌که غربت را بنا کرد.

تمام عاشقان را مبتلا کرد.

 

150

سحرگاهان خروسی التجا کرد؛

برای عاشق مسکین دعا کرد:

الاهی خیر از عمرش نبیند،

هر آن کس یاری از یاری جدا کرد.